
درست یادم نمیاد آخرین باری که دستم اینجوری رو کیبورد قفل شد کی بود٬ احتمالا خیلی دور باید بوده باشه...
گهگاه به این روز فکر میکردم٬ در شکل تلخ تر به روزی که رای های لازم جمع نشود و شکست خورده اطلاق بشیم هم فکر میکردم ولی تصور سختی اش اصلا مطابق با حقیقتی که در لحظه دارم لمسش میکنم نیست!
به آرزوهایی فکر میکنم که نشکفته پرپرشون کردیم به بی رحمانه ترین شکل ممکن...روزهایی که از مهر امسال پر "مهر" تر شده بود٬ باران آمد! چه قدر با این خبر اشک شوق ریختیم و ناخودآگاه همدیگه رو به آغوش کشیدیم! بکگراند های ۳۶۰...پوسترهایی که چاپ میشد و بی بهانه به در و دیوار دانشگاه میچسبید٬ بحث ها و برنامه ریزی هایی که قرار بود از فروردین به طور جدی آغاز بشه و بشیم عضو ثابت ستادهای تبلیغاتی...جلد ۴۰ چراغ و تیتر "بار دیگر مردی که دوست میداشتیم!" نوشته های کمال تبریزی و بهزاد نبوی و بهاره رهنما! متن دوست داشتنی باران کوثری...چک کردن هر روزه ی وبلاگ سید ابطحی برای خبرهای جدید...درخواست و خواهش برای آغاز سفرهای استانی...همش تموم شد؟
به قول شاتوت من مصلحت نظام رو نمیفهمم...کناره گیری به نفع اصلاحات رو هم درک نمیکنم...موسوی رو هم نمیشناسم و حتی اگر بشناسم هم برایم دوست داشتنی نیست! تکلیف منی که میخواستم یک حماسه ساز دیگر باشم چیه؟ سیاست بی رحمه! همون چیزی که در مورد فوتبال هم میگفتند و من با تمام وجود درکش کرده بودم...حالا میفهمم سیاست ضربه هاش خیلی کاری تره!
خیلی دوستت دارم خاتمی عزیز ولی...
...هیچی...![]()
...همون خیلی دوستت دارم!
... مرسی برای عیدی های خوب!![]()

برای رفتن قطار را انتخاب میکنم
دورترین نقطه
طولانی ترین راه
آخرین کوپه
طبق عادت همیشگی سراز پنجره بیرون میبرم
نسیم خنکی مینوازد صورتم را
دور میشوم از شما
دور میشوم از تمام حرف و حدیث هایتان
دلم دیگر هوای ماندن ندارد
کوله بارم اما خالیست
حرفی با خود نمیبرم
روی دوش ام هیچ باری سنگینی نمیکند
حرفهایی که یک عمر نگفتم را زده ام و بغض هایم را شکسته ام
دور میشوم از شما
انقدر مرا جا گذاشتید که اینبار بی همه ی شما میروم
در تنهایی بی شما ماندن را دیگر دوست دارم
دور میشوم از یادهای تلخ و شیرینتان
چشمانتان را قاب کرده ام به دیوار زدم و همه را جا گذاشتم
حتی آخرین نگاهی که زمین گیرم کرد
دور میشوم از شما
به دورترین نقطه
دلم دیگر هوای ماندن ندارد
دست و دلم در باد رها میشود
و چه شیرین میشود این لحظه
لحظه خوش عزیمت !
*فرزانه ناظری*

فردا روز عجیبی برای منه٬ میتونه تبدیل به یکی از بهترین روزهای سالی بشه که داره نفسای آخرشو میکشه و میتونه بازم همه چی کنسل شه یا اون طور که من دلم میخواد پیش نره و دوباره حسرتش برای من و تبی بمونه!
احساس خیلی قشنگی دارم...جزو معدود دفعاتیه که یکی از دوستام داره به "دوست داشتنیه زندگیش" نزدیک میشه ومن از صمیم قلب خوشحالم...دلیلی نیس که حس خنثی ای که نسبت به دیگر دوستانم در موقعیت مشابه داشتم رو انکار کنم ولی برای تبی نمیدونم چرا اینقدر خوشحالم...بیخودی! شاید به خاطر اینکه از اول در جریان همه چیز بودم و میدونم چه قدر لحظات پیش رو میتونن مقدس و عزیز بشن.
آرزو میکنم فردا همه چیز همونطور که منو تبسم از ابتدای امسال تو رویاهامون ساختیم پیش بره...![]()
***
حس میکنم روی صورتم دنیا چکه میکند
حس میکنم قطره قطره, نم نمک عاشقم میکنی
بارون که میبارد هوا تر میشود تا تو چشمک بزنی
بارون که میبارد باز با ترانه یا باز بی ترانه من عاشق تر گریه میکنم
عاشق تر از گلبرگ
عاشق تر از شبنم
عاشق تر از حرفهایی که روزهای بارانی زیر چتر گفتم,
و از اسمان چتر بالاتر نرفت
باران آسمان را فریب میدهد که به زمین دل ببازد
و زمین فریب میخورد
تا اسمان دل خوش کند به اشوه های پنهانی,
در این باران کوتاه که بلند تر از احساس دوری توست
حس خوبی دارم حتی اگر ابر خورشید را پنهان کند
و باران گریه هایم را,
حس خوبي دارم به تو که نزدیکی!
*فرزاد حسنی*
یه جمله ای بود تو این مایه ها که تو نمیتونی تعیین کنی چه کسانی میان تو سرنوشتت ولی این حق رو داری که موندنی های تو قلبت رو خودت انتخاب کنی.
شاید بشه گفت بعضی وقتا این قسمت دوم جمله هم یه ذره دچار دگردیسی میشه و تو بدون اراده ی خودت هم یکی رو تو قلبت نگه میداری هی! بدون اینکه بدونی چرا الان اینجاس؟ از هر طرف بهش فکر میکنی میبینی که از روز اول اصلا حساب کتاب اینجاشو نمیکردی که مثلا طرف یه سال همینجوری به طور مداوم تو فکر و خیال و احساست بچرخه و تو هم کلی باهاش حال کنی!
به قول خودش روزگارررره دیگه٬ از این بازی ها زیاد داره. چند سالیه که عادت کردم از هر سالی یک هدیه برای خودم بردارم. سال ۸۶ دوستای اتفاق نوئی رو بهم داد٬ سال ۸۵ خاطرات بی نظیر جام جهانی رو و سال ۸۷ هم همین موجودی که از بهار امسال تو زندگیم چرخید و چرخید و چرخید تا بالاخره به یه بهار دیگه رسوند ما رو!
پایبندی به هر چیزی قبل از همه نیاز به "عشق" داره٬ هر کسی هم غیر از اینو بگه عقلش معیوب میزنه!منتها جنس این عشق ها با هم فرق میکنه٬ هیچکس نمیتونه ادعا کنه اونجوری که مادرش رو دوس داره به دوس پسرش هم علاقه داره٬ یا مثلا اون صمیمیتی که با دوست دوران دبیرستانش داره با مامانش هم داره و...
جنس عشق من به این سمبل روزهای بهاری هم یه چیزیه تو مایه های یه آبجی بزرگ که دلش میخواد ۴ طرف داداش کوشولوش خوب میخ کوبی شده باشه٬ دلش میخواد ساده اسیر دست رهگذرا نشه٬ دلش میخواد بره بالا و بالاتر و به یه جایی برسه که اسمش موندنی بشه نه فقط تو ذهن من و دوستام٬ تو ذهن همه ی مردم! اونوقته که منم تا همیشه میتونم بگم یادش به خیر این همونیه که بهار ۸۷ رو واسم تو تقویم یه جور دیگه کرد٬ یادش به خیر یه موقعی عینهو داداش کوشولوم بود...یادش به خیر و یک لبخند توام با شادی٬ نه از اون لبخندایی که پشتش یه کوه بغض خوابیده باشه.
شناختنش رو بهترین هدیه ی سال ۸۷ میدونم٬ امیدوارم در سال پیش رو هم همینطوری که الان دوستش دارم دوستش داشته باشم.

نمیدونم چرا این روزا ترانه ی "گل من" سیاوش رو که میشنوم هی یادش میفتم٬ شاید تقریبا ترجمه ی عاشقانه تره همین احساساتیه که بالاتر توصیفش کردم!
برقرار باشی و سبز٬گل من تازه بمون
نفسم پیشکش تو٬جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون٬موندنی باش مهربون
تو که از خود منی٬منو از خودت بدون
غزل و قافیه بی تو٬همه رنگ انتظاره
این همه شعر و ترانه٬همه بی عطر و بهاره
موندنی باشی همیشه٬لب پاییزو نبوسی
نشه پرپر شی عزیزم٬مهربون گلم نپوسی

شکستهای پی در پی آن زمان پرسپولیس چقدر در تصمیم شما تاثیر داشت؟
آن زمانی که در پرسپولیس بودم و آن یکسال واقعاً تجربه بسیار خوبی بود. صحنهها، بازیها و موقعیتهایی بوده که همه ایرانیها فراموش نخواهند کرد.
من فکر میکنم تاریخ فوتبال سالها بعد برمیگردد و یک نگاه خیلی مثبتی خواهد داشت به آن یکسالو نیمی که من داشتم در پرسپولیس و کار میکردم.
نه فقط به خاطر روش فوتبال و نتایج و نه فقط قهرمانی بلکه به خاطر اخلاق، رفتار و آن هیجانی که به فوتبال لیگ برتر ایران برگشت.
آقای قطبی، در جایی هم گفته بودید که یکی از دلایلی که ایران را ترک کردید تهدیدهایی بوده که نسبت به شما میشده، یک مقدار میتوانید توضیح دهید؟
فکر کنم کسانی که با فرهنگ ایران خیلی آشنا شدند و کسانی که در ایران کار کردند میدانند که هر کسی که موفق هست و محبوبیت مخصوصی پیدا میکند، بخاطر حسادت و بخاطر فضای خیلی منفی دوست ندارند آن شخص و آن انسان بتواند به کار خود ادامه دهد و آن حرکت و انگیزهای که دارد را نگه دارد.کسانی که دور و بر من کار میکردند، دیدند ما از هر جبهه و از گروههای مختلف از بیرون و داخل تیم ضربههای خیلی مختلفی داشتیم میخوردیم و یک روز هم نبود که ما بتوانیم با آرامش کار کنیم و خیلی هم ساده میشود گفت که شما فکر کنید من در ۵۱بازی در پرسپولیس برای پرسپولیس و افشین قطبی ۳پنالتی داورها بیشتر تصمیم نگرفتند، وقتی قطبی پرسپولیس را ترک میکند برای من خیلی جالب بود که ۱۱ پنالتی در ۱۲بازی برای پرسپولیس گرفتند.
این مقداری نشان میدهد که در فوتبال ایران چه فضایی است و ادامه دادن و موفقیت در فوتبال ایران چقدر سخت است.
عدهای از هواداران شما هم که مخالف ترک شما بودند معتقد هستند که بههرحال شما یک سال قبل در پرسپولیس و ایران مربیگری کرده بودید و شرایط فوتبال ایران و جنجالها و هوداران خود را خوب میدانستید که این پست را قبول کردید و احساس میکنند که به هر دلیلی باید تا آخر فصل ادامه میدادید. پاسخ شما بهآنها چه است؟
من واقعاً شرمندهی هواداران پرسپولیس هستم. بخاطر اینکه بخاطر آنها برگشته بودم. خیلی دوست داشتم که به تمام این هواداران دوباره شادی را برگردانم، قهرمانی را دوباره برگردانم.
ولی خیلی شفاف میتوانم بگویم وقتی بعد از یک بازی یک عدهای که خط گرفته بودند و به ماشین من حمله میکنند این فضا را مقداری عوض میکنند. بخاطر اینکه امنیت خانواده من برای من خیلی مهم است و این من را خیلی ناراحت کرد.
وقتی من دیدم که جبهههای مختلفی در هیات مدیره پرسپولیس شکل گرفته و هرکدام از آنها هدف و جبهه خودشان را داشتند. این پخش شدن قدرت هیات مدیره پرسپولیس خیلی به این تیم صدمه زد.
بهخاطر اینکه مثلاً در خانواده پدر و مادر باهم مشکل دارند همیشه بچههای آن خانواده از آن سوء استفاده میکنند.
در پرسپولیس ما سه جبهه مختلف داشتیم. این جبههها از بیرون زمین آمد توی زمین و شروع کرد در رختکن تیم پرسپولیس صدمه زدن به این تیم و آن ۳ تا جبههها، جبهههای مختلف برای خودشان در رسانهها درست کردند، جبهههای مختلف در سکوی استادیوم درست کردند ما بازی با صباباتری (آخرین بازی که من مربی بودم) هنوز وقت بازی تمام نشده بود و پرسپولیس میتوانست خیلی آسان این بازی را ببرد اما سکوهای مختلف، شعارهای مختلف علیه افراد مختلف سر داده شد.
وقتی این فضا در باشگاهی است باشگاه شانس موفقیت نخواهد داشت زیرا آن چهارچوب و فضایی را که باید برای موفقیت داشته باشد ندارد.
وقتی که من سال دوم برگشتم به پرسپولیس یکی از نکتههای مهم برای من بود که بازیکنان کادر فنی و مدیریت همه باید با هم مثل یک خانواده کار کنند و ما این فضا را نداشتیم.از روز اولی که من برگشتم این فضا را نداشتیم. از کمک مربی که آوردیم از تمرینهایی که ما داشتیم. ما بعضی وقتها تمرین داشتیم که یک روز شعار میدادند برای این عضو هیات مدیره و روز بعد برای کس دیگری شعاری میدادند.
این خیلی کار مربیان و بازیکنان را مشکل کرد و من واقعاً احساس کردم که دیگر نمیتوانم ادامه دهم و فکر کردم با رفتم از پرسپولیس میتوانم به پرسپولیس کمک کنم.
میدانم خیلیها گفتهاند که قطبی برای پول برگشت. قطبی آمد بهخاطر دلایل مختلف. در حالی که اگر قطبی برای پول برگشته بود تا آخر میماند و صبر میکرد یا بیرونش کنند و یا موفق میشد و اگر برای پول بود قطبی وقتی رفتن پول را پس نمیداد.
کسانی که من را میشناسند و کسانی که کار من را میشناسند میتوانم با ته قلبم بگویم که من عاشق ایران هستم و تمام کسانی که ۳۰سال مثل من ازکشورشان دور هستند هر روزی که دورتر هستند بیشتر کشورشان را دوست دارند.
اما زمانی دیدم ممکن است با رفتن من یک کار مثبتی انجام شود ممکن است که فوتبال ایران خودش را با یک میکروسکوپ نزدیکتر نگاه کند و فوتبال ما یکذره شفافتر شود.
اینکه همه بدانند که وظیفه هیات مدیره چه است، وظفه یک مربی چه است، یک بودجه باشگاه چه است، چطور این بودجه استفاده میشود
صحبتهای اخیر آقای علی کریمی و یا خیلی از بازیکنان دیگر جالب است که گفتند وقتی زمین تمرین نداریم، جوراب برای تمرین نداریم، اگر لباس نداریم چرا باید اینقدر برای چیزهای مختلف هزینه بکنیم؟
فکر کنم فوتبال ایران به امکانات بهتری نیاز دارد که بتواند به آن عشق فوتبال و کیفیت فوتبال و بازیکنانش مچ باشد.
بهخاطر اینکه واقعاً میشود گفت که فوتبال ایران و عشق فوتبال در ایران خیلی زیاد است و شاید زیادتر از هر زمینه دنیا.
شما در هیچجای دنیا نمیتوانید مثل اینجا این علاقهای که یک خانم، یک مرد، یک جوان و یا یک پیرمرد به تیم فوتبال خود دارند را ببینید و این که چقدر تیمشان را دوست دارند.
این انرژی است که ما باید با درست کردن امکانات بهتر و با یک ذره شفافیت بیشتر فوتبال ما از آن استفاده کنیم. در این صورت ایران میتواند در آسیا و در جام جهانی و در دنیا یکی از بهترین فوتبالهای دنیا را داشته باشد.
آقای قطبی چه بازیکنانی در این مدت احترام شما را جلب کردند؟
من همیشه بازیکنان را دوست داشتم. واقعاً هنوز دلم برای آنها تنگ میشود و خیلی از آنها را دوست دارم با زحمتهای بازیکنان بود که این تیم قهرمان شد و همیشه یک مربی خوب بازیکنان خوب دارد و هیچوقت نمیشود گفت که یک بازیکن یا یک مربی، یک تیم را قهرمان کرده و هر بازیکنی که پارسال در پرسپولیس بازی کرده است یک افتخار بزرگی در زندگیاش داشت و کار بزرگی انجام داداند.
در فوتبال ایران خیلیها راجع به این صحبت میکنند که بازیکنان مختلف از افراد مختلف خط میگیرند و سعی میکنند یا مربی را عوض کنند و یا سعی میکنند یک کاری انجام دهند که به هدف خودشان و به هدف کسانی که به آنها خط میدهند برسند. اما من هیچوقت اینطور فکر نکردهام.
ولی بعد از تجربه یک سال و نیم من در ایران به طور صددرصد میتوانم بگویم که باندبازی در فوتبال ما زیاد است و این باندبازیها به فوتبال ما ضرر میزند.
دعا میکنم یک روزی باشد که باندبازیها کنار گذاشته شود و همه سعی کنند که حرفهای کار کنند و تلاش و انرژیای که ما میگذاریم تا این کارهای منفی را دور و بر فوتبال بکنیم، اگر همان انرژی را میگذاشتیم در کارهای مثبت، هر تیم ما فوتبال بهتری بازی میکرد و فوتبال ایران میتوانست در صدر آسیا و یکی از بهترین دنیا باشد.
دفعه قبل که با شما صحبت کردم از کریم باقری خیلی تعریف کردید؟
من هنوز هم از ایشان تعریف میکنم. به اندازه کافی نمیشود در مورد این فرد مثبت گفت.
باقری یکی از شخصیتهای خیلی خوب فوتبال ایران است و همیشه نشان داده است که دل شیر داردو کسی است که برای موفقیت در تیمش هر تلاشی را میکند. رهبر خوبی برای پرسپولیس بوده و رهبر خوبی برای تیم ملی است و من هنوز هم یادم میآید قبل از آنکه به تیم ملی برگردد با من صحبت کرد و من نظرم این بود که خیلی میتواند به آقای علی دایی و به تیم ملی کمک کند و خیلی خوب است که برگردد به تیم ملی ایران و کاش تعداد بیشتری شخصیتهایی مثل کریم باقری در فوتبال ایران داشتیم. ولی بعضی وقتیها افراد بزرگ در دنیا کم هستند.
چه چیزی در کار در فوتبال ایران یاد گرفتید؟
وقتی در جایگاهی هستی که روی شما اینقدر فشار است و اینقدر مردم یا حرص میخورند و یا شاد هستند و میتوانی بر روی زندگیشان اثر بگذاری فکر کنم که یاد گرفتم چگونه با این استرس زندگی کنم و چطور بتوانم بهترین خودم را در کارم بیاورم و تجربهی خیلی خوبی بود.فکر کنم مدیریت و کار کردن در پرسپولیس سختتر است تا در منچستر یونایتد، بهخاطر اینکه انتظارات خیلی زیاد است و امکانات خیلی کم و با یک نتیجه تمام مشکلات یا میتواند جلو بیاید یا عقب برود.
من از آن لذت بردم بخاطر اینکه وقتی اینقدر میتوانی اثر مثبتی در زندگی مردم بگذاری و آنها را با نتیجههای خوب شاد کنی. بیشتر برای من انگیزه آورد و پارسال توانستیم یکی از بهترینها کارها را انجام دهیم.
فکر کنم قهرمانی پرسپولیس پارسال سختتر از قهرمانی منچستر یونایتد در لیگ قهرمانان بود و من افتخار میکنم که توانستم این کار را انجام دهم.
فکر میکنید هیچوقت به فوتبال ایران بازگردید؟
همیشه در فوتبال همهچیز امکان دارد. سال دومی که برگشتم بدین جهت بود که فکر کردم کارم هنوز در فوتبال ایران تمام نشده بود و با رفتنم هنوز کار من تمام نشده است در فوتبال ایران.
من دوست دارم اگر یک موقعی فضا درست باشد حالا ممکن است ۵، ۱۰سال دیگر باشد یا ۲۰سال دیگر باشد ولی من دوست دارم بخاطر اینکه خدمتی که ما به کشورمان انجام دهیم، تا آخر عمر آن عشق را به کشورمان خواهیم داشت.
آقای استیلی بههرحال جز دوستان شما نبودند. فکر میکنید ایشان چقدر تاثیر داشتند در این اتفاق؟
من فکر کنم که بهتر است در مورد شخصیتهای مختلف صحبت نکنیم.
بهخاطر اینکه هر کدام از آنها نظر خودشان را دارند هدفهای خودشان را دارند و هرکسی که یا میخواسته کمک کند یا میخواسته نگذارد کسی موفق شود فکر کرده دارد کار درستی انجام میدهد.
حالا میتوانیم بگوییم که اسمشان ایکس و...است و به نظر این چیزها دیگر مهم نیست. مردم میدانند که چه کسی منافعاش در کجاست. تنها چیزی که من میتوانم بگویم این است که من خیلی دوست دارم ببینم هر همکاری که من دارم اگر آقای استیلی ۵ یا ۲ سال یا یکسال دیگر در مربیگری موفق میشود من را خیلی خوشحال میکند بخاطر اینکه من به مدت یک سال همکارش بودهام برای یک سال.
اگر آقای علی دایی موفق میشود برای افشین قطبی خیلی خوب است. بخاطر اینکه هموطن من است و با موفقیت ایشان تیم ملی ایران موفق میشود.
من هم یک مربی ایرانی هستم و این برای من خوب است این تفکری است که من فکر کنم باید در فوتبال ایران و در فرهنگ ایران بیاوریم و با موفقیتهای همدیگر همهی ما بالا میرویم.
این فلسفهی پدر من بوده؛ همیشه به من میگفت که جواب دشمنان همیشه مهربانی است. بخاطر اینکه فوتبال و زندگی خیلی به همدیگر نزدیک هستند.
همیشه احساس میکردم که فوتبال مثل آیینهی زندگی است خیلی بالا و پایین دارد.
بهترین مربیهای دنیا بازیها را میبازند بعضی وقتها میبرند و بعضی وقتها مساوی میکنند و خیلی وقتها نمیشود نتیجه بازی را کنترل کرد ولی آن را که خیلی میشود کنترل کرد عکسالعملی است که بعد از نتیجهها نشان میدهیم.
عکسالعمل بعد از باخت، بعد از پیروزی، عکسالعمل بعد از اینکه واقعاً به شما بیاحترامی میشود. افشین قطبی میتوانست بماند سال دوم و تا آخر آن بجنگد ولی من دیگر ارزش آن را ندیدم.بهخاطر اینکه احساس کردم آدم باید چند سال از زندگی خودش را ازدست بدهد، سلامتیاش را از دست بدهد و برای جنگهایی که آدم نمیخواهد بجنگد.
من میخواستم در روز و جلوی همه با چراغهای روشن بجنگم. ولی وقتی جنگها تاریکی و در پشت پرده است و جنگهای زشت است به نظر من بهتر است آدم آن جنگها را نجنگد!
***
پ.ن ۱: دلم خیلی واسش تنگ شده بود٬ این مصاحبه بدجوری چسبید.![]()
پ.ن۲: این روزها هیچی به اندازه ی قدم زدن تو خیابون و استنشاق هوای بهاری حال منو جا نمیاره! اگه هدفون تو گوشم باشه و آلبوم احسان خواجه امیری هم مدام پلی باشه که دیگه هیچی!
پ.ن۳: هر چی تنها تر میشی دنیا تو رو کمتر میخواد! جمله ی عمیقیه!
پ.ن۴: اساسا "کنسل شد" در برخی مواقع تبدیل به شیرین ترین جمله ی تاریخ میشه! فعلا رفتن ما از خونه ی دوست داشتنی من هم کنسل شده!
پ.ن ۵: حالم شدیدا خوبه٬ زیادی خوشحالم٬ دوستام بیشتر از همیشه کنارم هستن٬ تنهایی رو ذره ای احساس نمیکنم٬ افسردگی و احساسات مسخره ی دیگه رو هم همینطور. خدایا مرسی به خاطر اینهمه قشنگی که تو زندگی من قرار دادی.
آخرشم اینکه:
این روزا حال و هوا حسابی بهاریه... تا میتونین لذت این روزا رو ببرین که بعدا حسرتش به دلتون نمونه!
***
سال ۸۷ زیادی زود گذشت و بی نهایت خوش گذشت...بازم مرسی خدا جون!
***

احساسم این روزا کپیه همون پنگوئن معروفه فیلم happyfeet ئه...شاد و بی خیال و به شدت خوبین به آینده و در انتظار روزهای خوشمزه تر!![]()
دلم خیلی گرفته!
تا چند سال پیش اسم اثاث کشی که میومد تمام وجودم پر از یه شور و شوق کودکانه میشد. عاشق تنوعی بودم که بعد از جا به جایی خونه بهم دست میداد ولی الان در آستانه ی ۲۲ سالگی و یک تعویض خونه دلم بدجوری گرفته! انگار قراره یه بخش بزرگ از وجودم رو بکنم و بندازم دور...
شاید عمده ترین دلیلش هم دلبستگی عجیبی باشه که من به این خونه داشتم. عاشق آرامش و سکونش بودم. عاشق سکوتش و عاشق کبوترهایی که هرروز صبح به هوای دیدنشون پنجره رو باز میکردم. عاشق راهروهای درندشتش که هیچوقت نمیذاشت خستگی از پله بالا اومدن رو حس کنم. عاشق حیاط رو به روی خونه که هر روز توش یه دعوا مرافه ای میشد. عاشق پنجره های بالا بلند راهروها که انگار میشد خدا رو از توشون دید! این خونه رو خیلی دوست داشتم...خیلی!![]()

تا حالا ۱۰ بار مامان ازم پرسیده اگه دوس نداری قرارداد رو فسخ کنیم و نریم ولی نمیدونم چرا با وجود اینهمه غمی که تو دلم تلمبار شده میخندم و میگم نه بابا اینجا دیگه تکراری شده بریم! ولی واقعیت اینه که این خونه هیچوقت برام تکراری نمیشه٬ شاید اگر یه سری مشکلات خاصش نبود همین الان از مامان میخواستم همه چی رو به هم بزنه ولی...
به هر حال این به احتمال زیاد آخرین باریه که من از این خونه٬ از توی اتاقی که ۴ سال شاهد تمام خاطرات من و این کامپوتر بوده اینجا چیزی مینویسم. اتاقی که صدای قهقهه هامو شنیده و هق هق اشکامو تو خودش مخفی کرده. اتاقی که فقط یک تیغه با خونه ی روناک اینا فاصله داشت و ما در طول این مدت همیشه درگیر صدای آهنگ هایی بودیم که از این اتاق ناخواسته میرفت به اون ور تیغه! و من چه قدر دلم برای این جر و بحث ها تنگ خواهد شد!
امروز چند تا عکس از راهروها گرفتم...به احتمال زیاد تا روزی که بریم جایی از این خونه باقی نمی مونه که من ازش عکس نداشته باشم. اما چون راهروها رو از روز اول یه جور دیگه دوست داشتم عکساشو اینجا میذارم...به حساب اشتراک یادگاری!

***

***
و اینم در خونه ای که هزار و یک رنگ خاطره ازش دارم...دلم براش تنگ میشه!![]()
