تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود

ميتوان او را عاشق کرد بي آنکه او را دوست داشت

من شنيدم

من از پشت پنجره اتاق تو آن شب شنيدم

من آن غروب در تفاهم نقره اي دو چشم را ديدم و ديگر هيچ دستي از آنسوي فاصله هاي عبوس دست ديگر را صدا نکرد


ساعت روي رنگ پريده ترين لحظه ها ايستاد

و غم مشترک ميان ما...دگر عشق نبود

مرا از پشت پنجره هاي خيس باران بنگر

که چگونه باز به انتظار نگاه تو بي چتر ايستاده ام

و عاشقم بي آنکه دوست داشته شوم

و شنيدم آنچه را که نميبايد ميشنيدم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت   توسط PaaRmiDa  | 

 

وقتي با خاطراتت به ياد من قدم ميذاري تنها کسي که ميفهمد ياد تو باز ناخوانده مهمان ذهنم شده قلبم است که با تندتر شدن ضربانش به من اعلام ميکند که او هم از آمدن يادت با خبر شده



******


خيلي وقت است که ديگر براي نگاه هاي پر معني اش پاسخي ندارم.

خيلي وقت است که ديگر دلم برايش تنگ نميشود

خيلي وقت است که ميخواهم اسمش را از ياد ببرم

خيلي وقت است که سعي ميکنم ديگر دوستش نداشته باشم

خيلي وقت است که.....اما چه فايده؟


مگه ميشه به همين سادگي همه چي را فراموش کرد؟

تو هماني که در انديشه من مي ماني


********


واژه هاي درون ذهنم خاطره هاي گذشته را ترسيم ميکنند خاطره هايي که سراسر ابهام بودند و من با ياد خاطره ها به ياد دوري قلب هايمان ميفتم.



******

هميشه غمگين ترين و رنج آورترين لحظات زندگي آدم توسط همان کسي ساخته ميشود که شيرين ترين و ژرف ترين دقايق را براي آدم ساخته


*********


در يک شب بهاري مرا تنها گذاشتي و رفتي و از آن شب به بعد رنگ چشمانم به رنگ انتظار شد....هميشه منتظر بودم در يک صبح روشن برگردي...در رفتن تو شب را مقصر ميدانم و اردیبهشت را! خوش خيالم نه؟


******

چه قدر ارزون فروختيم همديگه رو...حالا که اين آدماي بدلي آزارم ميدن تازه قدر جواهري مثل تو رو ميدونم



********

هر بهار من وجاده سالگرد ديدن تو را ميگيريم...من و جاده امسال هم چشم به راه خواهيم ماند...خدا را چه ديدي؟ شايد که آمدي


*******


حرمت نگه دار دلم...گلم

که اين اشک ها خون بهاي عمر رفته من است

سرگذشت کسي که مثل هيچ کس نبود



*****


آفتاب تلخ و سرد است

و بهار...تنگ و باريک

پس کوچه آرزوها کجاست؟



******

از آن روزي که رفتي يک دقيقه سکوت به احترام تمام ثانيه هايي که بي تو خواهند گذشت در تقويم لحظه هاي من حک شده است...نگاه کن! عقربه ها چگونه به رخت عزاي من نيشخند ميزنند



*******

ساعت ها با خيالت نجوا کردم...به چشمانت خيره شدم...در آغوشت گرفتم...آرام و با احتياط بوسيدمت و خيالم پاره پاره شد


*****

به تو قول دادم تا ابد عاشق چشمانت بمانم

حالا ميخواهم قولم را بشکنم و بگويم همه چيز تمام شد ديگر فريب چشم هايت را نخواهم خورد اما اين بار نيز چندان به حرفم توجه نکن من هميشه بد قول بوده ام



******

دوباره تو را فرياد کردم ....باز هم نشنيدي...هميشه گوش فاصله ها کر است


******


شايد فراموشت کنم

روي اسمت خط ميکشم

عکست را پاره ميکنم

نوشته هايت را به آتش ميکشم

سر خاطره ها بي رحمانه فرياد ميکشم که ديگر مرور نشوند

شايد فراموشت کنم

 

اما...با دلم چه کنم که خانه توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

 

انگار دوباره در دلم جنگ شده
با رفتن تو آينه بي رنگ شده
اين بيرق غم که ناگهان بر پا شد
يعني که دلم براي تو تنگ شده
 
 
 
 
اینم واسه ساقی
 
 
باورم نميشه ما جزو آدم بدا شديم
سر چيزاي بيخود از همديگه جدا شديم
 
باورم نميشه اين سکوت و اين فاصله رو
ياد اون روزا بخير وقتي که همصدا شديم
 
شايدم قسمت ماست نميشه با هم بمونيم
شايدم يه اشتباس که هر دو بي وفا شديم
 
 
(خب...دروغ چرا؟ دلم واسش تنگ شده! )
 
 
 
اینم یه مطلب آخر...اگه نگم میترکم خدایی
 
 
اين تابستون که به خودي خود کسالت آور و خسته کننده بود ولي واقعا معلوم نيست (حداقل در مورد من يکي) اگر برنامه ي خانه ايي با طرح نو و رامبد و اشکاني هم وجود نداشتند شرايط چه جوري ميشد
 
 
 
تابستون امسال شايد تنها خاطره ي شيرينش حضور همين دو تا گل تو تلويزيون بود و برنامه شاد و دلچسبي که با وجود وقت کمش جاي زيادي رو تو قلب منو خيلي هاي ديگه باز کرد
 
بعضي شبا اونقدر خنديدم و شاد شدم که واقعا واسه 20 دقيقه هم که شده همه ي بدبختي ها رو به باد فراموشي سپردم و واقعا لازم ميدونم از رامبد هميشه جوان و هميشه محبوب و اشکان عزيز که واقعا هنرمنده تشکر ويژه کنم....بچه ها متشکريم
 
 
رامبد رو که هميشه دوست داشتم...از همون بچگي که کلاس دوم يا سوم دبستان بودم و سريال خانه سبز پخش ميشد تا همين حالا ! فريد کوچولوي خانه ي سبز حالا واسه خودش 
مردي شده البته کچل هم شده که زياد مهم نيس "نمک" داشتن خيلي به مو ربط نداره
رامبد واقعا نشون داده که مردي براي تمام فصوله و گذر سالها نتونسته تغييري توي اين جذابيت ذاتيش ايجاد کنه...رامبدبه من ياد داده که اگر واقعا به خودت ايمان داشته باشي و بدوني که يه ذهن باز و خلاق و مبتکر داري درس ومدرک دانشگاهي واقعا حرف مفته! (البته با عذرخواهي از دانشجويان گرامي )چون رامبد هم خودش يه ديپلمه ي ساده س و تمام داشته هاش رو مديون خلاقيتش ميدونه...رامبد جوني ايشالا که120 سال ديگه همين جوري شاد و جوون بموني
 
 
 
اشکان خطيبي رو هم تقريبا ميشه گفت هيچ کار کاملي رو ازش نديدم (غير از دوران سرکشي) ولي نميدونم چرا احساس ميکنم خيلي ميشناسمش!هم اسمش واسم خيلي آشناس هم چهره ش! شايدم تو خيلي از کارا ديدمش و يادم نمياد ولي مهمترين بازي که ازش به يادم مونده همون پسر عموي معتاده روناک تو دوران سرکشي بود. اشي (مخفف اشکان! من عادت دارم از هر کي که خوشم مياد زود باهاش فاميل ميشم! ) خيلي هنرمنده شايد به اين دليل که پا گرفته ي تئاتره و بازيگري رو از ريشه ياد گرفته اجراي نمايش هاي زنده اونم به صورتي که گاهي وقتا در عرض 1 دقيقه 3 نقش رو با هم جا به جا ميکنه واقعا کار هر کسي نيست صميمانه بهش تبريک ميگم و براش از ته ته ته دلم آرزو ميکنم يه روزي به اون قله ي موفقيتي که خودش مد نظر داره برسه چون واقعا لياقتمنده!
 
 

خيلي دوستشون دارم و بي اغراق شب هاي تابستون امسال رو برام خيلي دوست داشتني کردن. براشون زيباترين ها رو آرزو ميکنم

 

 

راستی امشب فرزاد تو برنامه ی تابستانه اون شعر معروف و البته ناکامش رو خوند...از بس هم هول هولکی خوند نتونستم درست حسابی بفهمم چی به چیه ولی تا اون حدی که یادم موند مینویسم...خیلی قشنگ بود...این من خوبم تو خوبی هم که فردا تموم میشه...موندم دیگه به چه امیدی زندگی کنیم؟

 

به حالی که بی من تو داری قسم


به روزای خوبی که بردی منو
به حسی که گفتی میاری قسم

جدا میشی و میرم از خاطرت
ولی شک نکن من بهت میرسم

نشد تا تو هستی من عاشق بشم
نشد قلب ما عشقو باور کنه

شب رفتنت آرزو میکنم
خدا وقت دوریتو کمتر کنه
(آخی... )

به چشمای تو قبل هر گریه ایی
قسم میخورم عشق تو با منه

قسم میخورم بغض این انتظار
یه روزی تو آغوش ما میشکنه!

*پاورقی: شعری که نوشتم هم ناقصه هم به احتمال زیاد چند تا از کلماتش پس و پیش شده...ولی باز از هیچی که بهتره!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت   توسط PaaRmiDa  | 

منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه
تا سکوت هرشب من با هجومت روبرو شه
بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو مي رم
منو درگير خودت کن تا که آرامش بگيرم
با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه
با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام
با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام
تو همين جايي هميشه با تو شب شکل يه روياست
آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست
تو همين جايي و هر روز من به تنهاييم دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تو رو يادم بيارم
با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه
با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام
با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

   

سلام...   
 
 
تو اين چند سال که اينترنت تبديل شد به جزئي از زندگي من يه عالمه دوست پيدا کردم و با افراد مختلفي توي اين دنياي جذاب مجازي آشنا شدم...اصلا دليلي نميبينم که انکار کنم بعضي هاشونو صميمانه دوست دارم درست مثل يک دوستي که سالها باهاش ارتباط نزديک داشتم با اين تفاوت فاحش که اين دوستان رو حتي يک ثانيه هم از نزديک نديدم...به عقيده ي خودم اين علاقه و صميميت خيلي مقدسه چون دقيقا از شناخت روحيات افراد سرچشمه گرفته 


 
 
بخش کثيري از اين دوستان رو در دوره زماني که طرفدار کامران و هومن بودم پيدا کردم به خاطر علاقه ي مشترکمون همه باهم دوست شديم ولي بعدها ارزش هاي بيشتري براي ثبات دوستي هامون پيدا کرديم و شديم ياران باوفاي هميشگي... 


 
اين چند وقته که از اين دنياي دوست داشتني دور بودم برام خيلي سخت گذشت...دلم براي تک تک بچه ها تنگ شد براي بعضي ها بيشتر براي بعضي ها کمتر ولي بدون اغراق دلتنگيم
براي همه وجود داشت حتي اونايي که از دستشون دلخور بودم... 


 
براي هديه که يه زماني احساسات و عواطفمون بهم ديگه قفل شده بود ولي حالا زمين تا آسمون فرق ميکنه...براي ثمين که دنياي پاکي و صميميه و عاشقانه و خواهرانه و مادرانه! دوستش دارم و برام خيلي ارزشمنده...براي فهيمه که حضورش هميشه مايه دلگرمي من بوده چون خيالم راحته هر گندي که بزنم ميتونه جمع و جورش کنه...فهيمه هم واقعا تو صداقت و صميميت بي انتهاست...چه قدر دوستش دارم و چه قدر دلتنگشم  


 
براي ساناز که روزگار فراموش نشدني رو باهم گذرونديم...براي آبجي مهسا که کنار خاطراتم با اون هميشه خنده است...براي بهار عزيز که هميشه شرمنده قلب پر از عشقش شدم...براي حورا و فاطمه که نهايت وفاداري رو نسبت به من و نوشته هاي وبلاگام داشتن و باعث شدن که من هميشه خودم رو مديونشون بدونم...براي حديث که بودنش در وبلاگ قبليم هميشه باعث ميشد جلوي بقيه کلاس بذارم چون تو هر وبلاگي نميرفت...براي مهساي گلم که مسکو زندگي ميکنه و بعد از کلي جر و بحث و اختلاف سليقه و...باز هم هر دو به اين نتيجه رسيديم که همديگه رو خيلي دوست داريم و ميشه زير چتر "زنده باد محالف من" آسوده و دوستانه به عمر دوستي مون اضافه کنيم! 

 


 
براي صبا و پگاه که جزو اولين دوستان اينترنتي من بودن و تو روزگاري که افسرده و تنها و گوشه گير بودم دستاي مهربونشون رو از من دريغ نکردن...باري ديوونه بازي هاي صبا و منطقي بودن پگاه دلم يه ذره شده....کاش ميشد دوباره زمان رو به عقب بر ميگردونديم....کاش 


 
براي گلنوش که هميشه پا به پاي من مي اومد تو تمام خوشي ها و سختي ها...نيلوفر آذين ستاره و....بقيه اسم هايي که خاطره ش تو ذهنم هست  


 
و...براي ياسمني که اوايل ازش خوشم نميومد و هميشه فکر ميکردم جزو بچه هايي ميشه که هيچوقت باهاش صميمي نميشم اما يه دفعه اومد و شد صميمي ترين دوستم و تابستون 85 رو برام سرتاسر خاطره ي شيرين و ناب کرد...تمام طول تابستون امسال حسرت اينو خوردم که چرا نشد تابستون امسال مثل پارسال کنار هم باشيم و خوش بگذرونيم مسائل و مشکلات زيادي برام پيش اومد که تقريبا دنياي مجازي (نه آدماش) رو کلا به فراموشي سپردم...از يه سفر طولاني مدت و غير منتظره گرفته تا فروش ساختماني که توش ساکن بوديم و اثاث کشي و دربه دري...از بيماري چشم هاي مامانم گرفته که به عمل جراحي کشيده تا وضع خراب دندون هاي خودم که باعث شد هفته ها درد بکشم و از زندگي سير بشم کلا ! و همينطور يه سري مشکلات پيچيده ي مالي که واقعا شرايط رو سخت کرد برام 


 
 
تابستون امسال اصلا برام دلچسب و به ياد موندني نشد همينطور بهار...اميدوارم نيمه ي دوم سال برام خوش يمن باشه 


 
با وجوديکه ميدونم ديگه هيچي مث قبل نميشه ولي بازم روزنه هايي ميبينم که حس ميکنم ميشه دوباره دوستي هاي قديم رو از سر گرفت....منتها با يه حس جديد 


 
 
از صميم قلب آرزو ميکنم به سرعت برق و باد اين مشکلات کوچولوي باقيمونده هم حل بشه و من دوباره برگردم تو دنيايي که عاشقش هستم وتوش بدون دغدغه نفس ميکشم. 
 
 

 

 

آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان ، یک روز نام کوچکم از دستم افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد ...
آنجا که یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور لبخند او چقدر شبیه من است !
آه ! ای شباهت دور ! ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم گاهی تو را خواب ببینم ...
بگذار در خیال تو باشم ، بگذار ...
بگذریم ...! 

 

 


 
 بچه ها خيلي دوستتون دارم....بي نهايت....با صداقت....تا قيامت 
 
 
 
        

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت   توسط PaaRmiDa  |