تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود

مردم غيور و ارجمند ايران

هواداران دوست داشتني پرسپوليس

با سلام، استحضار دارند اينجانب سيد افشين قطبي با عشق خدمت و با قلبي مملو از علاقه به هواداران و طرفداران تيم فوتبال پرسپوليس علي‌رغم گرفتاري‌هاي بسيار به دعوت مسوولين باشگاه پرسپوليس آري گفته و مجددا با اميد استفاده از همكاري صميمانه كادر فني جديد و در خدمت داشتن ستارگان فوتبال ايران، فعاليت خود را شروع كردم.

اكنون با توجه به حوادث حاشيه‌اي تيم كه برخي از افراد در خارج از باشگاه ايجاد كرده كه بيشتر به دسيسه براي جلوگيري از موفقيت اين تيم شكل مي‌گيرد نتايج در خور و شايسته مجموعه تيم فوتبال پرسپوليس اعم از مديريت، كادر فني و بازيكنان حاصل نشده و اين تنها به بهانه حضور بنده در اين تيم است. از آنجايي كه با تمامي قلبم پرسپوليس و هواداران آن را دوست مي‌دارم، خنجر جدايي را در قلب خود فرو كرده واز كنار تيم دور مي‌شوم، شايد با اين اقدام دشمنان ما، خوشنود شوند و دست از سر اين تيم بردارند. اگر با جدايي من از پرسپوليس اين تيم راه قهرماني و موفقيت را طي مي‌كند اين افشين قطبي است كه عشق و علاقه خود را فداي موفقيت پرسپوليس مي‌كند.

اشكهاي جدايي از تيم پرسپوليس و هواداران را در خود نگه داشته تا در روز قهرماني پرسپوليس چه در ليگ برتر و چه در جام باشگاه‌هاي آسيا، آنها را در لحظات شادي از چشمم جاري كنم.

در خاتمه لازم مي‌دانم از تمام سعي و تلاش بي‌شائبه اعضاء هيات مديره باشگاه كه در مدت فعاليت اينجانب در جهت ايجاد امكانات براي به ثمر رساندن تلاش بنده، كادر فني و بازيكنان از هيچ‌گونه مساعدتي دريغ نكردند سپاسگذاري كنم. اميدوارم هواداران عزيز قدر زحمات آنان را گرامي بدارند. آنها همگي دل شير دارند.

چیزی نمیتونم بگم...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

تو رفته ای و پاییز پرت می شود به صورتم

وتمام بادبادکهای عشقم در هوای نوجوانی سر می بازند،

تو با عبورت شعرهای فصل سبز دفترم را خط زدی

ومن باران و عشق و واژه های بی تو را دوست ندارم

شاعری را کنار گذاشته ام ومنطق دوست داشتنت را گذاشته ام لب طاقچه تا خاک بخورد.

حالا می روم سوی سرنوشتی بی تو

هر چقدر دور ، هر چقدر ناتمام

ولی هر وقت که بهار تکرار شود

تو پرت می شوی به صورتم!

وبادهای دنیا همه از شرق نوجوانی به غرب قلبم خواهند وزید!

روزهای بهار امسال از جنس آبنبات بود٬ همون قدر شیرین٬ همون قدر دلچسب و همونقدر صمیمی...حیف که زودتر از زود تموم شد!

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

امشب هیچ چیز نمیتونست منو به اندازه ی دیدن احمد باطبی "آزاد" خوشحال کنه...

***

احمد باطبی همون کسی بود که ۹ سال پیش وقتی درست همسن من بود در حوادث ۱۸ تیر کوی دانشگاه سمبل سرکوب رو به دست گرفت تا نسل ما ازش به عنوان یک آزادی خواه دلیر یاد کنه....تا همیشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

 

من لبریز از گفتنم نه از نوشتن . باید که اینجا روبروی من بنشینی وگوش کنی ، من خوب می دونم که زندگی، یکسره صحنه بــازی امابدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشدند. منو به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان . تو چون دستهای من، چون اندیشههای سوگوار این روزهای تلخ و چون تمام یادها از من جدا نخواهیشد حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران سخن می گفت . من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بسازم . باور کن من می خواستم که با دوست داشتن،زندگی کنم . کودکانه و ساده و روستایی . من از دوست داشتن فقطلحظه ها رومی خواستم . آن لحظه ای که تو را به نــام می نامیدم .من هرگز نمی خواستم از عشق، برجی بسازم .مـــرگ حرف ساده ای است . نزار که خالی روزها و سنگینی شب هادر اعماق دل من، جایی از یاد نرفتنی باز کنه . ما برای فرو ریختنآنچه کهنه است آفریده شدیم .


بـــــــــــــــــــــــازگــــــــــــــــرد !

 

هر لحظه ای که در تسلیم میگذره، لحظه ای است که بیهودگی و مرگرا بزرگتر می کنه . زندگی طغیانیه بر تمام درهای بسته. امروز برایمن روز خوبي نيست اینجا رو غباری گرفته . یاد تو هر لحظه با منرشد میکنه. تو این لحظه ها نیاز من به تو، نیاز من به باور کردنهخودمه. من خسته هستم دیگه نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پا کنمیکنه .می دونی تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر. ما میتونستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خودمون کنیم. اما حالادستی هست که با تمام قدرت منو به سوی ایمان به تقدیر می کشونهدستمال های مرطوب، تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند. التماس، شـــــکوه زندگی را فرو می ریزه. تمنا، بودن را بی رنگ می کنه.و آنچه به جا می مونه ندامت. اگر دیوار نباشه، پیچک به کجا می پیچیه. نه من ماندنی هستم، آنچه ماندنی است فردای من و توست. فرصتي براي فكر كردن. من رو تنها نذار.همین ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ‌٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬

با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬

جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:

« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.»

*مریم حیدرزاده*

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

به امید پیروزی باراک اوباما

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 




باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم٬می شود!
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست....
تا بعد، بهتر می شود....
فکری برای این دل آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین!
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم......

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم...

مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم..

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟...

حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟...

مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا...

نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها...

تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه...

یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه...

من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی...

قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

به من او گفت: فردا مي رود، اينجا نمي ماند
و پرسيدم: دلم؟ او گفت: نه، تنها نمي ماند

به او گفتم كه چشمان تو جادو كرده اين دل را
گفت: اين چشمها كه تا ابد زيبا نمي ماند

به او گفتم: دل دريائيم قرباني چشمت
ولي او گفت: اين دل دائماً دريا نمي ماند

به او گفتم كه كم دارد تو را رؤياي كم رنگم
و پاسخ داد او در عصر ما رؤيا نمي ماند

به او گفتم: كه هر شب بي نگاه تو شب يلداست
ولي او گفت: كمي كه بگذرد يلدا نمي ماند

به او گفتم: قبولم كن كه رسوايت شوم، او گفت:
كسي كه عشق را شرطي كند رسوا نمي ماند

و حق با اوست، عاشق شو، همين و هرچه بادا باد
چرا كه در مسير عاشقي اما نمي ماند

خدايا خط بكش بر دفتر اين زندگي اما
به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمي ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

تو را هيچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم
چون تو پاک هستی
می توانم تو را خط خطی کنم ٬

که آن وقت در زندان خط هایـم
برای هميشه ماندگار ميشوی ...
و وقتی که نيستی ٬
بی رنگی روزهايم را
با مداد رنگی های يادت
رنگ می زنم...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

می دوزم ...

شادی را به غم ،

زیاد را به کم ،

درخت را به ریشه ،

گاهی را به همیشه ،

ستاره را به آسمان ،

زمین را به کهکشان ،

کهنه را به نو ،

و خودم را به تو!

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

 تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیرنیست!

***


آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره!

 

دانلود128

***

هنوز برام همونی٬ همون نفس تو سینه!

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست وعهد هایی که کسی آنهارا نبست.

زندگی شیبی ست عشق سیبی ست و وای بر آن که در عشق پای بند نظم و ترتیبی ست و اما تو:قرار نبود آن وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند.قرار نبود عشق هم مثل گیلاس بوسه عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد.قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند.قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند.قرار نبود هر چه قرار نیست باشد.قرار تنها بر بی قراری بود و بس.گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را می گیرد مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند.اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد تنها برایت می نویسم خودت خواستی تقصیر من نبود.زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم.

****

 مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 


 


در دل تیره شب هر وقت یک شهاب می گذرد آرزو می کنمت...از خدا می خواهم لحظه های سبزت٬ زرد و غمگین نشود
نکند بارانی از نگاهت ریزد
باران بی رحمی ها در وجودت خیزد
در میان من و تو فاصله هاست
آنقدر فاصله که من اگر خیل کبوترها را سوی تو پرواز دهم
نیمه راه می میرند
 خوب رویائی من با تو بودن دیریست آرزوی من نیست .
من فقط می خواهم هر کجا که هستی غصه ات کم باشد!

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

 


خشاخش برگهاي زرد
 صداي پاييز بود
 و آغاز بستن پنجره ها
 کوچه تنها مي شد
 با سوتهاي بي وقت عشق
و
 تدارکي ازلي در کار بود
 تا حادثه ي عشق
 در برخوردي ساده
 ميان بادهاي گيج پاييزي
چشمان ما را تر کند!

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

 

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال
عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال
بیچاره ی دچار تو را چره جز تو چیست؟
چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال
ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من!
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال

***

و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود!

***

و یک سال گذشت...روحت شاد قیصر امین پور عزیز

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

من دلم تنگ کسی است
                              که به دلتنگی من می‌خندد
باور عشق برايش سخت است
ای خدا باز به ياری نسيم سحری
                            می‌شود آيا دل به نازک‌دل من بربندد؟!

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

رفتى
      بدون ِ خداحافظى
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                     «دلى از سنگ ببايد به سر ِ راه ِ فراق»

رفتى
       و حسرت ِ آن نيم نگاه ِ آخر بر دلم ماند
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                     «روى ار به روى ما نكنى حكم از آن تُست»

رفتى
و سراغم را هم نگرفتى!
اما دلم نشكست!
چون می‌دانستم
                      «نه عجب كه خوبرویان بكنند بى‌وفایی»

می‌دانی از چه دلم شكست؟
از اين‌كه وقتى مي‌رفتى باران می‌بارید!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت  
             بدون آنكه ببينى 
             بدون ِ آنكه كسى ببيند 
                                 خاك ِ راهت را سرمه‌ی چشمانم كنم 
                                 اما اشك ِ آسمان رد ِ پایت را شست و رفت!

با خودم گفته بودم كه بعد از رفتنت
            بوی بودنت را در آغوش مي‌گيرم
                                باران آن را هم شست و رفت

حالا من مانده‌ام و کاسه‌ی آبى كه آورده بودم پشت ِ پایت بريزم!

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

 

ساعاتي پس از بازي پرسپوليس مقابل سپاهان، ناخواسته به روزها و ماههاي گذشته برمي گرديم، روزهايي مقابل چشمانمان قرار مي گيرد كه افشين قطبي و نيكبخت واحدي به دلايلي فني و غير فني مقابل هم مي ايستادند و يكديگر را محكوم مي كردند.


افشين قطبي، نيكبخت را گاهي به واسطه رفتارهاي غير حرفه اي و بعضي روزها هم به واسطه افت فني اش از مجموعه تيمي خود مي راند و همين باعث شكل گيري شانتاژهايي ميان بازيكن و مربي مي شد، اما چه كسي در اين ميان محق بر ديگري بود؟


دليل اين بازخواني تاريخي، گلزني نيكبخت در بازي بزرگ هفته نيست. نيكبخت به واسطه عملكرد بازيكن ديگري در تيررس نگاهها قرار مي گيرد.


او كه در طول هفته گذشته، از سوي سرمربي تيم محكوم به خط دادن به تماشاگران براي هو كردن دي كارمو (اين برزيلي تحميلي و ناكارآمد) شده بود، با دو بار گشودن دروازه سپاهان، حداقل جواب لازم به سرمربي تيم را داد. اما آن چه ما را وادار مي كند روي رفتارهاي آقاي سرمربي دقيق شويم، كسي نيست جز دي كارمو. بازيكني كه به شكلي مضحكانه و خنده دار بهترين موقعيتهاي گلزني را از دست مي دهد و مورد حمايت افشين قطبي قرار مي گيرد.


*****


چه عاملي باعث شد پرسپوليس براي خريد اين بازيكن در فشار قرار گيرد؟ آيا ماركو را مي شناسيد؟ دستيار برزيلي سرمربي پرسپوليس، نه تنها يك مربي نيست كه در حقيقت در رزومه كاري اش در كره جنوبي، فقط مشاوره فني ساير مربيان و مديران باشگاهي به چشم مي خورد. او بود كه واسطه اي شد براي جذب دي كارمو و تلاشي وصف ناپذير را براي جذب اين مهره به خرج داد.


وقتي به ياد مي آوريم كه اين مربي برزيلي براي استخدام دي كارمو، بيش از سه هفته در پرواز تهران به برزيل به سر مي برد و مذاكراتي شبانه روزي را انجام مي داد، به خودمان حق مي دهيم تا انتظار ديدن يك رونالدينيو در تركيب پرسپوليس را داشته باشيم، اما دي كارمو براي كادر فني تيمش فقط يك ابزار است. مهره اي نه براي فوتبال بازي كردن و گل زدن كه در حقيقت صرفاً براي درآمدزايي. ماركو در قامت مربي پرسپوليس واسطه اي شد تا اين مهاجم به خواسته قطبي وارد تهران شود و نزديك به نيم ميليارد تومان بودجه كشور (يا به قول خود مسؤولان سازمان تربيت بدني، بودجه بيت المال) هزينه شود. دي كارمو چه چيزي به اين تيم بخشيد؟

*****


نيكبخت مورد مؤاخذه قرار مي گيرد و در پس هر بازي ضعيف به نيمكت تبعيد مي شود. محمد علوي هرگز فرصت يك نمايش نود دقيقه اي را نمي يابد و محمد منصوري با وجود تمامي تواناييهاي فني اش، فقط گاهي در پايان بازي به زمين مسابقه دعوت مي شود. دليلش را مي دانيد؟ اينها مدير برنامه هايي به نام ماركو ندارند. پولي كه از باشگاه پرسپوليس مي گيرند را با دستيار برزيلي قطبي تقسيم نمي كنند و به همين دليل هم نمي توان انتظار داشت مانند دي كارمو مورد لطف و عنايت سرمربي باشند.


دي كارمو از كجا آمده است؟ او را مدير برنامه هاي توره اين گونه معرفي مي كند: «او بازيكن ليگ دسته سوم محلات منطقه شمال برزيل است... » يعني پرسپوليس بازيكني را استخدام كرده و برايش هزينه اي بيش از 400 ميليون تومان را متقبل شده كه در تيم محلي يك شهرستان به ميدان مي رود. وقتي مي فهميم دي كارمو در تيمي بازي مي كند كه مديريت آن را گروهي كره اي برعهده دارند، متوجه عمق فاجعه مي شويم.
قطبي در حقيقت براي مربيگري به تهران برنگشته كه او در حال تجارت است. تجارت با كره اي هايي كه سالهاي پيش ميزبان اين مرد بودند. حالا متوجه گشادي كلاهي مي شويم كه جناب سرمربي بر سر پرسپوليس گذاشته است!

******

دو گل صد در صد را خراب مي كند و افشين قطبي به حمايت او بلند مي شود. خنده دار است كه همين مربي تحمل كوچكترين اشتباه داوران بازي را ندارد و به كمك مربي برزيلي اش (كه در حقيقت واسطه بازيكنان و مدير برنامه بازيكن برزيلي است) حق مي دهد داوران را ديوانه خطاب كند، اما زماني كه اين برزيلي بي استعداد، توپ را درون دروازه خالي جاي نمي دهد، او را مورد نوازش شفاهي خود قرار مي دهد و ادعا مي كند كه او به زودي يكي از گلزنان ليگ ايران خواهد شد.


تصور مي كنيد بازيكني كه نمي تواند دروازه اي 5/7 متري را باز كند، يا توپ را از فاصله پنج متري دروازه به طبقه دوم ورزشگاه مي كوبد، لياقت بازي كردن در پرهوادارترين تيم باشگاهي آسيا را دارد؟


*****


مهندس علي آبادي مي خواست وارد فدراسيون فوتبال شود تا با دلالي و واسطه گري مقابله كند، اما نمي داند همين امروز در كادر فني پرسپوليس (تيمي كه از بودجه سازمان ارتزاق مي كند) دلالاني روي نيمكت مي نشينند كه بودجه باشگاه را ميان خود و دوستان كره اي تقسيم مي كنند! اگر قيمت دي كارمو نيم ميليارد تمام مي شود، پس نيكبخت و خليلي و عماد رضا چه قيمتي دارند؟
 


پیام یونسی پور...خبرگزاری انتخاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست
 افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهایی وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال
نه در خورشید نور زندگانی
نه در مهتاب شور شادمانی
فلق ها خنده بر لب فسرده
سفق ها عقده در هم فشرده
کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزیده
ز روی بامها گردن کشیده
خورد گل سیلی از باد غضبنک
به هر سیلی گلی افتاده بر خک
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مریم ز سیلی ها کبود است
گلستان خرمی از یاد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حدیث غم نوای آبشار است
چو بینم کودکان بینوا را
که می بندند راه اغنیا را
مگر یابند با صد ناله نانی
در این سرمای جان فرسا مکانی
سری بالا کنم از سینه کوه
دلم کوه غم و دریای اندوه
اهم می شکافد آسمان را
مگر جوید نشان بی نشان را
به دامانش درآویزد به زاری
بنالد زینهمه بی برگ و باری
حدیث تلخ اینان باز گوید
کلید این معما باز جوید
چه گویم بغض می گیرد گلویم
اگر با او نگویم با که بگویم
 فرود اید نگاه از نیمه راه
که دست وصل کوتاهست کوتاه
نهیب تند بادی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلاخیز
بسختی می خروشم های باران
چه می خواهی ز ما بی برگ و باران
برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن
 شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل
پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو که جان می دهی بر دانه در خک
غبار از چهر گل ها می کنی پک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن!


***

سوم آبان سالگرد درگذشت فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

 

همه‌چيز از آن شب شروع شد، شبي كه پرسپوليس مقابل ذوب‌آهن در
ورزشگاه آزادي 2-2 متوقف شد. پرسپوليس قطبي، در حضور هواداران
پرشور و در يك بازي خانگي يك امتياز بيشتر نگرفته بود و همين
كافي بود تا قطبي در كنفرانس مطبوعاتي پس از بازي عنان را از دست
بدهد و براي اولين بار مقابل دوربين‌هاي تلويزيوني عصباني شود و
اين جملات از دهان او خارج شوم:«من crazy هستم كه به ايران
آمده‌ام، من crazy هستم كه با اين شرايط دارم در اين فوتبال و
امكاناتش كار مي‌كنم، من crazy هستم كه...» لغت «crazy» براي همه
كساني كه تا حدودي زبان انگليسي بلدند تنها يك معنا دارد و آن
كلمه «ديوانه» است.

اما قطبي اصرار داشت كه منظورش از بيان اين كلمه چيز ديگري بوده.
گرچه پس از آن مصاحبه مطبوعاتي جلسه اضطراري قطبي با هيات‌مديره
باشگاه تشكيل شد تا به او گوشزد شود كه مواظب استفاده از لغات
انگليسي‌اش باشد، اما بحران تازه‌اي در تمرينات پرسپوليس و حين
مصاحبه قطبي با خبرنگاران رخ داد كه البته زياد هم زبان انگليسي
در آن دخيل نبود. او گفت:«كاري كه برخي روزنامه‌ها با پرسپوليس
مي‌كنند، حيوان با حيوان نمي‌كند.» تلقي اين جمله توهين‌آميز
قطبي به خبرنگاران بود، گرچه او برخلاف آنچه يك روزنامه تيتر زده
بود نگفت:«شما حيوانيد!»

بحران doghouse

عادل فردوسي‌پور در برنامه 90 دوشنبه شب با زيركي خاصي مصاحبه‌اش
را با قطبي به اين سمت و سو برد تا از او درباره crazy و ماجراي
حيوان بپرسد قطبي به تفاوت معنا و منظورش از اداي كلمات به‌خوبي
اشاره كرد اما همانطور كه به مشكلات پرسپوليس و غيبت غيرموجه
توره اشاره كرد به يكباره گفت:«توره اگر به تهران باز گردد او را
به doghouse مي‌فرستم!» يك بحران ديگر در حال شكل گرفتن بود، چون
تلقي همه فرستادن توره به خانه سگ‌هاست. چيزي كه عادل در فاصله
يك ميان برنامه به وي تذكر داد. اما بايد گفت كه قطبي هيچ توهيني
به ابراهيم توره و ديگر بازيكنان پرسپوليس نكرده است، چون
doghouse در صورتي كه سر هم باشد يك معناي متفاوت دارد و اگر
كلمه dog از house فاصله داشته باشد يك معناي ديگر دارد. اگر تا
پايان اين گزارش را بخوانيد مي‌فهميد كه قطبي به عبارتي با
نيكبخت به doghouse خورده است يا در واقع او را به doghouse
فرستاده است
.
Doghouse يعني چه؟

در اروپا و آمريكا سگ‌هاي ولگرد در خيابان‌ها هر روز توسط يك
سيستم مكانيزه جمع‌آوري مي‌شوند، چون سگ‌ها داراي شناسنامه هستند
اگر گم شوند توسط ماشين‌هاي مخصوص كه به اين كار اختصاص دارند
پيدا مي‌شوند كه در صورت شناسنامه‌دار بودن به صاحبانشان پس داده
مي‌شوند و درغير اين صورت به «dog house» برده مي‌شوند، جايي كه
محل نگهداري سگ‌هاست و به نوعي دارالتأديب سگ‌هاي ولگرد به شمار
مي‌رود. روي بدنه اين ماشين‌ها درشت نوشته است:«dog house» اما
doghouse به هم چسبيده يك اصطلاح است درست مثل crazy كه امپراتور
چند وقت پيش به‌كار برد. معني اين اصطلاح دقيقا اين است كه وقتي
يك نفر در يك اداره، تيم، شركت يا هر جاي ديگر كه كار گروهي در
حال انجام‌شدن است، مرتكب اشتباهي شود با رئيس اداره، سرمربي تيم
يا مديرعامل شركت وارد «Doghouse» شده است. خيلي‌راحت‌تر يعني
اينكه به مشكل خورده است. حتي اگر رابطه دو دوست هم به‌هم بخورد
doghouse اتفاق افتاده است. اصطلاح doghouse نه ربطي به dog دارد
و نه ربطي به house!

قطبي و كاپلو مثل هم‌اند؟!

افشين قطبي ايراني است اما انگار زبان مادري‌اش انگليسي است.
بايد انتظار چنين حرف‌زدني راهم از او داشته باشيم. البته او
نسبت به سال گذشته بهتر فارسي صحبت مي‌كند، اما مشكلات دستوري در
حرف‌زدنش مثل تشخيص افعال در زمان حال و آينده، وجود دارد.

جالب است بدانيد كه فابيو كاپلو هم در انگلستان با چنين مشكلي
روبه‌روست. او هم ايتاليايي را با انگليسي قاطي مي‌كند و آنقدر
سوتي مي‌دهد كه زبانزد خاص و عام شده است. كاپلو پس از اولين
كنفرانس مطبوعاتي‌اش در لندن و پس از اشتباهات ناگوار گفت: «تا
زبان انگليسي‌ام فول نشود، ديگر در مصاحبه مطبوعاتي شركت نمي‌كنم
تا سوژه خبرنگاران نشوم. بالاخره انگليسي كه زبان مادري‌ام
نيست.» البته فرانكو بالويني، دستيار اول كاپلو سال گذشته سوتي
سال را داد. او پس از اظهارنظر درباره بازي بازيكنان تيم‌ملي
انگلستان گفته بود: «آنها در حين بازي فقط به كلاغ‌ها نگاه
مي‌كنند.» البته او به‌جاي crewed از كلمه crow استفاده كرده
بود!

***

حرف های اضافه:

۱) تغییر و تحولات جدید مبارک! قرار نبود اینجا خوشگل بشه فقط خواستم یه ذره خلوتش کنم تا حداقل وفتی خودم میام توش سرگیجه نگیرم...۹۰٪ لینک هام به درد نخور بودن و خوشحالم که بالاخره خدا نیرویی عطا کرد که بتونم حذفشون کنم. میخواستم کل وبلاگ رو به یه آدرس بدون فیلتر منتقل کنم که دیگه نیروی مربوطه ته کشید! ایشالا فرصت های بعدی

۲) امپراطور برام همون انسان دوست داشتنی فصل پیش شده...حالا دوباره مثل پارسال حتی برخوردهای منفی شو هم دوست داشتنی و قشنگ میبینم!

۳) سرم داره خلوت میشه...دوباره بساط بلاگ گردی ها به راه میشه

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa 

یادت هست؟ خسروی عزیز!
 

یادت هست؟ خسروی عزیز!
نخستین بار در یوسف آباد دیدمت! در آن کتاب فروشی… به گمانم سال هفتاد و هفت بود. اولین کتابم منتشر شده بود... آن را برایت امضا کردم و تو به شوخی گفتی: چه عجب یه بار یکی به ما امضا داد... و کتاب را بوسیدی و بر پیشانی گذاشتی.
عادت داشتی به این که همه در کوچه و خیابان از تو بخواهند برایشان برگی، عکسی، مجله، یا کتابی را امضا کنی... و چقدر حوصله داشتی در چنین مواقعی! می ایستادی و با علاقه مندانت هم کلام می شدی و مثل بسیاری از آرتیست های دیگر، خود را پشت عینک دودی پنهان نمی کردی! بخشی از گرایشم به سمت شعر را مدیون تو و آلبوم های دکلمه ی شعرت بودم! تو شعرهای سهراب سپهری و سید علی صالحی را به نسل من معرفی کرده بودی... هر یک از ما یک کاست نامه ها درخانه ی خود داشتیم! در آن قحط سال صدا و ترانه آن آلبوم و آلبوم هایی از آن دست تمام دار و ندار ما بودند... تو حمید هامون را به نسل من هدیه کرده بودی و ما هامون وار عاشق می شدیم، هامون وار درد می کشیدیم و هامون وار شک می کردیم...
بعدها – به دلیل رفاقت و همکاری هردومان با انتشارات دارینوش– زياد هم دیگر را می دیدیم! چه شب ها را که با هم به سرخوشی گذارندیم! در کنار چنجه و ماست و خیار و... چه شوخی ها کردیم، چه ریسه ها رفتیم، چه شعرها خواندیم، چه اشک ها ریختیم... و تو چه صاف بودی و یگانه!
آن سطرِ ترانه ی لاله زار مرا دوست می داشتی که:

از لاله زار که می گذرم، الک دولک یادم میاد
محمود سیاه ، نمایشِ مردِ کلک یادم میاد...

پیش از آن برایم گفته بودی که در دوران نوجوانی تو را در خیابان لاله زار به نام محمود سیاه می شناختند و نام یکی از نخستین نمایش هایی که بازی کردی کلک بود و وقتی آن ترانه را با صدای رضا یزدانی شنیدی چه قدر کیف کردی و تا آهنگ به آن سطر ترانه می رسید از هر کس کنار تو بود می پرسیدی: می دونی محمود سیاه کیه... و ماجرای آن ترانه را برایش تعریف می کردی...
یادت هست؟ خسروی عزیز! هنگام ضبط شعرهای فروغ فرخزاد سعی کردم از این کار منصرفت کنم... به نظرم مضحک می آمد که مردی – آن هم مردی با صدای تو – بگوید: این منم! زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد... اما تو و دیگران سمج بودید و نتیجه دلچسب بود! آلبوم پری خوانی کار خوبی از آب درآمد و بعد از انتشار آلبوم و شنیدنش به تو گفتم که اعتراف می کنم به اشتباهم و تو با اجرایت به آن شعرها بُعدی دیگر بخشیده یی. وسواس مرا به یاد داری که به تو گفتم کاش در شعره علی کوچیکه به جای:

ماهی چی کار به کاره یه خیک شیکمه تاقار داره

خوانده بودی:

ماهی چی کار به کارِ یه خیکِ شیکم تاقار داره

و به جای:

دنیای آشِِ رشته و وراجیه و شلخته گی

خوانده بودی:

دنیای آش رشته و وراجی و شلخته گی...

و تو با چشمان لبریخته مرا نگاه کرده و پرسیده بودی: یعنی فروغ من رو می بخشه! مثل بسیاری دیگر شاعرانه گی را بازی نمی کردی! بی شعر نوشتن، شاعر بودی و عزیز ملتی...
آن شب را به خاطر داری که دوستی حوالی ساعت سه ی صبح ما را مقابل آژانسی در انتهای خیابانِ یوسف آباد پیاده کرد و رفت... و آژانس ماشین نداشت، اما پیرمرد رزروشن از دیدنت چنان به شوق آمد که با تلفن پسرش را از بستر بیرون کشید و برایمان چای دم کرد و یک ساعتی منتظر بودیم تا پسرش از به قول خودش کوچه ی پایینی به آژانس برسد و ما را برساند؟ کوچه ی پايينی از آن پس تکیه کلام ميان من و تو شده بود!
یادت هست؟ خسروی عزیز! آن شب راکه در دفتر حمید صدری در خیابان اکباتان ترانه های فیلمی از علی قویتن را ضبط می کردیم و تو باید می خواندی ترانه های مرا نه به صورت دکلمه که به صورت آوازی کودکانه... خواندنت هم به خوبی دکلمه ات بود و چه خوش می خواندی:

دیدی‌ غصه‌ها تموم‌ شد؟ دل‌ِ من‌!
دیدی‌ گریه‌ بی‌دووم‌ شد؟ دل‌ِ من‌!

و غصه های تو هرگز پایانی نداشتند... هنوز به دیدنِ عکس مادرت چشمانت مهمان باران می شدند و خواندن شعر، يا بازگفتن خاطره يی شانه هايت را می لرزاند...
یادت هست همان جا گفتی آماده يی ترانه های عاشقانه ی مرا در آلبومی دکلمه کنی؟ چه قدر با تو کلنجار رفتم که چرا فقط ترانه های عاشقانه؟ خوش داشتم در کنار عاشقانه ها، ترانه های دیگر را نیز همه گانی کنیم و تو می گفتی عمری را به گفتن از عشق گذرانده یی و مردم ترانه های اجتماعی را با صدای تو قبول نمی کنند؟ شاید حق با تو بود... شاید من هم باید کوتاه می آمدم و اکنون یادگاری از تو داشتم برای خود...

شبِ ورپریدنِ حسین پناهی را به یاد داری؟ هق هق می کردی از پشیمانی این که چرا فرصت نشده بود با او تماس بگیری؟ که چرا وقت نکرده بودی با او - که قرار بود زنده گی ات را به شکلِ کتابی درآورد – قراری بگذاری؟ زار زدن خود را به یاد داری و مرا که با چشمانی خیس زیر بغلت را گرفته بودم و از پله ها پایینت می آوردم؟ حالا در نبوده تو – دوست مُرده ی من – همان بغض و همان دریغ با من است که چرا لجبازانه نخواستم که زودتر از آن که دیر شود، به خواست خودت ترانه های عاشقانه ام را دکلمه کنی و دیر جنبیدم؟ حالا در سکوت، جامه به تن می درم و تو نیستی که زیر بغلم را بگیری و از پله های افسوس پایینم بی آوری...

آخرین دیدارمان را به خاطر داری؟ شگفتا که باز هم در خیابان یوسف آباد، همان خیابانی که نخستین بار ما را به هم رسانده بود... با رضا یزدانی آمده بودیم سرصحنه ی فیلم برداری فیلم رییس. سکانسِ داخلی درمانگاه را می گرفتند و تو تمام گروه را به حیرت آورده بودی با بازیِ خود. مسعود کیمیایی بی نظیری بازی تو را زير گوشم زمزمه کرد و من در آغوش گرفتم تو را در آن لباس پزشکی که برای فيلم بر تنت کرده بودند. چه قدر لاغر شده بودی و چه ضعیف... اما زنده گی هنوز برق چشم های تو بود. پنداری فهمیدی که آن گونه دیدنت دلم را به درد آورده که باز کار را به شوخی کشاندی و گفتی:
آقا مثل این که ما اشتباه کردیم گفتیم شعرات رو بده بخونیم!؟ دِ بجنب دیگه! برادر! ما معلوم نیست تا کی در خدمتتون باشیما... و تلخ خندیده بودی، خندیده بودیم...
هنگام خداحافظی دوباره با هم قرار گذاشتیم برای تمرین ترانه خوانی و من اين بار تسليم خواسته ی تو بودم. ترانه های عاشقانه را جدا کرده و با حروف درشت برایت تایپ کردم. می دانستم که با حروف درشت راحت تری... چندبار تماس گرفتم و تو مشغول بازی بودی و بالاخره قرار شد ترانه ها را به خانه ات بفرستم که فرستادم و... بعد از آن چندبار با هم تماس گرفتیم و هربار تو یا گرفتار فیلم بودی، یا بیماری... از پشت گوشی سطرهایی از ترانه ها را برایم ازبر می خواندی تا به من بفهمانی تمرین را شروع کرده یی. چه قدر ترانه ی به خاطر توست را دوست داشتی. هنوز صدایت را آن سوی گوشی تلفن به خاطر می آورم که آن را می خواندی:

اگه دوباره ترانه یی از این قلبِ متروک شنیده می شه؛
اگه می بینی جوانه داده تنِ بلوطِ خشکیده ریشه؛
اگه دیدنِ تارای سفید میونِ موهام آزارم می ده؛
اگه کنارِ چرکنویسِ این ترانه دستم یه دل کشیده؛
اگه کتاب و کیف و کلاهم جا می مونه تو تاکسیِ خالی؛
این خیره موندن به نقطه یی دور، این بی قراری، این خوش خیالی...
به خاطرِ توست، به خاطرِ ما،
به خاطرِ این دورانِ زیبا...
به خاطرِ این حسِ دورگه
حس ما شدن بی اما، اگه...

...ولی فرصت دیداری دست نداد و صبح امروز بود که خبر آمد! نمی دانم چرا خواستم شبانه به یوسف آباد بروم. باور داشتم که تو را در آن جا خواهم دید و کوچه ها را تا رسیدن به آژانس و ماشینِ که ما را می برد گز خواهیم کرد... اما تو زودتر رفته بودی، آن کتاب فروشی بسته بود وتنها خيابان یوسف آباد در سکوت، گریستن من را تماشا می کرد...

یغما گلرویی – تهران 1387/4/28

به بهانه ی پخش اتوبوس شب از سینما یک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت   توسط PaaRmiDa