
هركسي به چيزي دل مي بندد. من به پاییز و زمستان و بهاری كه گذشت. با تك تك لحظاتش خاطره دارم. تك تك شان مرا به اعماق احساساتم پرتاب ميكنند و تك تك شان مفعول فعلي مي شوند كه از آن گريزانند: فراموش كردن یا محکوم میشوند به کمرنگ شدن.
اگر بگویم دلتنگ امپراطورم نیستم دروغیست در نوع خودش! ولی بیشتر از آن دلتنگ همه ی خاطرات خوبی هستم که میدانم دیگر تکرار نمیشوند. دلتنگ آن لحظاتی که همراه با او به هوا میپریدم و دیگر یادم میرفت در این دنیا چیزی به نام زمین وجود دارد. دلتنگ همه ی روزهای پر تنشی که میگذشت و خوشحال بودم از گذشتنش و دلشاد از اینکه در پس این گذشتن روزهای عسلی رنگی به انتظارم نشسته.روزهایی شبیه قهرمانی.
حالا چند هفته از قهرمانی هم میگذرد.خبری از امپراطورم نیست.سعی میکنم-با تمام قوا- که دوباره به خودم برگردم اما نمیشود انگار! دیگر سعی میکنم که سعی نکنم!
نمیدانم چرا تصور میکردم میشود به راحتی عادت کرد٬ بارها و بارها آن جمله ی معروف را با خودم زمزمه کردم "انسان عزیزانش را فراموش نمیکند بلکه به ندیدنشان عادت میکند" کاش میشد با خالق این جمله صحبت کنم و بفهمم راز این عادتش چیست که من هر چه در تاریکخانه های روحم میگردم نمیتوانم پیدایش کنم.
تبسمم راست میگفت: همیشه تلخ ترین لحظات توسط کسانی برایت ساخته میشود که شیرین ترین خاطرات را همراهشون داشتی. و من حالا میان اینهمه تلخی و شیرینی دست و پا میزنم و امیدوارم روزی برسه که دوباره به روزگار ملس گذشته برگردم.
امیدی ندارم ولی...!
تابستان در راهه و من مثل همیشه مسافرت طولانی رو در پیش دارم.بنابراین این رسما آخرین آپ این وبلاگ بود تا زمانی که دوباره بتونم به نت دسترسی داشته باشم و از همه مهمتر حرفی برای گفتن! از این به بعد اگر دوباره بخواهم مطلبی در اینجا ثبت کنم قطعا خیلی متفاوت خواهد بود با گذشته ها. با دنیایی که سابق بر این برای خودم ساخته بودم. اینجا از این به بعد جدی خواهد بود...به جدیت عادت کردن ها و فراموش شدن ها! اگر توانایی احساسیش همراهم باشد حتما مثل گذشته ها به وبلاگ دوستان هم سرکی میکشم٬ به احترام تمام روزهای خوشی که در کنارشان سپری شد و عطر خوشش به جا ماند.
اگر صحبت خاصی هم باشد در همین قسمت کامنت های خودم جواب خواهم داد.

در برابر وحشي ترين تازيانه ها ،
سكوت مردانه و غرور آميز مرد نبايد بشكند.
در برابر هيچ دردي،لب مرد به شكوه نبايد آلوده گردد.
من از ناليدن بيزارم.
سنگين ترين دردها و خشن ترين ضربه هاي آفرينش،
تنها مي توانند مرا به سكوت وادارند.
ناليدن، زاريدن، گله كردن، شكايت، بد است
"دکتر شریعتی"

و تو بهتر از هر کس دیگری توانستی به این دلنوشته مفهوم ببخشی...به قول یاسمنم: از رفتنت شادی غم باری در دلمان نشسته کاش بودی تا بازهم تفکیک عقل و احساس را یادمان میدادی!
پ.ن ۱: امیدوارم از این تغییر ناگهانی شوکه نشده باشید. گاهی اوقات یک تلنگر لازمه تا آدم یادش بیاد بزرگ شده و بر اصل یک اجبار خودخواسته باید از دنیای شیطنت ها و سرگشتگی های نوجوانی فاصله بگیره ٬عادت میشود این هم!
پ.ن ۲: مریناز و صنم عزیز به ادامه مطلب نیم نگاهی بیندازید.
پ.ن ۳: شیمای عزیزم تولدت خیلی پیشاپیش! مبارک.من هم کماکان به یادت هستم به یاد تمام آن خاطره های مقدس هم همینطور. شاید این فاصله لازم بود نمیدونم! منو ببخش به خاطر همه چیز...و به خاطر اینهمه کاستی و ندانستن!
پ.ن۴: کنار خاطراتم با تو همیشه خنده است٬طرحی که از تو دارم شبیه یک پرنده است٬ شب و روز پیش منی٬ تو هنوز پیش منی٬ تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی!

حضورت خوش رنگت در این دنیای سرد و سیاه و سفید را بهترین هدیه ی خداوند میدانم تا بعدها! و البته هنوز هم در پس ذهنم این پرسش روان است که چرا نبودنت عادت نمیشود؟!؟
بعد التحریر: تایید رو برداشتم! همینجوری![]()



تولدت مبارک فرشته جون
ببخشید که تاریخ تولدت اینجوری با اتفاقات تلخ همراه شده.برات یه جشن کوچولو گرفتم بیا اینجا ببین

مریناز جون من اون ویدئویی که تو برنامه ی ۹۰ از فراز و نشیب های پرسپولیس با افشین تهیه کرده بودن رو فقط در سایت یو تیوب پیدا کردم که متاسفانه نمیشه دانلود کرد و باید آنلاین دید اما فایل کلی آخرین مصاحبه افشین در برنامه ۹۰ رو برای دانلود دارم که اون ویدئو هم همراهش هست یه مقدار حجمش زیاده ولی فکر میکنم ارزشش رو داره از این دو لینک میتونی دانلود کنی (اگه اولی مشکل داشت از دومی)

اینم لینک ویدئو در یو تیوب

از من به شما نصیحت. ممکن است یکی را دوست داشته باشید و بهش نرسید، این زیاد اهمیتی ندارد. حواستان فقط به این باشد که بعد از رفتنش جای حسرت برای خودتان باقی نگذارید. یعنی تهدلتان نماند که چرا وقتی بود؛ همه تلاشتان را نکردید. که خجالت کشیدید یا زیادی مغرور بودید. که کم گذاشتید.
حالا این که طرف برود یا بماند؛ این دیگر همهاش به شما مربوط نمیشود. سر همین تئوری بود که شنبهشب یازدهم خرداد 1387 شال و کلاه کردیم تا افشین قطبی را از فرودگاه امامخمینی بدرقه کنیم. پیش خودمان گفتیم که میارزد از میان خیل عظیم مردم مشتاق یک لحظه از دور ببینیمش که بداند بعد قهرمانی هم تنهایش نگذاشتهایم.
ساعت 2 صبح رسیدیم و نیمساعت بعدش افشین قطبی آمد تا همگی با هم متوجه شویم «خیل عظیم»ی در کار نیست. ما چهار نفر بودیم و چند تا خبرنگار و عکاسی که احتمالا حسب وظیفهشان نیمه شبی سر از فرودگاه درآورده بودند. چشم گرداندم و هیچکس را ندیدم. هیچکدام از آن مردمی که برای چند هفته هم شده، قطبی با هم متحدمان کرده بود، که خوشحالمان کرده بود. که «روشنایی» و «دل شیر» را نشانمان داده بود، که بهخاطرش پرچم دست گرفته بودیم و فریاد زده بودیم که آن چند بعدازظهر رویایی استادیوم آزادی را تجربه کرده بودیم همدیگر را بغل کرده بودیم و حالا به جای همهشان خالی بود، گرفته بودند خوابیده بودند احتمالا و قهرمان، حالا داشت تنهای تنها از تیمش جدا میشد، از مملکتش میرفت.

البته آدمهای گذری و عبوری قطبی را میشناختند و با دوربینهای موبایلشان با قهرمان حالا دیگر تنها، عکسی به یادگار میگرفتند، اما با این اوضاع و احوالی که دیدم، حتی مطمئن نیستم که این عکس را Save هم میکردند، یا آن هم چند لحظه بود و بعد قطبی ماند و چمدانش و یوروم که فاز بدی نداشت، اما جوری به همه این ماجراها نگاه میکرد که انگار برایش عادی است. که انگار میداند این هم گذراست. خود قطبی در این گفتوگوی آخرش در فرودگاه گفت: «اینجا انتظارات از امکانات بیشتر است.» ...و این مربی احساساتی ما در عوض چه آدم واقعبینی هم هست.
قطبی بلوز قرمز پوشیده بود و در گفتوگویش با باشگاه خبرنگاران جوان، مثل یک پرسپولیسی رفتار کرد. آخر همانجور که خودش هم اشاره کرد، یک پرسپولیسی همیشه پرسپولیسی میماند. غمگین میزد اما با هر کسی که ازش خواست، عکس گرفت و به هر کسی که کاغذ و خودکاری جلو برد، امضا داد: مینوشت «قطبی» و دورش خط میکشید که یعنی امضا. موقع جدایی، معمولا واکنش دفاعی داریم، سعی میکنیم باور نکنیم؛ تا اینکه لحظه پذیرفتن واقعیت میرسد. مثل خاککردن عزیزان در قبرستان میماند یا برگشتن به خانه خالی، که بازماندگان «واقعا» متوجه میشوند کسی که رفته، دیگر قرار نیست برگردد و بعد، یک دل سیر گریه میکنند. این لحظه واقعیت برای مایی که باور نمیکردیم قطبی واقعا از ایران برود؛ وقتی فرارسید که کنار گیت سالن فرودگاه، حبیب کاشانی رو به روی خبرنگارها ایستاد و گفت: هر چه سوال دارید بپرسید. دیگر چنین فرصتی پیش نمیآید...
حالا و توی این شرایط، هرقدر زور میزنم، یادم نمیآید که کدام کتاب بود، کدام فیلم بود، که داستان آدم مشتاقی را روایت میکرد که قهرمانی دارد و دنبال قهرمانش میگردد تا لحظه آخر، تا لحظهای که دیگر آخرین امکانهای دیدار دارد از دست میرود؛ و درست در لحظه قبل از وداع، هر دو طرف ماجرا فرصتش را پیدا میکنند تا برای لحظهای هم که شده، از میان شلوغی جمعیت و در فرصت کم؛ با هم چشم در چشم شوند.

قطبی و یوروم از ما جدا شدند و به سمت گیت رفتند. یک آقای میانسال کچل با موهای سفید، چهار چرخه پر از چمدانش را میکوبید به پاهای من. فکر میکرد اینجا که شلوغ است؛ لابد صف اصلی گیت است. مجید در آخرین لحظه داد زد: آقای قطبی با ما خداحافظی نمیکنید؟ که قطبی برگشت و دست تکان داد. آقای میانهسال کچل، همچنان داشت با چمدانهایش میکوبید به پاهای من.
برگشتم به قطبی نگاه کردم و دیدم او میتواند برود و من نه. یعنی راستش اصلا دلم نمیخواست بروم.
بعد دیدم این آخرین چشمهای بود که قطبی نشانمان داد. این واقعبینی را در اوج احساسات! معمولا میدانیم که سقوط میکنیم و باز توان دل کندن نداریم. جاده را تا آخر میرویم و سقوط خودمان را به چشممان میبینیم و تجربه میکنیم. قطبی اما غروب ورزشگاه آزادی و برق چشمهای ما هواداران پرسپولیس را فراموش کرد؛ ما هواداران و همکاران و بازیکنان سرخپوشی را که نیمهشب وداع؛ هیچ خبری ازمان نبود. معلوم بود.
افشین قطبی رفت و ما برگشتیم به شهر. قهرمان رفته بود و ملت سفت و محکم سرجایشان گرفته بودند خوابیده بودند. رفتم سراغ همان نظریه ابتدای این یادداشت و به مهدی و حامد گفتم که خوب شد آمدیم. که چیزی توی دلمان نماند. که ایستادیم و تا لحظه آخر افشین و تیممان را تشویق کردیم. تا دقیقه 94 بازی آخر. که مهدی و حامد انگار که مهمترین لحظه عمرشان را مرور میکنند؛ زودی پریدند توی حرفم و با عجله گفتند: تا دقیقه 96.

مرثيهسرايي ديگران!
حالا كه افشين قطبي از ايران رفته خيليها در مورد او حرف ميزنند و خوبيهايش را ميگويند. درست مثل وقتي است كه يك نفر فوت ميكند و همه يادشان ميآيد كه بايد خوبيهاي او را بگويند. او از ايران رفت تا همه در مورش حرف بزنند. قسمتهايي از صحبت آدمهاي مختلف در مورد افشين قطبي را در زير ميخوانيد.
امير قلعهنويي: پرسپوليس با دانش قطبي قهرمان ليگبرتر شد. آنها ميتوانستند از دانش او بيشتر استفاده كنند.
سعيد عزيزيان: ارزش قطبي را در سالهاي آينده ميفهميم. كسي را از دست داديم كه علاوه بر توانايي بالاي فني، اسطوره اخلاق هم بود. ايكاش هيچگاه قطبي به فكر ترك پرسپوليس نميافتاد. فصل بعد مطمئنا جاي افشين قطبي در ليگ خالي است و همه افسوس روزهاي حضور او در پرسپوليس را ميخورند.
ناصر حجازي: بهنظر من با توجه به شرايط موجود در فوتبال ما، قطبي با جدايي خود از پرسپوليس بهترين كار ممكن را انجام داد. چرا كه ممكن بود بعدها حتي در صورت تكرار اين افتخارات، مسائل حاشيهاي، زحمات او را كمرنگ كنند. خودم نسبت به شخصيت قطبي ارادت زيادي دارم. چون ادبيات او نشان دهنده شخصيت بزرگش بود. بايد بگويم فرهنگ قطبي با وجود ايراني بودنش با فرهنگ ما تناقض داشت. همين عامل مطمئنا در آينده ميتوانست به همراه مسائل حاشيهاي كه در فوتبال وجود دارد، او را به زمين بزند.
حسين بادامكي: با اينكه طرز تفكر قطبي خيلي متفاوت بود، چنان حرفهاي كار كرد كه ما با طرز تفكرش هماهنگ شديم. او ذهنياتش را بهخوبي به ما آموخت. شخصا خيلي چيزها از طرز فكرش ياد گرفتم. تا حالا كسي را مثل او نديدهام.
دنیای فوتبال

برخلاف روزهای اولیه حضورش حالاهمه چیز به نفع اوست ...اما باز هم به سمت فرود گاه می رود بدون انکه کسی عذرش را خواسته باشد . خروج قطبی بعد از اتمام لیگ نزدیک ترین سناریوئی بود که در ذهن سیاه اندیشان نقش می بست اما نه با قهرمانی لیگ هفتم.
همه چیز خیلی زود عوض شد ، همان هایی که همیشه سعی می کردند او را چیزی شبیه بادی گارد
"گاس هیدینگ" ، سایه "دیک ادووکات "و در اخر تدارک چی"پیم وربیک" ببینند (!)امروز فقط در مقابل موفقیت او به ریسمان شانس چنگ می زنند و می خواهند هر قضیه متا فیزیکی ای را در این موفقیت دخیل بدانند جز هوشمندی افشین قطبی را .
او دیگر از سایه ان اسم های بزرگ خارج شده و خودش را این چنین معرفی می کند: "این منم مردی که پرسپولیس را بعد از شش سال قهرمان ایران کرد"اما سرمربی فاتح برخلاف تمامی مربیان قهرمان دیگر میلی به کار کردن ندارد و این موضوع از هیچ جا نشا ت نمی گیرد جز باری که در این دویست و هفتاد و شش روز روی شانه های او به اندازه یک دنیا سنگینی می کرد.
اگرقطبی رفت و دیگر نیامد چه خاطره ای از او در ذهنتان نقش خواهد بست؟ احتمالا قبل از قهرمانی پرسپولیس در اولین فلاش بک ادبیات منحصر به فرد او را به یاد می اورید که چگونه در بدترین مواقع با سعه صدر و کظم غیظ مقابل اصحاب رسانه قرار می گرفت و بدون انکه قصد بافتن ریسمان به اسمان را داشته باشد، بدون انکه با عصا به خبرنگاران حمله کند ، به کسی لقب گدای خبر را بدهد و یا بدون توجه به صف سوال های تلنبار شده به سوی دالان خروجی ورزشگاه بدود.
با امید واری فقط از هدفش می گفت ؛
"ما قهرمان می شویم چون بهتریم " کسی تکرار این جمله را نشمرد اما اگر کنتوری فرضی برای خروجی این حرف بگذارید به ضرس قاطع قطبی ان را بیش از هر مرد دیگری که ادعای قهرمانی داشت به کار بسته بود.
ان همه اعتماد به نفس اموزه ای نیست که به بتوان به سادگی از کنارش گذشت. ایا حمید استیلی که زمانی بالغ بر نه ماه شانه به شانه او حرکت کرد "که بعضی اوقات سعی می کردند این دو شانه را به روی به روی هم قرار دهند "این اخلاق ویژه را اموخت؟ ایا می توان امید داشت این ادبیات وارداتی که ریشه در فرهنگ خود ما دارد به دیگر مردان این فوتبال سرایت کند تا قهرمانان ما همچنان محبوب بمانند؟
پرسپولیس قهرمانی دومش را در لیگ برتر مدیون خیلی از عوامل است اما اگر قرار باشد نموداری برای سهم گذاری قائل شویم به طور قطع روحیه جاه طلبی قطبی که به جام طلبی او منتج شد سهم ویژه ای خواهد داشت. او حتی با استانداردهای رایج می توانست در این مدت کم به صندلی تیم ملی هم برسد که این امر محقق نشد تا پرسپولیس را قهرمان لیگی کند كه در فصل پیشش مربی فعلی تیم ملی به همراه سایپا قهرمانش شده بود.

افشین نه اندازه" اری هان" و نه هم سطح " مصطفی دنیزلی" بود اما ان جوهری که در وجودش نهفته بود برگ برنده او محسوب می شد .
یکی از روزهای تعطیل نوروز خبرنگار یک رسانه برون مرزی با او تماس می گیرد و قطبی در انجا از سختی های کارش در ایران گفت ، او نوک اتهام را متوجه ما کرد و سعی نمود بیشتر حواشی پرسپولیس را منوط به تعداد جراید ورزشی ایران کند . وقتی صحبت از کلاغی کرد که به وسیله ما تعدادش به چهل شایدم چهارصد عدد می رسد لحظه ای احساس کردم می خواهد روزهای بدش را بی جهت با ما تقسیم کند اما چند روز بعد زمانی که دیدمش و در این مورد از او گله کردم به گونه ای جوابم را داد که یادم رفت برای چه از او ناراحت شده بودم ...و این همه موفقیت افشین قطبی بود .
قطبی از ایران رفت شاید به همان دلایلی که خاویر کلمنته به اینجا نیامد و در عوض ترجیح داد با رئال مورسیای قعر نشین قرار داد امضا کند و اگر این اتفاق به هر جهت اسیب شناسی نشود ان وقت فوتبال ما تهی خواهد شد از جنس چنین مردانی .
قطبی به دلایلی که مشخص است و به همان اندازه مجهول ! امروز از تهران می رود و شاید سفر بعدی برای او به ایران در كار نباشد ،گرچه كه با توجه به عادت خوش اوكه همانا وفای به عهد است با توجه به قولی كه به كودكان سرطانی جهت دیدار مجدد با آنها در ااخر تابستان داده امیدواریم به زودی باز هم او را در تهران ببینیم!
... اما اگر هم او دیگر به ایران نیاید،کدام هوادار پرسپولیس او را فراموش می کند؟ باری حالا همه ارزومند تپش قلب مردی هستند که خون به رگ های خشکیده انها داد و چه فرقی می کند در کجا ؛ شاید امارات ، شاید خاور دور و شاید جایی در قلب لندن و باز هم دستیاری گاس کبیر ، اما این بار با افتخار می گویند افشین یک ایرانیست...

با تو بدرود ای مسافر...هجرت تو بی خطر باد
پر تپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد!
مهدی طاهرخانی/خبرگزاری پارس فوتبال

روز بعداز رفتن تو...آينه جا خورد تا منو ديد
آينه با من گفتگو كرد ...اول از حال تو پرسيد
روز بعد از رفتن تو رازقی مرد، باغچه خشکید
دل اطلسی شکست و شعرم از دست تو رنجید
روز بعد از رفتن تو ظلمت تازه ورق خورد
نسترن های رو طاقچه بی تو پرپر شد و پژمرد
نفسامو تو سینه پس زد، زمین عاشقاشو بلعید
شیشه ی پنجره یخ زد، بارون فاجعه بارید
چه سخت است در دیار تنهایی با خاطره ها همسفر بودن
چه دشوار است در دل گریستن و به زبان هیچ نگفتن
و تکیه گاهی بس مطمئن را از دست دادن
چه جان سختم که بی تو نفس می کشم
و نبودنت را تحمل می کنم..
جای خالیت دلم را می گدازد
گذشت ایام را یارای آن نیست که بر آنهمه خاطره از جنس عسل
پرده ی فراموشی بیاویزد

تو رفتی...
نه در پشت ابرها
نه آنور دورترین آسمانها...
تو رفتی
و در انتهای چشمان من
پنهان شدی. جایی که همیشه ماندگارها می مانند!
موفق باشی امپراطور من...ما هم به نبودنت عادت میکنیم...سالهاست که به عادت کردن عادت کرده ایم!
ولی...این خانه تو را همیشه کم دارد!
به قول پریسا:
محبت مثل 1 سکه می مونه که وقتی افتاد تو قلک دل کسی دیگه در نمی یاد مگر اینکه بشکنیش . تو هم با رفتنت دل ما رو شکستی اما سکه تو جا گذاشتی
اینم صحبت های یکی از طرفدارای بامزه ی افشین
یک فوتبال نویس منطقی: اگر سال های حضور برانکو در ایران باعث شد تا آخرین قطره معلوماتش را بکشیم و رهایش کنیم، قطبی را بدون نوش کردن جرعه ای از انبوه تجربیات حاصل از حضور در کنار بزرگترین مربیان سبک فوتبال هلند بدرقه کردیم. این دریغ و افسوس شاید سال ها با ما بماند مگر این که... مگر این که علی دایی تیم ملی را به محاق ببرد! چه ربطی دارد؟ ربطش به خودمان مربوط است!
یک جامعه شناس بدبین: مگر قرار بود بماند؟ مگر اینجا جای ماندن است که او بخواهد بماند؟ جامعه ایرانی با آن دیروز پرافتخارش و این امروز تاسف برانگیزش، مگر جای امثال قطبی است؟ هان؟
یک استقلالی دو آتیشه: همان بهتر که رفت. دیگر حسرت روزهایی را نمی خوریم که مربیان استقلال با طنازی و ادبیاتی تاسف برانگیز پشت شکست هایشان پنهان می شدند و ما همه زیر چشمی به مربی قرمزها نگاه می کردیم که هنگام باخت هم تحسین برانگیز بود.
یک پرسپولیسی دو آتیشه: چقدر ساده اید که خیال می کنید او رفته است. امپراتور تا همیشه با ماست مگر این که از قلب های ما برود. و من که پس از سال ها بی تفاوتی و به خاطر قطبی دوست داشتنی برای پرسپولیس فریاد کشیدم: آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست...!


چند روز پیش یه سری از خبرنگارا رفته بودن زندان اوین بازدید...بعد آخراش هم رفتن یه سر به اتاق شهرام جزایری زدن تا ببینن اون چیزایی که در مورد رفاه زیادش در زندان میگن راسته یا نه...البته زیاد بیراهم نمیگفتن..
اینم جدیدترین عکس شهرامه...طفلی چه قدر لاغر شده

اینم نی نیه شقایق دهقان و محراب قاسم خانی...اسمشو تا چند وقت پیش یادم بود الان یادم نیس

اینم حامد کمیلی و برادران...



يکشنبه 5 خرداد : امروز قراره از مسافرت ايرانگرديت برگردي...شهر پر از شايعه است و من هيچکدومش رو باور نميکنم چون ايمان دارم تو مثل هيچکس نيستي...راستی عکست روی جلد همشهری جوان چه قدر جذابه! چه قدر با این شیر خاطره داشتیم٬ همه در موردت حرف زدن امپراطور...از علی پروین و ناصر حجازی بگیر تا نیکی کریمی و پژمان بازغی منم حرفامو بعدا میزنم فعلا این هفته سرنوشت سازه میدونی که!

دوشنبه ۶ خرداد: غزاله sms ميده و ميگه که قراره امشب بيايي برنامه ي نود و همه ي ناگفتني ها رو بگي٬ميشناسمت و ميدونم بازم ميخواي از همه تشکر کني حتي از اونايي که جون مادرشون رو قسم ميخوردن که باعث سقوطتت بشن!٬قراره آخر اين هفته همه چي معلوم شه...بايد صبر کنم
**********
دوشنبه ۶خرداد بعد از نود : گريه کردم...گريه کردم اما دردمو نگفتم! چه قدر اين ترانه ي يغما به اشک هايت مي آمد امپراطور...گلايه نکردي...از شيريني هاي حضورت گفتي و اشکي ريختي که فقط من و امثال من که ازاول فصل در جريان اتفاقات پيش اومده بوديم معناش رو درک کرديم...چه تيزهوشانه ازمون خداحافظي کردي امپراطور...و من چه ساده انگارانه باور نميکنم٬گفتی تاآخر هفته جواب قطعي رو ميدي...صبر ميکنم!
**********
سه شنبه ۷ خرداد: امروز جلوي روزنامه فروشي بدجوري خشکم زده بود...تيترهاي رنگيني که خبر از رفتنت ميداد...هنوزم باور نميکنم...قراره فردا شب بيايي مثلث شيشه اي اونجا ديگه حتما همه چي رو ميگي...تا فردا هم صبر ميکنم

چهارشنبه ۸خرداد: بر خلاف هماهنگي هاي قبلي روناک اينا خونه نيستن.٬مثلث شيشه اي رو نميتونم ببينم. دارم حرف هات رو تو ذهنم مجسم ميکنم...من فکر ميکنم خيلي سخته با پرسپوليس تو آسيا حضور داشتن ولي به خاطر اين هوادارا قبول کردم که بمونم! چه خوب ميشد اگه اينو ميگفتي امپراطور...با صداي زنگ sms از رويا ميام بيرون.٬یاسمنه داره ميگه خبري از حضورت درمثلث نيس و حبيب کاشاني از پشت تلفن داره يه حرف هايي ميزنه...يه حرف هايي که باور کردنشون مثل کابوسه...ميگه امپراطور نميخواد بمونه! ولي هنوز خودت چيزي نگفتي....پس باور نميکنم و صبر ميکنم
**********
دم دماي صبح پنجشنبه ۹ خرداد: خواب ديدم روز بازي با سپاهانه و من طبقه بالاي استاديوم هستم به هيچ چيز توجه نميکردم از نرده ها آويزون شده بودم و فرياد ميزدم امپراطور بمون....اونقدر صداي فريادم بلند بود که از صداي خودم از خواب پريدم...ديگه خوابم نبرد...چند ساعت بعد رفتم بيرون مثل هميشه کنار دکه روزنامه فروشي...قطبي شنبه ميرود براي هميشه...يک تيتر ديگه هم هست...شنبه همه را غافلگير ميکنم...يعني چي کار ميخوای بکنی؟ شايد ميخوای بگی به خاطر دل هوادارا ميمونم...پس تا شنبه هم صبر ميکنم

**********
پنجشنبه شب ۹ خرداد: از صبح صد دفعه سايت 90 رو چک کردم...چه قدر خوب که هيچ خبري ازت نيست امپراطور! شايد سايت هم قراره مثل خودت شنبه غافلگيرمون کنه با لبخند سايت 90 رو ميبندم يه احساس عجيب بهم ميگه به وبلاگ مازيار ناظمي سر بزنم آخه اونم مثل من طرفدار امپراطوره حتما خبرايي داره...فکراي مختلف از مغزم رد ميشه منفي ها رو دور ميکنم چون ازت ياد گرفتم هميشه مثبت فکر کنم...وبلاگ مازيار ناظمي باز ميشه...دستم رو موس يخ ميزنه! قطبي رفتني شد!!! اين يکي رو ديگه نميدونم بايد باور کنم يا نه...کامنت ها رو باز ميکنم و يه کامنت شوخي ميذارم چون هنوزم " دلم نميخواد" باور کنم هر چند که به نظر باور کردني ميرسه...يوروم همسر قطبي ديگر تمايلي به ماندن در ايران ندارد! به همين سادگي و به خاطر همين دليل امپراطور رفتني شده...ناظمي ميگه چه قدرتي داره اين خانوم يوروم که براي چند میلیون هوادار تصميم گيري ميکنه و من مبهوتم از اينکه چرا امپراطور........؟؟؟
ظاهرا امروز همه چي قطعي شده ولي باز هم من دوس دارم تا شنبه صبر کنم...قراره غافلگيرمون کني امپراطور

**********
جمعه صبح ۱۰ خرداد: دیشب بدترین شب عمرم بود...سردرد عجیبی داشتم که در تمام طول عمرم نظیرش رو تجربه نکرده بودم٬ ۸ ساعت خوابیدم و الان ۵ صبحه و من بیدارم...بازهم سایت های ورزشی رو چک میکنم...هیچ خبری ازت نیست امپراطور٬ دلشوره دارم از پشت صحنه برنامه ی نود یه خبرایی به بیرون درز کرده بود٬ میگن اونجا گفتی موندنی نیستی...باور کنم یا صبر؟
ازت یاد گرفتم تا دقیقه ی آخر امید داشته باشم٬ برای منی که همیشه با ناامیدی از همه چیز حرف میزدم این یکی از بزرگترین درسهایی بود که بهم یاد دادی٬امیدواری تا آخرین ثانیه...ولی نمیدونم چرا حرفام شبیه مرثیه ی رفتن شده!
چه قدر این عکست رو دوست دارم امپراطور...چه قدر آرزو داشتم دوباره زمان به عقب برگرده و همه چی بشه مثل اواسط مرداد ماه سال گذشته!

آهنگMy Immortal رو دارم گوش میدم...با تمام وجودم حسش میکنم
And if you have to leave, I wish that you would just leave
Your presence still lingers here
And it won't leave me alone
اگه میخوای بری آرزو میکنم زودتر بری٬ چون وجودت رو هنوز اینجا احساس میکنم و منو تنها نمیذاره...
آره خیلی حرف دل منه...گریه میکنم بدون اینکه دلیلش رو بدونم
*******
جمعه ظهر ۱۰ خرداد: از صبح عین روح سرگردون تو خونه میچرخم٬ حوصله ی هیچی رو ندارم٬ گوشیم خاموشه چون میترسم sms های تلخ به دستم برسه٬ از کانکت شدن به اینترنت هم میترسم گاهی وقتا بی خبری بهتره!
ساعت سه بعد ازظهره...با بی میلی هر چه تمام تر دارم نهار میخورم٬ تلویزیون روشنه و مثل اغلب اوقات رو شبکه ی جام جم...اخبار ورزشی شروع میشه مازیار ناظمی رو که میبینم بی اختیار به یاد مطلب دیشب وبلاگش میفتم...چشامو میبندم و سعی میکنم که فراموش کنم...شروع میکنه به خبر خوندن٬ خبر اولش....امپراطور این چی داره میگه؟ جدایی قطبی از پرسپولیس قطعی شد؟!؟ دلم میخواد بخندم و بگم چه خبر چرتی ولی انگار دیگه نمیشه...دیگه "مجبورم" که باور کنم!
یک لیوان آب سرد و بعد اومدن به اینترنت٬شاید خنده دار باشه ولی این بار از سایت ۹۰ هم میترسم پس مسیرم رو عوض میکنم و میرم خبرگزاری فارس به اونا بیشتر اعتقاد دارم....
....به گزارش خبرگزاري فارس، افشين قطبي پس از مذاكرات پي در پي با مديرعامل و اعضاي هيئت مديره، براي تمديد قرارداد با پرسپوليس به توافق نرسيد. به همين دليل، روز يكشنبه تهران را به مقصد سئول ترك خواهد كرد.
وي در هفتمين دوره ليگ برتر به عنوان سرمربي پرسپوليس انتخاب شد و در همين فصل موفق شد قهرماني را براي سرخپوشان به ارمغان آورد.
قطبي به دليل مسايل خانوادگي و مسايل فني حاضر نشد يك فصل ديگر در اين تيم باشد. به همين دليل، در روزهاي آينده راهي كره جنوبي ميشود!
دیگه صبر کردن بی فایده است...داری میری امپراطور؟ بی خداحافظی؟
به قول خودت اشک تو چشمام پر شده سایت ۹۰ هم خبراش دست کمی از خبرهای فارس نداره.میگن امروز میخواستی بیایی تو ورزش ومردم و از همه خداحافظی کنی ولی مامورین حراست سازمان باهات بدرفتاری کردن و تو پشیمون شدی و برگشتی!
ما ایرانی ها عادتمونه که روزهای آخر بد بدرقه باشیم...ببخش امپراطور...


سلام امپراطور...
مدت ها بود که دلم میخواست برات این چیزها رو بنویسم اما بهانه ای نداشتم و حالا چه بهانه ای معصومانه تر از رفتنت؟
سالها بود که معبد آزادی برای من بدرنگ و خشن شده بود٬ سالها بود دیگه بین اون دیواره های سیمانی عشقی رو نمیدیدم که به خاطرش پای تلویزیون میخکوب بشم٬ سالها بود به این نتیجه رسیده بودم فوتبال مال آدم های سطح پایینه جامعه اس. دیگه شور و شوق و هیجانی وجود نداشت تا به گذشته برگردم و یادم بیاد من هم یه زمانی قاطی همون آدم ها بودم و فوتبال برایم چیزی بود شبیه همه چیز!
دو هفته از لیگ هفتم گذشته بود که یاسمن تو رو به من نشون داد٬ دلیلش هم جالب بود...چون تو رو شبیه خوزه مورینیو میدید! کسی که هم من و هم یاسی به عنوان یک شخص جنتلمن و فرهنگ ساز قبولش داشتیم٬ صحبت های اول فقط حول محور شخصیت تو بود و نهایتش هم چند عکس که تو رو سر تمرین نشون میداد...چند روز بعد تو ۹۰ دیدمت داشتی فارسی حرف زدن خودت رو به حرف زدن کلاغ تشبیه میکردی و قول میدادی چند هفته ی دیگه مثل بلبل صحبت کنی٬ اولین بار بود که میدیدم یک مربی (یک انسان) در فوتبال ما خودش رو به سخره بگیره...چه قدر متفاوت بودی امپراطور!
عوض شدن فضا و آشنا شدن با دوستان جدید اینترنتی باعث شد تو از قالب یک شوخی و یک سرگرمی کوچیک بیرون بیایی و جدی تر بشی...تو باعث شدی من استقلال رو فراموش کنم (اتفاقی که هنوزم باورش برام سخته) باعث شدی دوباره یک روزنامه خون حرفه ای بشم...دوباره تقویم و تاریخ بازی های لیگ برام مهم بشه...دوباره شور فوتبال به وجودم برگرده.دوباره باورم بشه تو این دنیای تاریک و مبهم یک چیز مهم دارم...یک دلهره برای حفظ یک ارزش٬ یک خواسته از خدا...موفقیت تو!

تو این مملکت که انگار اشک شوق ریختن و خندیدن از ته دل حرامه تو کار بزرگی کردی...به ۲۸ اردیبهشت هم میرسیم...به اون ۷ دقیقه تا بهشت!
حتما خودت هم فهمیدی دلیل اینهمه محبوبیت فقط فوتبال و قهرمانی نبود که اگر بود پس چرا علی دایی با اون کوله بار افتخارات یک هزارم محبوبیت تو رو نداره؟
تو تجسم همه ی ایده آل های جوون های ایران بودی٬ تحصیلات عالیه تو بهترین دانشگاه٬ موفقیت تو کار٬ کار کردن با بزرگان حیطه ی شغلیت٬ شخصیت و بزرگ منشی٬ احساسات خالص و نابی که یک ایرانی اصیل باید داشته باشه ولی همه در این روزهای ایران فراموشش کردن٬ ادبیات محترم و منظم و خیلی چیزهای دیگه که ذهن کوچیک من یاری نمیکنه تا بگم.
سادگیمو ساده نگیر! تو به همه یاد دادی در عین اینکه میتونی ساده باشی و دست های آلوده ی پشت پرده رو نبینی ٬قهرمان بشی...و چه قدر سخته گالیور بودن در سرزمین کوتوله ها!

تو برنامه ی ۹۰ گفتی همیشه پدرت میگفته محبت کردن مجانیه...ولی اینجا تو این مملکت نمیشه زیاد به این حرف تکیه کرد. فکر میکنم حرفی که خودت چند ماه پیش در مصاحبه ات با همشهری جوان زدی بیشتر به حقیقت نزدیک باشه..." اینجا به دیوار هم تکیه میدی از پشت میگیردت!" و تو چه خوش باورانه به کسانی تکیه کردی در پشت لبخندهای تلخشون تراژدی غم انگیزی رو برات میساختن و امروز چه قدر من خدا رو شکر میکنم بابت رو سیاهی آنان!
میدونی امپراطور...با همه ی دلتنگی که از همین الان هم شروع شده و میدونم ماه ها با من همراهه ولی از رفتنت خوشحالم٬ ازاینکه باز هم مثل همیشه با هوشیاری تو آخرین حرکت همه رو مات کردی احساس خوبی دارم...امیر قادری مثال خیلی جالبی در موردت زد...وقتی گفتی تو اصفهان رفتی مسجد عباسی و تحت تاثیر فضاش قرار گرفتی امیر گفت دقیقا چند کیلومتر اون طرف تر از مسجد عباسی مکانی هست به نام "باتلاق گاوخونی"! اگر میخواستی تحت تاثیر همین فضاها بمونی و با احساست تصمیم گیری کنی چه بسا چند ماه بعد گرفتار باتلاقی میشدی که گاوخونی در برابر هیچ بود...شوخی که نیست امپراطور٬ پرسپولیس و آسیا! اونم با این تیم! با این دستیارانی که.....با این بچه هایی که.....
و تو بهتر از هر کس دیگه ای میتونی این نقطه چین ها رو پر کنی!

تو بحث های این چند روزه حرف های قشنگ زیاد شنیدم یکی میگفت احساس ما بهت دقیقا مثل احساس یک پدر و مادره نسبت به بچه اشون!اکثر پدر مادرها دوست دارن بچه هاشون تا آخر عمر پیششون بمونن تو همه لحظات شادی و سختی کنارشون باشن و در نهایت هم بشن عصای دستشون...مثل ما که دوست داریم تو تا همیشه در پرسپولیس بمونی حتی اگه موفقیتی حاصل نشه٬ ولی یه عده ی دیگه متفاوت تر فکر میکنن...اونا بچه هاشون رو از خودشون دور میکنن تا درجا نزنن تا تلاش کنن برای موفقیت و به اوج برسن٬ درسته که تو شادی و اندوه کنارشون نیستن ولی مایه افتخارشون هستن٬ دیگه محدود به یک خانواده نمیشن و شاید یک نسل بتونه به وجودشون بباله. هر چند خیلی سخته ولی ما تلاش میکنیم جزو گروه دوم قرار بگیریم٬ ما از خودمون میگذریم تا همیشه تو رو تو اوج ببینیم امپراطور...چیزی که به حق شایسته اش هستی.
قبلا هم گفتم تو اولین نفری نیستی که ما ازش میگذریم تا دیگران بهش افتخار کنند٬ مملکت ما از پای بست ویرانه...نمیدونم تو این دیار چی میتونست تو رو ترغیب کنه برای دوباره موندن و دوباره کار کردن٬ شاید به قول خودت فقط سبزیجات و میوه جاتش برات جذاب بوده! سرزمین من مردمی داره با حافظه ی تاریخی کوتاه٬ مردمی که پهلوان زنده رو عشق میدونن٬ مردمی که عظیم ترین عشق ها و عاشقانه ها رو در گذر زمان فراموش میکنن٬ سرزمین من جای تو نبود...توئی که از کودکی بهت یاد دادن بخشنده باشی. از منافع خودت بگذری تا اطرافیانت خوشحال باشن...مردم سرزمین من چیزی به اسم "گذشته ها گذشته!" رو بلد نیستن اینجا تا آخرین لحظه به فکر انتقام هستن و این مملکت خشن و بی رحم جای تو نبود! ( مملکت خشن و بی رحم رو از دیالوگ گلشیفته در سنتوری وام گرفتم...چه عمیق نوشته بود مهرجویی!)
هیچوقت نمیتونم خاطرات حضورت رو فراموش کنم٬ اگر یه روزی این اتفاق بخواد بیفته فایل عکس هایت که حالا نزدیک به ۷۰۰ تا شده اجازه نمیده...گل هایی که از سایت قرمزته دانلود کردیم و عکس العمل های شیرین تو هم کنارش هست...مصاحبه های مکتوبت در سایت ها و روزنامه ها٬ تکیه کلام هایی که بدجوری به دل آدم مینشست...واقعا تو فراموش شدنی نیستی امپراطور.
تو برای من سوای همه ی نکات مثبتت نقش یک معلم بزرگ رو داشتی...کسی که ازش "واقعا" یاد گرفتم.کسی که دنیاش با من خیلی متفاوت بود ولی درس های بزرگی بهم داد که فکر میکنم تو هیچ مکتب و مسندی نمیتونستم تجربه اش کنم. همیشه فکر میکردم عوض کردن فرهنگ یک ملت یا در مقیاس کوچیکتر یک گروه خیلی کار سختیه ولی تو بهم نشون دادی میشه بهترین بود...میشه متفاوت بود و همه رو جذب کرد و در نهایت زمان رفتن وقتی پشت سرت رو نگاه میکنی ببینی که همه (با شدت و ضعف های مختلف) مثل خودت شدن...به همین راحتی! به خاطر خلقت تو همیشه خدا رو شکر میکنم!
"اگر قرار باشد سر یک سامورایی به ناگاه قطع شود؛ او باید بتواند یک کار دیگر را با موفقیت به انجام برساند.اینو برا این میگم که مطمئنم قطبی سال بعد تو پرسپولیس نمی مونه...که امیدوارم نمونه. چون با این اسطوره ای که از خودش ساخته؛ بزرگتر از این حرفاس که بخواد با موندنش یه کاری کنه بقیه گند بزنن توش... با اون مصاحبه خوردبین که گفته بود قطبی نمی مونه؛ و با این همه آدمای عوضی که دورش و گرفتن و هرکدوم از اینا میتونن یه سر قطع شدن لقب بگیرن... قطبی یه کار دیگرو هم با موفقیت به پایان رسوند... قهرمان شد."
این پاراگراف بالا باز هم از امیر بود...و چه قدر نزدیک به دل من حرف میزنه این بشر!
ديگه وقتش بود. بهترين لحظه براي بالا پريدن و اشك ريختن درست دقيقه 96 بود. لحظه اي كه براي يه آن فكر كرديم آخرين موقعيت امپراطور براي ثابت كردن خودش و ما يه راست اوت شد. ولي فردوسي پور باتمام وجودش داد زد توي دروازه . واونوقت بود كه خدا ميدونه چندميليون نفر همديگرو بغل كردن و اشك ريختن. وقتي فكرشو ميكني كه اينجا همه چيزو همه كس دست بدست هم ميدن تا نتوني هيچوقت از فرط خوشحالي گريه كني اونوقت قدر تو خليلي رو بيشتر ميدونيم.میدونی امپراطور...اگه ۲۸ اردیبهشت اون توپ گل نمیشد و تو قهرمان نمیشدی من تا ابد یک گلایه بزرگ از خدا در دلم باقی می موند...ولی خوشحالم که خدا هم نشون داد هواتو داره..نشون داد به وقتش صدای همه رو میشنوه...یاد یه جمله قشنگ میفتم: وقتی که عشق فرمان بده٬ تقدیر سر خم میکنه! و ۲۸ اردیبهشت ۸۷ نمونه ی عینی این جمله رو دیدیم...چه روزی بود امپراطور...چه روزی بود!ديگه تو اين دنيا نبوديم ، در بهشت بوديم اونم شادترين جاش، شادترين قسمت هستي بوديم و در آغوش هم اشک میریختیم ، فاصله نااميدي و اميد چقدر كوتاه بود...تو چه سخاوتمندانه به ما یاد دادی که تا آخرین لحظه بجنگیم و امیدمون رو از دست ندیم...

خوشحالم حالا که داری میری این عکس های شاد رو برای ما به یادگار گذاشتی...اینجوری عذاب وجدانمون بابت اون همه فشاری که بهت وارد شد کمتر میشه.به سلامت امپراطور...برو جایی که همیشه بتونی بخندی اونم از ته دل. جایی که دیگه کسی نباشه تا باعث سفید شدن موهات بشه.جایی که جواب لبخند رو با لبخند بدن...جایی که "قدر" تو رو بدونن...همیشه دوستت دارم و هیچوقته هیچوقته هیچوقت فراموشت نمیکنم...تو بهترین بودی.

پ.ن ۱: تقریبا اولین باری بود که از اول تا آخر یک آپ رو خودم نوشتم بدون اینکه مطلبی رو از جایی کپی کنم...دلم خیلی پر بود و خیلی از ناگفتی ها هم باقی موند متاسفانه!
پ.ن۲: به شدت... تاکید میکنم به "شدت" احساس افسردگی میکنم. شاید هفته ها طول بکشه پس دیگه از من توقع نوشتن کامنت های شاد نداشته باشین. اصلا نمیتونم نقش بازی کنم!
پ.ن۳: تو ادامه مطلب هم میتونین گزارش همشهری جوان در مورد "امپراشیر" قصه ی ما بخونین
پ.ن۴: تنها آهنگی که این روزها منو آروم میکنه کماکان آهنگMy Immortal هستش...
And if you have to leave, I wish that you would just leave
اگه مجبوری ترکم کنی، آرزو می کنم که هرچه زودتر بری
Your presence still lingers here
چون وجودت رو هنوز اینجا احساس می کنم
And it won't leave me alone
و من رو تنها نمیگذاره
These wounds won't seem to heal
به نظر نمیاد که این زخمها خوب شدنی باشن
This pain is just too real
این درد خیلی کاریه
There's just too much that time cannot erase
اینقدر کاریه که زمان هم نمیتونه اون رو خوب کنه
You used to captivate me by your resonating light
عادت داشتی من رو مجزوب نورهای طنین اندازت کنی
Now I'm bound by the life you left behind
ولی حالا محسور زندگی شدم که تو برام به جا گذاشتی
Your face it haunts my once pleasant dreams
صورتت تمام رویا های من رو شکار می کرد
Your voice it chased away all the sanity in me
صدات عقل و هوشم رو از من می گرفت
I've tried so hard to tell myself that you're gone
خیلی سعی کردم به خودم بقبولونم که تو رفتی
But though you're still with me
ولی اگر چه هنوز با منی
I've been alone all along
من همیشه تنهای تنها بودم
پ.ن ۵: و...کودکی افشین قطبی در آمریکا!

پ.ن ۶: نوشته ی عماد عطایی هم بدجور به دلم نشست...
روزهای باشکوه» هدیهی افشین قطبی به تمامی فوتبالدوستان ایرانی بود، روزهایی پر از دلهره و همسو شدن برای رسیدن به موفقیت.
فراموش نشدن خاصیت روزهای باشکوه است، حتی اگر بخواهی فراموششان کنی هم نمیشود؛ این روزها آفریده میشوند برای فراموش نشدن و سالها و سالها باید منتظر دوباره آفریده شدنشان باشی.
روزهای باشکوه روزهایی هستند که تو قهرمانی، روزهایی که تو پادشاهی میکنی، روزهایی برای بازیابی غرور از دست رفته.روزهای باشکوه شاید روزهایی حماسی باشند که خاطرهانگیزتر میشوند و به یادماندنیتر. روزهایی گرهخوره با پرشهای بلند، گره خورده با فریاد کشیدنهای دیوانهوار در لحظههای ناامیدی، گره خورده با شادمانی مردمی.
« هیچوقت پرسپولیس و روزهای باشکوه این تیم...» با نخستین بار خواندن این جملات ناگهان دلم گرفت. با اینکه نظر افشین قطبی را میدانستم و تیتر خبر را هم خوانده بودم[+]، اما ناگهانی ته دلم خالی شد...( رو علامت + کلیک کنین و صحبت های افشین رو بخونین)
پ.ن ۷: این لینک ها رو از دست ندید...به خصوص چند لینک اول
موهایم را نگاه کن! قبلا یکدست مشکی بود!
برای من کار هست ولی برای آنها...!
ترديد سرخپوشان ميان نام ها و نشانه ها...قطبي يا استيلي؟!مساله اين است...
پ.ن ۸: و....کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود!
بعد التحریر: تیترهای روزنامه های امروز (یکشنبه ۳۱ خرداد) خیلی آزار دهنده است...امپراطور کاش بودی و باز هم با همون حرف های همیشگیت اشک هامون رو از بین میبردی و یه دنیا شور و هیجان و امید بهمون تزریق میکردی.بی تو خیلی تنهاییم امپراطور...خیلی



و از امروز من دیگه هیچ بهانه ای برای اینترنت اومدن ندارم! هیچ انگیزه ی برای ۹۰ دیدن ندارم! دیگه ثانیه شماری نمیکنم تا ساعت ۱۱ و ربع شه و دوربین خبرساز رو ببینم.دیگه صبح بین خواب و بیداری راه نمیفتم برم خیابون تا همه ی روزنامه ها رو ببینم.دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم.فقط یه چیزی امپراطور...چرا ازمون خداحافظی نکردی؟!؟ یعنی اینقدر بی ارزش بودیم؟

تمام روز را در آئینه گریه میکردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم
صدای کوچه ، صدای پرنده ها
صدای گمشدن توپهای ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حبابهای کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند
و باد ، باد که گوئی
در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد
حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا
فشار میدادند
و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پناه میآورند
کدام قله کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطهء تلاقی و پایان نمیرسند ؟
به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟
اگر گلی به گیسوی خود میزدم
از این تقلب ، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند
مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل
که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال میکند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه میآمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های
خوشبختی -
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه میآراید
تمام روز تمام روز
رها شده ، رها شده ، چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم
به سوی ژرف ترین غارهای دریائی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر میخاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت
" نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی .

"فروغ فرخزاد"

کنار دیوار دلم روزی
شاخه گلی روئید
خم شدم بوسیدمش
تبسمی کرد و خندید
که ای تو که حالا
با ناز نگاهم می کنی
عهد می بندی که
وقتی مرا چیدی
باز هم سلامی بر من کنی؟؟؟
دستم را کشیدم با تحمل
بوییدمش من با کمی تامل
که ای زیبای من
تو انچنانی
که من تا زنده ام
تو زنده می مانی
و گرنه اگر
روزی نباشی
من هم نمی مانم
شاخه ای بر جوانی
سالها گذشت و
من و ان گل زیبا
کنار هم زیستیم با تمنا
ولی فقط
یک سوال جا مانده بود اینجا
که گل از کجا می دانست
قصه امرو و فردا؟؟؟


رویاهای شیرین دیروز
گاه می شود خیال تلخ امروز
حالا که دور شده ام
از قصه های کودکی
غیر خواب چیزی ندیدم
از این زندگی


گویا خودم را خواب دیدم :
در آسمان پر می کشیدم
و لا به لای ابرها پرواز میکردم
و صبح چون از جا پریدم
در رختخوابم
یک مشت پر دیدم
یک مشت پر ، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رختخواب من نفس می زد
آنگاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه های خسته ام دستی کشیدم
بر شانه هایم
انگار جای خالی چیزی...
چیزی شبیه بال
احساس می کردم


اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم!
در گلدان چینی ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی!
![]()

