
شب روییدن خاطرات تو٬ پُره وسوسه واسه یه بغض پیر
آینه ها تر میشن از نگاه تو٬ وقتی که ماه تو چشات میشه اسیر
سه تا نقطه آخر حرفای من٬ همیشه ازم میپرسیدی چی ان؟
یکیشون من دوتاشون برای تو٬ نقطه هایی که همیشه زخمی ان
من میخوام تا دیوارا رو وردارم ٬عاشقونه برسم به شهر تو
یا رو سقف خونه ها پل بزنم٬ تا شبونه برسم به شهر تو

ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است.

گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده واژه ای را دیدم
یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه
یا زمستانی نوزاد.
حالا لهجه ام سبز شده و چشمهایم لای خوای دیشب جا مانده
هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم
چرا شراب می نوشم
چرا دستهایم بوی ترانه گرفته
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود!
می خواهم بروم برای آینه گریه کنم
گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می آیند و آسمان بنفش می شود
یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم
و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از آینه می پرسیدی
بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند
و من فکر می کنم آخرین بوسه ات روی کدام انگشتم بود...
باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
باز آینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
حالا تو هی بهانه بیاور.
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد و بابونه و بوسه سبز می شود
چقد آواز کف گلویم چقدر قمری کف دستم
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم...

...دیگر هیچ فرقی نمی کند آسمان قد پیاله باشد یا دریا
حتی اگر پشت در خانه ات یک جفت کفش زنانه هم ببینم
نمی پرسم دستان چه کسی برایت یاس و انار و کبوتر آورده بود...
می روم حوالی علاقه خلوت آن سالها
می روم دنبال کسی که با من تا نور می آید با من تا ستاره تا دربند تا دریا
می روم و دیگر نمی پرسم سهم من از اینهمه سبز که سرودم چیست!
حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم نه به صدا نه به سکوت
صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی سبز که در آخرین شب پاییز جا مانده است
آه... دریچه آفتاب کبوتران سوخته ات بریده بریده از آسمان می بارند
دلهره روی صورت من رنگ می بازد دریا خاکستر می شود
و رویاهایم بوی دود می گیرند
به یاد بیاور گفته بودم:
خیلی صبورم که هنوز هم می نشینم و از ته آیینه برایت انار می چینم
اما دیگر نه انار و علاقه نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قدکشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ...
خاموشت کرده ام
نام من پرنده شد و پرید و نام تو ستاره سبز من
با خاکستر کبوتران سوخته آهسته وزید
من آلوده بودم آلوده جزرومد صدایت
و تو برای دست کشیدن به پوست من انگشهایت را گم کرده بودی...
سه دقیقه ازمرگ من گذشت حالا اندامم را در آیینه غسل می دهم
و با هر چه بودونبود این گنبد کبود بدرود...



زير بارون راه نرفتي
تابفهمي من چي ميگم
تو نديدي اون نگاه رو
تا بفهمي از كي ميگم
چشماي اون زير بارون
سر پناه امن من بود
سايه بون دنج پلكاش
جاي خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
اگه اون رو ديده بودي
با من اين شعر رو مي خوندي
رو به شب دادمي كشيدي
نازنين ! چرا نموندي ؟
حالا زير چتر بارون
بي تو خيس خيس خيسم
زير رگبار گلايه
دارم از تو مي نويسم
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود









امشب كه سقف بي ستاره ي اتاقم بر سرم سنگيني مي كند, مانده ام كه از چه بنويسم....از آنهايي كه ديروز با من بوده اند و امروز رفته اند...يا از تو كه هميشه ناگفته هاي مرا مي خواني ؟
من عاشق خياباني هستم كه قسمت نشد باهم در آن قدم بزنيم...دلبسته ي درختي هسم كه فرصت نشد اسممان را روي آن حك كنيم...
بايد در همه ي سطرهاي دفترم حضور داشته باشي...نفس هاي تو مي تواند پاييز را از برگ برگ دفترم پاك كند....
بي قرار حرف هاي ناب توام , حرف هايي كه هزاران سال ديگر در يك بعد از ظهر آفتابي با من خواهي گفت..

زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که
زندگی را جز برای او و با او نمی خواهی!









دوست داشتن خيلي شبيه احتياج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهي هم دوست داشتن راهي براي فراموش کردن است
چند روزيست غريبهاي در زندگيم پيدا شده ... حس ميکنم دوستش دارم ...
و خودش هم باور کرده که خيلي دوستش دارم !
نمي دانم ... شايد براي به خاکسپاري خاطرات گذشته !
يکبار ... نيمه شب ... از او پرسيدم :
- چرا منو دوست داري ؟
و حس کردم بعد از اين سئوال روي گونه سمت چپ او و روي احساسات من چال کوچکي افتاد و اين شروع تازه اي بود براي يک هم آغوشي ،
بوسه هاي عاشقانه در تاريکي ،
شنيدن نفسهاي هوسناک ،
و لذت بردن از يک گناه .
هميشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد
گناهي که لذت ندارد ؛ حماقت است
آدم ها گناه مي کنند و گناه مي کنند و گناه مي کنند
و هيچ لذتي در پس گناهان بيشمارشان نيست
يا آدم ها خيلي احمق شده اند
و يا من در تعريف گناه اشتباه مي کنم
من همه چيز را مي دانم و هيچ چيز را نمي فهمم
و اين عميقا تاسف بار است .
خيلي بد است
گاهي آدم دلش ميخواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده اي که نمي خواهد داشته باشد
به هر طرف که مي دود ؛ باز هم جز خودش ؛ کسي نيست
به کسي دل مي بندد تا خودش را فراموش کند
به کسي ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از ديگران هم همينطور
مدتي مي گذرد
اندکي آرام مي گيرد و کمي فراموش مي کند
اما دوباره عصيان مي کند و خودش مي شود
هماني مي شود که روزي از او فرار کرده بود
هماني مي شود که نمي خواست باشد
دل مي کند و همه چيز را به هم مي ريزد و در پي يافتن سعادت
چيزي که گمشده هميشگي اوست
به تنهائي ميگريزد و باز
خودش را مي بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهاي سرکوب شده اش چنگ مي زند
باز هراسان و دربدر از خويش مي گريزد تا شايد
باز در خم کوچه اي ؛
کسي مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزي باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه هاي عاشقانه تکرار مي شود و مدام لبهاي ترک خورده (( دوستت دارم )) را تکرار مي کنند
و شايد در لحظه اي کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
در بالاي پرتگاهي که راه برگشتنش سخت است
رها شود
آري ... اين جا نمي شود به کسي نزديک شد،
آدم ها از دور دوست داشتني ترند

























هرگزبراي عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشي گاهي در انتهاي خارهاي يك كاكتوس به غنچه اي مي رسي كه ماه را بر لبانت مي نشاند








دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کني








موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم








به حساب بانکي شما مليونها بوسه عشق واريز کردم شما مي توانيد بطور شبانه روزي از طريق مهر کارت برداشت نمائيد








به من گفتي که دل دريا کن اي دوست همه دريا از آن ما کن اي دوست دلم دريا شد ودادم به دستت مکش دريا به خون پروا کن اي دوست








عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست / عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي








وقتي داري فکر مي کني که من دارم فکر مي کنم که تو داري فکر مي کني که من به چي فکر مي کنم دلم مي خواد که فکر کني که من به تو فکر مي کنم








بوسه اسم است...چون عمومي است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدي بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است...چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل ميکند








می دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم








عشق رازي است مقدس . براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛ اما براي کساني که عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست








روزهاي خوب من چه تموم شد همه رفتن در دل خاك/* برام مونده يادگاري فقط اين چشماي نمناك








در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در ميزند.. در را گشودم روي او ديدم غم است در ميزند. اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند








روزي كه پيك مرگ مرا ميبرد به گور من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تواست خورشيد جاوداني دنياي ديگرم








تو رفته اي بي من تنها سفر كني من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم








" هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی داشته باشد باعث اشک ریختن تو نمیشود "








وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني








مرگ هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی دوباره گریم میگیره انگار تو آغوش منی روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه وقتی نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه قول بده وقتی تنها میشم بیای کنار من شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من ! دوباره باز یاد تو شد زمزمه نبودنم ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم








خداوند آتش را آفريد تا ارزش آب را بدانيم وخلا زاييده شد تا ارزش هوا را بدانيم و بعد مرگ آمد تا ارزش زندگي را بشناسيم








من می دونم که تو خوبی اما می دونم که خيلی خوب نيستی می دونم که دوست دارم اما مطمئنم که خيلی دوست ندارم می دونم که خيلی قشنگی اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست می دونم که عاشقتم ولی اگه يکی پيدا بشه می تونم دوباره عاشق بشم اما تم نمی دونی که من گاهی ٬بيشتر وقتا٬ هميشه ٬ دلم واست تنگ می شه...








آدمای عاشق٬ چشماشمن بستس نميشه فهميد چی تو کلشون می گذره! قصه ی اولين عشق و عاشقی! يه دروغ بزرگه ازش نپرسی بهتره! شل هی! جدايی خيلی سخته! اين و تو نمی فهمی. اما حد اقل سعی کن درک کنی...








عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی، کاش روزی آن را برگردانی. عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختی، کاش روزی آن را به من بر گردانی...








گاهی وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاییست گاهی وقت نگاه سرشار از فریاد است ولی فقط لبخند وباز هم لبخند و نمی دانم تا کی باید بخندم؟؟؟ دلم برای نگاهش دوباره لک زده است وبی خیال که عمری به من کلک زده است قمارعشق و این همه شکست تکراری دوباره بی بی دل را حریف تک زده است عجیب علت جیغ مرا نمی فهمند خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است ولم کنید که دیگر نمی توان خفه کرد کسی که حرف دلش را به قاصدک زده است








امشب هوا باراني است. امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم. امشب هوا باراني است و من نه من امشب مي گريم. شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني گشايشي از گريه شبانه بگيرد. شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود. باران اشكهايم را مي شويد. شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام. اما نه تو حتماًمي فهمي. فردا كه ببينمت، صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد...








فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا
















ببخشین این جسارتُ که گفته بودیم عاشقیم!
گفته بودیم واسه شما، ما تنها فرد ِ لایقیم!
ببخشین این جسارت ُ! ماه ِ قشنگ ِ نازنین!
جای شما آسمونه، جای ما خاک ِ این زمین!
ببخشین این جسارت ُ که دل هنوز در به دره!
یه عمره که گلیممون، از پای ما کوتاه تره!
حتا یه بارم واسه ما زمونه پا نداده!
فکر ُ خیال ِ شما هم از سرما زیاده !
ما رُ ببخشین که رو باد، خونه می ساختیم بَراتون!
ما رُ ببخشین که هنوز یادمونه خنده هاتون !
ما رُ ببخشین! که هنوز خوابا رُ جدی می گیریم !
ما کجا و شُما کجا! شما زیادین واسه ما!
ما کم میاریم پیش اون، چشم عسل ریز شُما!
حتا یه بارم واسه ما زمونه پا نداده!
فکرُ خیال شُما هَم از سَرما زیاده !









اگه خکستر نشینی، اگه اهل ِ آسمونی،
اگه جنس ِ خود ِ مایی، اگه از مابهترونی،
اگه شاعر، اگه سرباز، اگه قصاب، اگه سارق،
اگه ارباب، اگه زارع، اگه پاروزن ِ قایق،
اگه آهنگر ُ خرّات، اگه سرگرم ِ تجارت،
یا اگه حتا وزیری، پُشت ِ مسند ِ صدارت،
یه نفر دلت ر ُ می دزده فقط با یه نگاه!
عاشقی یعنی همین، یعنی گناه ِ بی گناه!
بعد از اون روز دیگه از خودت رهایی مث ِ من!
خوش ترانه، خوش طنین ُ خوش صدایی مث ِ من!
بعد از اون دیگه دلت میشه چراغ ِ راه ِ تو!
غیر از عشقت کسی ر ُ نمی بینه نگاه ِتو!
دنیا تو دست ِ توئه، با هیشکی کاری نداری!
همه ی زندگیت ُ به پای عشقت می ذاری!
عاشقی یعنی همین، یعنی گناه ِ بی گناه!
یه نفر دلت ر ُ می دزده فقط با یه نگاه!









واسه فهمیدن ِچشمات،
عمریه تو تب ُ تابم!
بستر ِ خاطره سرده،
شعله ور شو توی خوابم!
من ُ راه بده به چشمات!
بذار از دنیا رهاشم!
بذار از قعر ِ سیاهی،
با ستاره همصداشم!
عاشقانه که می خندی، غصه ها از اینجا می رن!
میدونم پیش ِ نگاهت، این ترانه ها حقیرن!
وقتی از هق هق ِ بارون،
نقطه چین ِتن ِ شیشه،
یاد ِ من باش که می خونم،
برای تو تا همیشه!
یاد ِ من باش! من که دستام،
زیر ِ ساطور ِ سکوته!
می دونم صدتا ترانه،
توی پیچ ُ تاب ِ موته!
عاشقانه که می خندی، غصه ها از اینجا می رن!
میدونم پیش ِ نگاهت، این ترانه ها حقیرن!









چه ضیافت غریبی
من و گیتار و ترانه
جای تو : یه جای خالی
شعر من شعر شبانه
هرم خورشیدی چشمات
من رو آب کرد تموم کرد
لحظه ی ناب پریدن
با یه دیوار رو به روم کرد
گوش بده ! ترانه هام ترجمه ی چشمای توست
تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست
تو ضیافت سکوتم
تو اگه قدم بذاری
می بینی از تو شکستم
اما تو خبر نداری
بی تو از زمزمه دورم
بی تو از ترانه عاری
زخم تو : زخم همیشه
اینه تنها یادگاری
گوش بده ! ترانه هام ترجمه ی چشمای توست
تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست








کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست
خنده ی سبز بهار کجای گریه های ماست ؟
کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم
بین این همه سوار چرا هنوز پیاده ایم ؟
کسی نیس نشون بده نشونی ستاره رو
به دل ما یاد بده تولد دوباره رو
تقویم کهنه رو باید ببندیم
بازم باید دروغکی بخندیم
بهار داره پا می ذاره تو خونه
قناری دل ما کی می خونه ؟
یکی باید واسه ما بهار رو معنا بکنه
سفره ی گمشده ی هف سین پیدا بکنه
یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه
یگه تحویل سال چه لحظه ی قشنگیه
یکی باید بیاد سین سکوت رو بشکنه
رمز قد کشیدن رو تو کوچه فریاد بزنه
تقویم کهنه رو باید ببندیم
بازم باید دروغکی بخندیم
بهار داره پا می ذاره تو خونه
قناری دل ما کی می خونه ؟









پسرک ! گریه نکن ! چوب قلم رو می شکنم
من مثه معلم ت مشقات رو خط نمی زنم
دفتر تازه بیار مشقای من جریمه نیس
مشق شب رو پاره کن مشق طلوع رو بنویس
رنگ روزگار نباش ! یه دس صدا داره هنوز
بودنت تو دایره نقطه ی پرگار هنوز
وقتی دریا میگه نه تو قطره باش بگو بله
دسته ی تیغ تبر ‚ چوب درخت جنگله
همه قصه ها دروغه دیگه چش براه نباش
قصه رو خودت شروع کن این مداد رو بتراش
بنویس جای کبوتر روی ابراس نه تو چاه
بنویس تا بشکنه طلسم این تخته سیاه
رنگ روزگار نباش ! یه دس صدا داره هنوز
بودنت تو دایره نقطه ی پرگار هنوز
وقتی دریا میگه نه ! تو قطره باش بگو بله
دسته ی تیغ تبر چوب درخت جنگله
هیچ کسی سرور من نیست این رو صد بار بنویس
سایه ای رو سر من نیست این رو صد بار بنویس
من خودم یه پا سوارم این رو صد بار بنویس
دل دل یه انفجارم این رو صد بار بنویس
رنگ روزگار نباش ! یه دس صدا داره هنوز
بودنت تو دایره نقطه ی پرگار هنوز
وقتی دریا می گه نه تو قطره باش بگوو : بله
دسته ی تیغ تبر‚ چوب درخت جنگله









تا اطلاع ثانوی ‚ نفس نکش آینه دار
از اینجا تا آخر شب هزار تا نقطه چین بذار
تااطلاع ثانوی ‚ چشمانون رو هم بذارین
زخم دریده ی شب رو بدون مرهم بذارین
تا اطلاع ثانوی ‚ ترانه لال و کر بشه
قاصدک خبررسون ‚ دوباره بی خبر بشه
تا اطلاع ثانوی ‚ هیچکسی آواز نخونه
پرنده واسه جوجه هاش قصه ی پرواز نخونه
صدای هزار تافریاد تو سکوت شهر جادوس
شهر آبستن خلوت پا به ماهه یه هیاهوس
ای صدای نو رسیده! شب پر کن از سپیده
تو حراج شهر قصه ‚ زندگی به شرط چاقوس
ای شب قداره به دست ! ای شبح بی همه چیز
برای فتح آسمون ‚ خون ستاره رو نریز
ساعت خواب بی خبر ! زنگ رهایی رو بزن
بذار بازم طلوع کنه اون من آفتابی من
باید بخونم اگه شب صدام روباور نداره
وقتی یکی تو اینه اشکای من رو میشماره
باید بخونم توی این قحطی شعر و حنجره
وقتی تو آستین رفیق ‚ تیغه ی تیز خنجره
صدای هزار تا فریاد تو سکوت شهر جادوس
شهر آبستن خلوت پا به ماهه یه هیاهوس
ای صدای نو رسیده! شب پر کن از سپیده
تو حراج شهر قصه ‚ زندگی به شرط چاقوس









اشعار یغما گلرویی در بعد اجتماعی واقعا بی نظیره...بی نظیر!










به گزارش خبرگزاري فارس، در اجراي ماده 9 قانون تبديل شوراي سرپرستي زندانها به سازمان زندانها و اقدامات تاميني و تربيتي كشور مصوب 6/11/1364 مجلس شوراي اسلامي و به منظور اجراي هر چه بهتر روشهاي درماني، اصلاحي و تربيتي و نيل به اهداف عاليه سازماني، حفظ حقوق و كرامت زندانيان و افزايش درجه امنيت زندانها آييننامه نحوه تفكيك و طبقهبندي زندانيان در سازمان زندانها و اقدامات تاميني و تربيتي كشور، آيين نامه نحوه تفكيك و طبقه بندي زندانيان به تصويب رئيس قوه قضائيه رسيد.
در ماده 1 اين آيين نامه، تفكيك و طبقهبندي را جداسازي زندانيان از يكديگر در زندان، بازداشتگاه و يا مراكز اقدامات تاميني و تربيتي كشور از حيث جنس، سن، نوع جرم، وضعيت قضايي (متهم و محكوم) و وضعيت سلامتي تعريف كرده و آمده است: چنانچه مراجع قضايي حسب مورد تصميم خاصي در خصوص نگهداري زنداني اتخاذ نمايند شوراي طبقهبندي موظف به رعايت آن ميباشد.
همچنين طبقهبندي زندانيان بر اساس نوع جرم در زندانهاي با ظرفيت بالاي هفتصد نفر زنداني به شرح زير بوده و زندانيان بايد در گروه خاص خود نگهداري شوند؛
الف- جرايم باندي و سازمانيافته، قتل عمدي، سرقت مسلحانه، آدمربايي، تجاوز به عنف، اسيدپاشي، اشرار و سارقين سابقهدار.
ب- جرايم مالي مانند كلاهبرداري، رشا و ارتشاء، اختلاس، جعل و استفاده از سند مجعول، خيانت در امانت، اخلال درنظام اقتصادي، قاچاق كالا و ارز، سرقت فاقد سابقه، ضرب و جرح عمدي، زنا و لواط، جرايم بر ضد عفت و اخلاق ونظم عمومي، جرايم غيرعمدي، جرايم بر ضدحقوق و تكاليف خانوادگي، صدور چك بيمحل و محكومين مالي موضوع ماده 2 قانون نحوه اجراي محكوميتهاي مالي.
ج- جرايم ويژه باحساسيت عمومي نظير جاسوسي، اقدام عليه امنيت كشور.
د- جرايم مربوط به مواد مخدر.
بخشنامه يادشده خاطرنشان ميكند كه شوراي طبقهبندي ميتواند بر حسب تحصيلات، ويژگيهاي اخلاقي و خصوصيات رفتاري و چگونگي شخصيت زندانيان، آنان را در هر يك از طبقات جداي از طبقه خاص خود قرار دهد.
خوبه حالا طفلکی شهرام میره قاطیه اونایی که جرائم مشابه با خودش رو داشتن...حداقل زبون همدیگه رو میفهمن دیگه هم استرس اینو نداره که به قول خودش دزد و قاتل و...با سر بیان تو شیشه اتاقش!
![]()


اکبر نبوی از دوستان نزدیک مرحوم رسول ملاقلی پور می گفت، «دست نوشته ای از رسول دارد که نوشته شده، من عزرائیل را از نزدیک ملاقات کردم، نفسم بند آمده بود ، التماس کردم که مرا نبر، کاری ناتمام دارم»
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگ و هنر خبرگزاری «انتخاب»، نبوی می گوید «در اینجا می دیدیم که رسول با فرشته ، عشق بازی می کند به معنای واقعی کلام، رسول پس از خواهش و التماس، می بیند که درخواستش اجابت شده و او کار ناتمامش را کرد، «میم مثل مادر» را ساخت و رفت.
بازیگر نقش کودک در فیلم «میم مثل مادر» نیز می گوید: در سکانس پایانی فیلم «میم مثل مادر» باید گریه می کردم، اما نمی توانستم گریه کنم، عمو رسول مرا به کناری برد و گفت، این سکانس پایانی فیلم است، من این فیلم را برای فاطمه زهرا (س) مساخته ام، اگر گریه کنی، فیلم به خوبی در میاید، شاید ساعتی دیگر مرا نبینی»
او میگوید: پس از پایان سکانس که به همراه سایر عوامل و خود ملاقلی پور، گریه می کردم به آغوش عمو رسول رفتم و گفتم، بگو آنچه که به من گفتی دروغ بود، عموسال گفت، نه پسرم، درست بود. باز گفتم، بگو که دروغ بود، عمو رسول گفت، بله، دروغ بود!
.........
1) وقتي كه مرد، خيلي از روزنامه ها تيتر زدند «ميم مثل مردن» و در مقاله هايشان اشاره كردند كه سينماي دفاع مقدس يكي از اركان اصلي اش را از دست داد. برخي هم گفتند «او» و «حاتمي كيا» دو ستون اصلي سينماي جنگ بودند كه حالا يكي از اين ستونها از دست رفته است. بعد خيلي ها به تحليل زندگي و شخصيت او پرداختند و از عصباني بودنش گفتند و اينكه هر بار فيلمي مي ساخته، عنوان مي كرده با اين شرايط ديگر فيلمي نخواهد ساخت.
عده اي هم نوشتند كه مرگ «رسول» را باور ندارند و گمان مي كنند با ابهت و عصبانيت رسول، مرگ جرأت نزديك شدن به او را نخواهد داشت!برخي هم به نقدي گذرا بر فيلمها و فيلم نامه هايش پرداختند و اين گونه مرثيه سرايي كردند. اما بهترين صفتي كه در اين دوران - از خيلي صفتهاي بي ربط و با ربط- به او نسبت دادند، «عاصي» بود. رسول، مرد عاصي سينماي ايران بود. اين همه منتقدي كه يك شبه رسول به اسطوره زندگيشان بدل شده بود، راديو، تلويزيون، مطبوعات، همه و همه كه حالا رسول را مي ستودند، در زمان حياتش كجا بودند و چطور با اين همه هوادار و حامي، رسول اين قدر عاصي بود؟ مشكل از ما بود يا رسول؟
2) وقتي كه مرد، تمام مطالبي كه درباره فيلمهايش نوشته بودم، جلوي چشمم آمدند. اينكه چقدر از «قارچ سمي»اش دلخور بودم و بي پروا دلخوري ام از توقع برآورده نشده ام را ريختم روي كاغذ.
خيالم هم راحت بود كه بايد با رسول رك بود، مثل خودش و مطمئن بودم از خواندن آن نوشته ها ناراحت نخواهد شد. جشنواره بيست و دوم بود كه تصادفاً در سينماي هنرمندان كنارش نشستم و بعد از احوالپرسي به او گفتم: «استاد! اوضاع جشنواره چطور است،؟» نگاهي معني دار به من كرد و بعد از چند ثانيه، پوزخندي از ته دل زد كه سنگيني تلخي آن تا مدتها جلوي چشمم بود. بعد با دستش كوبيد روي پايم، سري تكان داد و رويش را كرد طرف ديگر. هنوز هم نفهميده ام آن پوزخند به من بود يا به سؤالم يا به اوضاع جشنواره!؟
اما خدا را شكر آخرين مطلبي كه براي فيلم «ميم مثل مادر»ش نوشتم جبران تمامي آن نوشته ها را كرد و خيالم راحت است كه اين بار هم صادقانه رك و بي پروا از فيلمش كه از آن خوشم آمده بود تعريف كردم. اگر «ميم مثل مادر»، فيلم آخر رسول، فيلم بدي مي بود - كه نبود- حتماً رك و بي پروا توقع برآورده نشده ام را مي گفتم. آن وقت اگر رسول مي مرد و من در آخرين مطلبم حسابي بد فيلمش را گفته بودم، نمي دانم چرا، ولي هرگز خودم را نمي بخشيدم. يادم مي آيد آخرين مطلبي كه براي فيلم رسول نوشتم اين گونه شروع شده بود: «حالا ديگر رسول ملاقلي پور را هم دوست دارم...».
3) حالا مسأله ديگري دارد حسابي اذيتم مي كند كه باز هم نمي دانم چرا؟ يادم مي آيد براي آخرين فيلم ابراهيم حاتمي كيا (به نام پدر) تند و بي پروا از ضعفهاي فيلم گفتم و از بازي بد «پرويز پرستويي» ايرادها گرفتم كه از تاب هوادارانش خارج بود.
بارها براي «حاتمي كيا» و فيلمهايش صادقانه نوشتم كه چقدر خوبند و چه ظرايفي دارند - يا از بازيهاي خوب پرويز پرستويي- اما درباره آخرين فيلمش، صادقانه ابراز ناراحتي كردم، حالا كه رسول رفته، از نوشته ام درباره آخرين فيلم حاتمي كيا - نمي دانم چرا؟- كمي نگرانم. اگر رسول هم قبل از «ميم مثل مادر» رفته بود، ناراحت مطالبي كه نوشته بودم، مي بودم...
4) حالا چه بخواهيم و چه نخواهيم، رسول رفته و تلنگري به همه ما زده، روحش شاد.







هيچ اغراقي در کار نيست، ترش و شيرين عطاران در ميان هياهوي امواج ارسالي نوروز جام جم بي رقيب تاخت; ساده، شاد و بي هيچ بار خاطري. او مي تواند لحظات ناب و مفرحي براي مخاطبانش تدارک ببيند، بي آن که انگشت در چشم آن ها فرو کند. عطاران آرام آرام سايه مهران مديري را پس مي زند. او حالا ديگر شکل و شمايل يک نيروي مستقل و قابل اتکا به خود گرفته است. حضورش براي تلويزيون ايران غنيمت است.
رضا عطاران براي آماده کردن قسمت هاي پاياني ترش و شيرين هنوز درگير است (روز گفت وگو) و فرصت براي گفت وگوي حضوري مهيا نمي شود. تلفني با هم صحبت کرده ايم; از ترش وشيرين، از ناصر، از خونسردي ها و ... نتيجه اش اين چيزي است که شما مي خوانيد.
● مدت هاست به مسئله اختلاف طبقاتي در کارهاي شما به طور مکرر اشاره مي شود. چرا اين موضوع اين قدر ذهن شما را درگير کرده است؟
به نظرم يکي از مشکل هاي اساسي ما که اتفاقا تبعات زيادي دارد، همين اختلاف طبقاتي است. يعني خيلي از مشکلات ايلي، قبيله اي، قومي، ريشه در همين تفاوت هاي مالي افراد در جامعه دارد. اين اختلاف خيلي فاحش است و هر روز هم بيشتر مي شود. درست است من روي اين مساله زوم کرده ام و حتما در قصه هاي بعدي ام هم دنبالش مي کنم. اين موضوع مورد علاقه من است.
● اين علاقه از کجا مي آيد؟
از جاي خاصي نيست! فقط چون اين ها را مي بينم، دنبال مي کنم. متاسفانه مشکلي است که وجود دارد.
● نکته جالب اين جاست که شما قصد داريد بين دو طبقه، نزديکي به وجود بياوريد. يعني اين که نه طبقه بالادست را هيولا نشان مي دهيد و نه سعي مي کنيد براي طبقه فرودست محبت دلالي کنيد...
آره. کلا به آدم ها اين جوري نگاه مي کنم. همه مي دانيم هر آدمي، هر طبقه اي تنها سياه سياه يا سفيد سفيد نيست. بيشتر دنبال اين موضوع هستم که نشان بدهم بودن يا نبودن پول اين مشکلات را به وجود مي آورد وگرنه نمي خواهم بگويم آدم پولدار بد است يا آدم بي پول خوب. يا هر چيز ديگر.
● خب آن وقت فکر مي کنيد اين تلاش در جهت نزديکي دو طبقه چقدر مي تواند به واقعيت جامعه نزديک باشد؟ مثلا اين آدم هايي که متعلق به دو طبقه متفاوت هستند چقدر مي توانند کنار هم دوام بياورند؟يعني به نظر شما در سريال اين آدم ها در کنار هم دوام مي آورند و هيچ مشکلي ندارند؟ پس اين همه جنجال و درگيري براي چيست؟
نه، منظورم اين است که اصلا در واقعيت چقدر مي شود اين دوتا جنس تقريبا متفاوت را به هم نزديک کرد
● شايد بهتر است بگويم که من فقط دارم اينها را مي بينم و نشان مي دهم. قصد ندارم خيلي دست به نقد ببرم. اتفاقا فکر مي کنم با نمايش اين اختلافات افراد درگير مشکلات را از بيرون نگاه کنند و خودشان دست به نقد خودشان ببرند.
آقاي عطاران شما بچه کدام محل هستيد؟
بچه پايين شهر مشهد! بچه پايينم (با خنده). پدرم هنوز در همان محل زندگي مي کند. من که ديگه آمدم تهران.
گفتيد پايين. انگار طعنه زديد. چرا گاهي بچه هاي پايين شهر با اکراه از اين مسئله حرف مي زنند؟
نمي دانم. شايد چون ديد خوبي نسبت به آنها وجود ندارد...
● چرا؟
آخه وقتي تمام روابط اجتماعي ما دارد روي پول مي چرخد و مقدار پول در خانواده ها براي ما شخصيت مي آورد و ما بر اساس پول به هم نزديک مي شويم، اين اتفاق مي افتد ديگر. همان اختلاف طبقاتي. خب بچه هاي پايين از نظر عمومي بچه هايي هستند که کم درآمدترند، اما به نظر من اين جوري نيست.
● فقط پول؟ اختلاف فرهنگي مهم نيست؟
والله به نظرم نه خيلي، آخه من اين قدر آدم تحصيل کرده ديده ام که يک کارهايي مي کنند که همين جوري از آنها بعيد است! اما خوب و بد در همه وجود دارد. به نظرم الان مقدار پول موثرتر است.
● رضا عطاران در بازي و رفتار معمولي اش از يک خونسردي عجيبي استفاده مي کند. ذاتا خونسرد است يا يادگرفته خونسرد باشد؟
ياد گرفته ام. گرچه مادرم هم خونسرد است و مي گويند به او رفته ام.
● چطوري ياد گرفته ايد؟ تحت چه شرايطي؟
راستش از زماني که آمدم تهران ياد گرفتم. اول که آمده بودم مي ترسيدم. آنها با آن چيزهايي که من در شهرستان ديده بودم فرق داشتند. باور کنيد از پس سر که نگاه مي کردم (با خنده) انگار يک جور ديگر بودند، ريتم، نگاه و... وقتي ديدم اينجا زماني که از کنار هم رد مي شوند اصلا نگاه نمي کنند و به کار خودشون ادامه مي دهند، من هم خونسرد شدم. کاري به کار بقيه ندارم.
● فکر مي کنيد اين خصلت خوب است؟
بيشتر جالب است تا خوب يا بد. گاهي خوب است، گاهي بد...
● چه موقع بد مي شود؟
همين که آدم بدي رو نبينيد خوب است.
● چه جالب. شما پارادوکسيکال کار مي کنيد. به عنوان يک هنرمند که ديد اجتماعي دارد و مي خواهد روي بدي هاي جامعه زوم کند، خونسردي خوب نيست.
من اما همه چي را مي بينم. آره براي کار کردن و به تصوير کشيدن بايد همه چي را ببينم. اما در مورد رفتار عادي خوب است که بدي هاي همديگر را نبينيم.
● اصلا تا حالا با اين و آن درگير شده ايد؟ مثلا همين درگيري هاي عادي روزمره. چه مي دانم تا حالا شده در رانندگي به کسي جدل کنيد؟
اصلا ماشين نگرفته ام که اين اتفاقات نيفتد. روحيه ام به روحيه آدم هاي ماشين سوار نمي خورد.
● چه جالب، چرا؟
يک مدت ماشين داشتم. راستش حوصله رانندگي نداشتم. بيشتر دوست دارم يکي ديگر رانندگي کند و من اطراف را نگاه کنم.
● خب اين از تنبلي شما است...
آره، اساسي تنبلم.
● آقاي عطاران لطف کنيد پنج شخصيت خونسردتر از خودتان نام ببريد.
سخت است. کمک کنيد. آهان مثلا کمال تبريزي.
● چرا؟ مگر تا حالا با هم کار کرده ايد؟
نه، همين جوري قيافه اي گفتم. فکر کنم...کمک کنيد. شهرام جزايري. (با خنده)
● خب شد دوتا، سه تاي ديگر نام ببريد حل است.
خيلي سخت است. کوين اسپيسي!
● قيافه اي گفتيد يا به خاطر شخصيت هايي که بازي کرده؟
نه به نظرم کلا آدم خونسردي است. البته در آن فيلم زيبايي آمريکايي خيلي راحت و خونسرد بود. ديگه هيچي يادم نمي آيد. همين سه تا بس است ديگر.
● اشکالي ندارد. اين خونسردي شما اطرافيانتان را اذيت نمي کند؟
چرا، اتفاقا خانمم را خيلي اذيت مي کند.
● شما در مقابل چه کار مي کنيد؟
باز هم همان خونسردي را ادامه مي دهم!
● هيچ مشکلي پيش نمي آيد؟
نه. همه چي حل مي شود.
● اگر مي خواست حل بشود بنده خدا اصلا حرص نمي خورد...
اتفاقا وقتي نقش ناصر را ديد گفت خيلي شبيه خودت است!
● به خاطر پررويي ناصر که نبوده؟ منظور خونسردي اش بوده؟
(خنده) آره.
● واقعا ناصر مابه ازا دارد؟
● شما نديدين؟
به نظرم خيلي اغراق شده است، تا اين حد پررو نديده ام. مي دانيد در صبر اطرافيان ناصر هم البته اغراق شده.
خب آره، درسته بزرگنمايي اش زياد است. براي طنز ماجرا و البته شايد براي جا افتادن نقش براي بيننده هم بد نباشد.

جمشيدي در خصوص دستور قوه قضائيه براي بركناري چهار مقام قضايي مرتبط با پرونده شهرام جزايري گفت: دادسراي انتظامي قضات براي سه قاضي پرونده تقاضاي تعليق نكرده و رسيدگيها در مرحله مقدماتي است و تبعاً اگر در مراحل بعدي مشخص شود كه تقصيرهايي بوده است قاضي پرونده ميتواند دستورات لازم را صادر كند.
جمشيدي با اشاره به 10 سال حكم تبعيد شهرام جزايري به طبس و چندين سال حبس براي او گفت: مجازات حبس مجازات اصلي و تبعيد مجازات تكميلي است و لذا وي پس از تحمل حبس مجازات تبعيد را تحمل خواهد كرد.
وي درباره شيوه فرار شهرام جزايري گفت: وي در همان روز فرار با پاسپورت و شناسنامه جعلي با عنوان (وحيد عيوض خاني) از فرودگاه مهرآباد تهران خود را به كيش ميرساند و از آنجا به بندرعباس ميرود.
به گفته جمشيدي طبق نقشه قبلي قرار بود كه جزايري به سرعت از اين طريق به يكي از كشورهاي حوزه خليج فارس و حتي جزاير متروكه منتقل شود و از آن طريق با پاسپورت جعلي عيوض خاني به سمت كانداد عزيمت كند.
جمشيدي بيان داشت: تشابه 80 درصدي بين شهرام جزايري و عيوض خاني، وجود دارد.
سخنگوي قوه قضائيه تصريح كرد: اطلاع رساني رسانهها باعث فاش شدن استفاده جزايري از پاسپورت جعلي شد و اين اطلاع رساني موجب آن آگاهي عيوض خاني از نقشه فرار جزايري شد و وي مجبور به تغيير نقشه فرار متهم گرديد.
وي با اشاره به تماس شهرام جزايري با يك زنداني افغاني كه هم بند او در زندان بود، گفت: پس از لو رفتن نقشه مذكور جزايري از اين فرد افغاني درخواست تهيه شناسنامه و پاسپورت جعلي ميكند،كه در اين مرحله نيز با هوشياري وزارت اطلاعات و هماهنگي ساير مجموعهها از انتقال شهرام جزايري به كانادا جلوگيري ميشود و در نهايت وي با دستگيري توسط ماموران وزارت اطلاعات و پليس كشور متبوع و بر اساس موافقت نامه دو جانبه، به صورت رسمي به كشور باز گردانده شد.


نوشتم از شمال غم
از این دل و جدال غم
مرا نبر ز خاطرت
رها نکن به حال غم

دو سه هفته میشه چیزی ننوشتم
شکل هم شدن برام روزای هفته
محض دلخوشی یه عمره می نویسم
اما دلخوشی خودش یه عمره رفته

همه شادی های دنیا مال تو
هر چی باقی می مونه سهم خودم
غصه خوردنو تو یاد من دادی
از همون لحظه که عاشقت شدم

زمستون و بهار فرقی نداره
برای شاعرای ورشکسته
مبارک باشه سال نو برایت
نباشی لحظه ای مأیوس و خسته
***
میری و دلم خون میشه آخه
می خشکه و داغون میشه آخه
اینجوری تو هم خاطره میشی
هر خاطره مدفون میشه آخه

بخار يا غبار ؟اينها سايه ی کدامين خاطره های ناهموار است؟ چشم ميگشايم آدم نميبينم .اشباعم از تکرار حادثه های بد! نه نه !من ديگر لحظه هايم را اشکی نخواهم کرد! اين حصار تنهايی را به چهار گوشه تنم ميکشم و فرياد ميزنم:
بدون عشق هم آری!
تکيه به شونه های تو يه کار پوچ و بيخوده!!!
تو رو به بغض نميسپرم كه بارون بشي ....تو رو به اشك نميسپرم كه موج بزني ...ترو به خاطره هامون ميبخشم كه جاودان بشي !
یه هق هق بی دلیل
یه اعتراض خاموش
سایه نشین شعرم
یادم تو را فراموش
یه رخوت عمودی
رو تن ایـن اتاقه
تو نیستی توی آینه
بساط گریه داغـه
شعر میون قابم
نهایت عذابم
زاویه داره حرفات
برو که غرق خوابم
خاکستر یه واژه
رو دفتر من نشست
اسمت هزار تیکه شد
خاطره هامو شکست
توی نگام همیشه
عـلامت سـواله
آرزوهام تو ذهنم
دارن میشن مچاله
شعر میون قابم
نهایت عذابم
زاویه داره حرفات
برو که غرق خوابم!!





با نگاه پر ستاره ت ،شب از چشام گرفتي
روي اشكام خط كشيدي ،بغضو از صدام گرفتي
وقتي فهميدي كه باتو،لحظه هام پر از اميده
پشت پا زدي و گفتي:فصل تنهايي رسيده
رفتي و منو سپردي،به شباي بي ستاره
بگو با كدوم ترانه ،مي رسم به تو دوباره؟
وقتي تو رسيدي با نقاب يه فرشته
گفتم: شايد اين بازيه دست سر نوشته
گفتي كه ديگه قصه ي تنهايي تمومه
اما جاي خاليه تو اينجا رو به رومه
رفتي و منو سپردي به شباي بي ستاره
بگو با كدوم ترانه ،مي رسم به تو دوباره؟

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته ايد
آري اين منم كه در دل سكوت شب
نامه هاي عاشقانه پاره ميكنم
اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره ميكنم
با دلي كه بويي از وفا نبرده است
جور بيكرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است
اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟ 
اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟ 
جام باده سر نگون و بسترم تهي
سر نهاده ام به روي نامه هاي او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشاني از وفاي او
اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو رويي و جفاي ساكنان خاك
كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك
من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زين سپس به عاشقان با وفا كنم
اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك سربدار
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزني بسوي اين جهان گشاده ايد
رفته است و مهرش از دلم نميرود
اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟ 
اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟








بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به خال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
"فریدون مشیری"

قصیده آبی...خاکستری...سیاه!

ای مهربانتر از من
با من
در دستهای تو
ایا کدام رزمز بشارت نهفته بود ؟
کز من دریغ کردی
تنها تویی
مثل پرنده های بهاری در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسیم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهربانی تو با من
در کوچه باغهای محبت
مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
افسوس ایا چه کس تو را
از مهربان شدن با من
مایوس می کند؟












اشعار مریم حیدر زاده وقعا برای خودشون دنیایی دارن...اکثر اونایی که عاشق شدن...بودن و یا هستن همگی اذعان دارن که بعضی از شعرهای مریم واقعا حرف دلشون بوده و هست
الان منم چند تا از شعراش رو که تو مقطع های زمانی مختلف حرف دلم رو بوده رو میذارم











نميدانم چرا رفتی ...
نميدانم چرا! شايد خطا کردم
و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!
ولی رفتی ...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
ميدانم تو نام مرا از ياد خواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
...
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
نميدانم چرا!
شايد به رسم عادت" پروانگی مان "
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.
یاد تابستون پارسال و احسان علیخانی و زالی و یاسمن و...بخیر...چه روزهای شیرینی بود واقعا
























خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دوسش نداري
خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اون كسي كه جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا
خيلي سخته اون كسي كه اومد و كردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه
خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه
نكنه چيزي كه ريختي پاي عشق اون حروم شه
خيلي سخته اون كه مي گفت واسه چشات مي ميره
بره و ديگه سراغي از تو ونگات نگيره
خيلي سخته تا يه روزي حرفهاي اون باورت شه
نكنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خيلي سخته كه عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي كال رو چيدن
بخدا كم غصه اي نيست چن روزي تو رو نديدن
خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي
وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي
خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني
از خودت مي پرسي يعني مي شه اون بره زماني؟
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اون رو ببينه
خيلي سخته كه ببينيش توي يك فصل طلايي
كاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه
چقدر از گريه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خيلي سخته و قشنگه آشنايي زير بارون
اگه چتر نداشته باشي توي دستا هردوتاشون
خيلي سخته تا هميشه پاي وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسهي كسي شكستن
خيلي سخته واسه ي اون بشكنه يه روز غرورت
اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته بودن تو واسه ي اون بشه عادت
ديگه بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت
خيلي سخته چشماي تو واسه ي اون كسي خيسه
كه پيام داده يه عمر واسه تو نمي نويسه
خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي
تا كه بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافي
خيلي سخته اونكه ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يك شب واسه چيدن ستاره
ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره
خيلي سخته كه من و تو هميشه با هم بمونيم
انقدر عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم
دوست ندارم بهش فکر کنم اما اون روزهایی که واقعا همه ی دنیا به چشمم تیره و تار بود و عکس های آنچنانی هومن با اون دختره ی میمون از همه طرف هوار میشد رو سرم این شعر خیلی کمکم میکرد...با این شعر یه دریا اشک ریختم و در نهایت با همه ی سختی هاش تونستم همه چی رو فراموش کنم
واقعا چی شد اونهمه احساس؟ الان هومن رو میبینم دیگه هیچ حسی ندارم گاهی وقتا واقعا به خودم شک میکنم...یعنی اون دختری که اینقدر دیوونه بازی در میاورد و ادعای عاشق بودن میکرد من بودم؟











وقتي رفت دلبسته ي چشماي همديگه بوديم
يه چيزي مثل اوني كه مولوي مي گه بوديم
وقتي رفت حاشيه ي درختامون طلايي بود
ماه تو آسمون بود و قحطي روشنايي بود
وقتي رفت هر دوي ما بد جوري ديوونه بوديم
از اونهايي كه به ياد هر كي مي مونه بوديم
وقتي رفت يه تيكه از گنبد نيلي كنده شد
سرنوشت بازم توي مسابقه برنده شد
وقتي رفت به روش نياورد اشك من داره مياد
بست چشاش و گفت به من گريه نكن خيلي زياد
وقتي رفت هر دومون و گذاشت توي ناباوري
من بهش گفتم حالا اينبار نمي شه كه نري ؟
وقتي رفت يه عالمه سوالا بي جواب شدن
ماهيا تو تنگناي بلورمون عذاب شدن
وقتي رفت دو تا ستاره افتادن روي زمين
من ازش پرسيدم آخرش چيه اون گفت همين
وقتي رفت پاييز بود و خدا بود و طاق كبود
من نبودم زير طاق آسمون اونم نبود
وقتي رفت غبار نشست رو روياهاي اطلسي
ديگه هيچكسي نشد عاشق چشماي كسي
وقتي مي رفت درا به روي هر دوي ما بسته بود
يه چيزي مثل يه دل تو اين ميون شكسته بود
وقتي رفت دريا ديگه به ماهيا نگا نكرد
ماه ديگه در نيومد ستاره ادعا نكرد
وقتي رفت لونه ي هيچ پرنده اي چراغ نداشت
واسه درد دل دلم هيچ كسي رو سراغ نداشت
وقتي رفت فهميدم اين كارا همش كار دله
خط زدم رو آرزوم گفتم نه ديگه باطله
وقتي رفت اشكام رو ريختم تا پشيمونش كنم
اما اون گفت نبايد اينجوري حيرونش كنم
وقتي رفت پرنده هاي كوچه بي دونه شدن
عاقلا رفتنش رو ديدن و ديوونه شدن
آخرين لحظه گذاشتم سرمو رو شونه هاش
تا شايد يادش بره دليلا و بهونه هاش
اما ان تصميم ارغوانيش رو گرفته بود
پيش من بود ولي انگار كه از اينجا رفته بود
وقتي رفت يه قطره اشك از شهر چشماش جاري بود
همونو ازش گرفتم آخه يادگاري بود
وقتي رفت هيچي ديگه رفته و من بي خبرم
نامش و نوشتم اما كجا بايد ببرم
بهتر اينه كه بريزم اشكام و پشت سرش
تا شايد نباشه واسه ي هميشه سفرش
كاش بياد مسافرش هر كي سفر كرده داره
كاش بياد و يه دل رو از دلهره در بياره
خداحافظ تمامي سفر كرده هامون
كاش خدا بفرسته اونها رو دوباره برامون
مسخره س ولی من هنوزم دلم واسه شادمهر تنگ میشه...خیلی وقتا احساس میکنم هیچی عوض نشده و شادمهر همونیه که تو ایران بود...هنوزم نمیدونم چی شد که شادمهر خوب قصه ی ما افتاد تو این راه...نمیدونم به برگشتش امید داشته باشم یا نه












وقتی سریال پرواز در حباب پخش میشد اونقدر گرفتار بودم که فرصت نکردم دنبال کنم...ولی الان از شبکه جام جم دارم میبینم همزمان هم سریال به دنیا بگویید بایستد داره پخش میشه در نتیجه این روزها بازیگر اولی که خیلی دیده میشه کسی نیس جز "حامد کمیلی"
تو بازیگری خیلی قدرتمنده مشخصه که پشتوانه تئاتریش حسابی به دردش خورده...تیپ و قیافه ش هم که احتیاج به تعریف نداره
امیدوارم انتخاب های صحیحی داشته باشه و بتونه موندگار بشه
























اینم چند تا سوال چند گزینه ایی در مورد شهرام جزایری
۱. شهرام جزایری …
آ ) آقازاده است
ب) بابازاده است
پ) خانزاده است
ت) روحانیزاده است
۲. جرم شهرام جزایری چیست؟
آ ) کلاهبرداری
ب) کلاهگذاری
پ) سرش بیکلاه ماند
ت) بد موقعی کلاهبرداری کرد
۳. شهرام جزایری در دادگاه چه گفت؟
آ ) گفت: من به اصلاحطلبان پول دادهام
ب) گفت: اصلاحطلبان از من پول گرفتهاند
پ) گفت: هر کس که از من پول گرفته، اصلاحطلب بوده است
ت) گفت: دیگه چی دوست دارید بگم؟
۴. چرا شهرام جزایری فرار کرد؟
آ ) ممکن بود حرفهای بیربط بزند
ب) حوصلهاش در زندان سر رفته بود
پ) غذای زندان با مزاجاش سازگار نبود
ت) گفت یک هوایی عوض کند
۵. شهرام جزایری از کجای خانهاش فرار کرد؟
آ ) از در
ب) از پنجره
پ) از فاضلاب
ت) از دودکش
۶. شهرام جزایری چه شکلی است؟
آ ) این شکلی است:
ب) ای… بدک نیست
پ) شبیه پدرش نیست
ت) اگر بینیاش را عمل کند،
بهتر میشود
۷. قد شهرام جزایری چهطور است؟
آ ) بلند است
ب) کوتاه است
پ) بلند است، ولی نصفاش زیر زمین است
ت) قد خودش کوتاه است، ولی به هر حال عرب است
۸. شهرام جزایری پشتاش …
آ ) قوز داشت
ب) سرد بود
پ) گرم بود
ت) ولرم بود
۹. شهرام جزایری در چه وضعیتی هرگز دیده نشد؟
آ ) در حالی که دستبند به دستاش باشد
ب) در حالی که پول توی جیباش نباشد
پ) در حالی که مشغول نماز خواندن باشد
ت) در حالی که سرگرم التزام به ولایت فقیه باشد
۱۰. شهرام جزایری الان کجاست؟
آ ) در ایران
ب) در خارج از کشور
پ) به تو چه؟
ت) نمیگویم تا بسوزی!






















قاضي رسيدگي كننده به پرونده فرار شهرام جزايري به بيان آخرين اقدامات انجام شده در اين پرونده پرداخت و از خانواده جزايري -كه در خارج از كشور به سر مي برند- خواست كه با توجه به مجرم نبودنشان به كشور خود باز گردند.
سيدمحسن قاضي، بازپرس رسيدگي كننده به پرونده فرار شهرام جزايري در گفتگو با ايسنا، به تشريح مراحل دستگيري جزايري پرداخت و درباره روند رسيدگي به اين پرونده اظهار داشت: پس از فرار شهرام جزايري عرب، پرونده قضايي درخصوص نحوه و علل فرار و دستگيري وي، مأموران زندان كه در ملازمت و نگهداري متهم مسامحه و همچنين ساير افراد مرتبط و كارمندان شركت متعلق به شهرام جزايري كه در فرار متهم، معاونت و همكاري كرده بودند و نيز گزارش مربوط به جرم احتمالي قضات رسيدگي كننده به پرونده متهم در مجتمع امور اقتصادي، به شعبه پنجم بازپرسي دادسراي كاركنان دولت، به صورت ويژه ارجاع شد.
بازپرس رسيدگي كننده به پرونده فرار شهرام جزايري ادامه داد: به لحاظ اهميت موضوع و جلوگيري از موفقيت كامل متهم در فرار، اين بازپرسي دستورات قضايي لازم و محرمانه را با تقسيم بندي وظايف، به حفاظت و اطلاعات قوه قضاييه و مأموران وزارت اطلاعات صادر كرد و با تلاش شبانه روزي در همان چند روز اول، موفق به شناسايي مسير فرار و نقشه متهم شديم.
جزايري نتوانسته بود تا زمان دستگيري از مكان اختفاي اوليه خارج شود
قاضي خاطرنشان كرد: لذا جهت جلوگيري از تكميل و اجراي نقشه فرار و موفقيت كامل متهم، اقدامات پيشگيرانه لازم انجام و متهم موفق به ملحق شدن به پدر و مادر و نيز همسر و فرزند و چند تن از كارمندان شركت خود در كشور مورد نظر نشده و در مكاني كه توانسته بود در 24 ساعت اوليه بعد از فرار، خود را برساند، مخفي شد و عملاً نتوانست از آن مكان تا زمان دستگيري خارج شود.
بازپرس رسيدگي كننده به پرونده فرار شهرام جزايري تصريح كرد: سپس در راستاي اجراي دستورات قضايي مأموران حفاظت و اطلاعات قوه قضاييه موقعيت جغرافيايي استقرار متهم را در همان چند روز اوليه فرار كشف كردند و به لحاظ اقدامات دادسرا و مأموران، متهم طرح ديگري را براي ادامه فرار خود برنامه ريزي كرد كه با هوشياري مأموران وزارت اطلاعات موفق به شناسايي و رد يابي وي شديم و سپس با جمع آوري كليه اطلاعات قبل و جديد و نتيجه گيري، كاملاً مطمئن شديم محل اختفاي متهم در همان موقعيت جغرافيايي شناسايي شده قبلي توسط مأموران حفاظت و اطلاعات قوه قضاييه است.
بازپرس شعبه پنجم دادسراي كاركنان دولت گفت: با شناسايي دقيق محل اختفاي متهم، دستور قضايي با تمهيدات و هماهنگي لازم جهت دستگيري و انتقال متهم صادر شد تا اينكه در سحرگاه يكشنبه (27/12/85) موفق به دستگيري وي شده و متهم در همان روز مستقيماً به تهران منتقل شد.
قاضي، با بيان اينكه در همان روز در زندان اوين، متهم را مورد بازجويي اوليه قرار داده است، گفت: سپس دستورات قضايي جديدي جهت ادامه تحقيقات و جمع آوري دلايل درباره كليه متهمان و مرتبطان فرار صادر و تحقيقات كماكان با سرعت لازم در جريان تكميل است.
بازپرس پرونده در مورد وضعيت پدر و مادر و همسر و فرزند جزايري گفت: به موجب اطلاعات واصله، افراد مذكور، در زمان دستگيري شهرام جزايري در يكي از كشورهاي شرق آسيا اقامت داشتند كه با دستگيري متهم، نامبردگان به صورت شكست خورده و بدون هدف در آن كشور سرگردان هستند كه اين بازپرسي بدين وسيله از آنها مي خواهد، چون آنها تحت تأثير و فريب شهرام جزايري از كشور خارج شده اند و از زمان خروج از كشور، ممنوع الخروج نبوده و جرمي انجام نداده بودند، به كشور خود با آسودگي خاطر باز گردند. (بیچاره ها...این چه زندگیه آخه؟
)
وي درباره خبر تعليق قضات رسيدگي كننده به پرونده جزايري در مجتمع امور اقتصادي توسط دادسراي انتظامي قضات، با تكذيب اين موضوع گفت: تاكنون درخواستي توسط اين بازپرسي جهت تعليق قضات مذكور از دادستان دادسراي انتظامي قضات، نشده است و موضوع تعليق، خبري دروغ و كذب بوده كه متأسفانه توسط بعضي از رسانه ها منتشر شده است.
بازپرس شعبه پنجم دادسراي كاركنان دولت در پايان از تلاش شبانه روزي كليه مأموران وزارت اطلاعات و حفاظت و اطلاعات قوه قضاييه تشكر كرد.























شهرام جزايرى به گفته خودش کار اقتصادى را از 14 سالگى با بستنى و
سمبوسه فروشى در مازندران آغاز کرده در سن 19 سالگى ( 1370 ) وارد کار
اقتصادى در کرمان و بم مى شود.
وى در سال 75 با تاسيس شرکت پديده تجارت به دنياى اقتصاد کلان مى
پيوندد و تا سال 79 حدود 50 شرکت با نامهاى مختلف ثبت مى کند و گردش
ماليش در اين مدت به 5000 ميليارد ريال مى رسد و به گفته خودش 10
ميليارد سود در اين مدت به بانکها پرداخته کرده بوده است
وى در سال 75 با تاسيس شرکت پديده تجارت به دنياى اقتصاد کلان مى پيوندد و
تا سال 79 حدود 50 شرکت با نامهاى مختلف ثبت مى کند و گردش ماليش در اين مدت
به 5000 ميليارد ريال مى رسد و به گفته خودش 10 ميليارد سود در اين مدت به
بانکها پرداخته کرده بوده است ارتباط وى با برخى چهره هاى سياسى و نمايندگان
مجلس به جاى مى رسد که با داشتن کارت 500 ورود به مجلس مشاور فنى کميسيون
اقتصادى مجلس ششم مى شود جزايرى در تاريخ 24 ابان 1380 به اتهامات گوناگون و
بعنوان مفسد اقتصادى بازداشت مى شود























شروع ماجرا:
در دى ماه سال هشتاد بر اساس اعلام روابط عمومى دادگسترى تهران نام شهرام
جزايرى به عنوان متهم اصلى يک پرونده بزرگ مفاسد اقتصادى بر سر زبانها افتاد
و از اول بهمن همان سال جلسات دادگاه وى در شعبه اول دادسراى امور اقتصادى به
رياست قاضى سيد هادى حسينى ( که با اتمام کار دادگاه به رياست مرکز پيگيرى و
نظارت قوه قضائيه منصوب شد ) اغاز که تا 20 ابان سال 81 در بيست و شش جلسه
طول کشيد .
نکته مهم اين پرونده حضور چند چهره هاى شناخته شده بود.
چهار جلسه اوليه دادگاه در طى اول بهمن تا روز 22 بهمن برگزار شد ولى جلسه
پنجم مدتها در کش و قوس بود تا اينکه بعد از پنج ماه در نهم تير 1381 برگزار
شد 21 جلسه ديگر هم به نوبت با فواصل زمانى از يک روز تا 15 روز برگزار شد .
چهار جلسه اول دادگاه که از صدا وسيما پخش شد / تماشاگر خوبى نيز داشت به
طورى که بر اساس نظر سنجى صورت گرفته در ان سال بيش از 63/7 درصد از مردم
اطلاعات خوبى از پرونده داشتند و از اين تعداد 53/6 درصد وى را مفسد اقتصادى
مى دانستند و 27/3 بى گناه و سايرين هم نظرات ديگرى داشتند .
ساير جلسات محاکمه وى بدليل بگو مگوهاى فراوان سياسى از صدا وسيما پخش نشد .
کيفر خواست :
در اغاز اولين جلسه دادگاه در تاريخ اول بهمن 1380 مژده اى پور معاون قضايى
رئيس کل دادگسترى تهران به عنوان نماينده مدعى العموم در جايگاه قرار گرفت و
پس از بيان مقدمه ادعانامه خود را عليه متهم رديف اول پرونده قرائت کرد.
متهم رديف اول پرونده شهرام جزايرى عرب فرزند محمد منصور 29 ساله سهامدار
وعضو هئيت مديره و مدير عامل بعضى شرکتهاى اقمارى و مشاور فنى کميسيون
اقتصادى مجلس شوراى اسلامى است که در 24 ابان ماه همان سال به اتهام :
1 - ايجاد و تاسيس شرکتهاى متعدد بازرگانى و کسب تسهيلات و اعتبارات موهوم از
طريق مانور متقلبانه و تحصيل وجوه از بانکها و موسسات اعتبارى .
2 - پرداخت مبلغ 38 ميليارد و 10 ميليون ريال به افراد مختلف به عنوان رشوه و
نيز قسمتى به عنوان مصرف در امور خيريه .
3 - جعل و استفاده از اسناد مجعول.
4 - تبانى در معاملات دولتى
5 - اغوا مسئولان بانکها و ساير موسسات مالى و اعتبارى از طريق گردش عمليات
مالى در حساب شرکتهاى اقمارى , اخذ گواهى خوش حسابى.
6 - تحصيل مقادير قابل توجهى ارز از سيستم بانکى کشور و موسسات اعتبارى بالغ
بر 811 ميليارد و 560 ميليون ريال از طريق استفاده از فاکتورهاى جعلى و اسناد
حمل جعلى و صورى و ارائه انها جهت گشايش اعتبارات اسنادى.
7 - بکار نگرفتن تسهيلات دريافتى مذکور در امر صادرات و واردات و سرمايه
گذارى در امور ديگر.
8 - تحصيل پيمان نامه هاى ارزى از طريق روابط غير قانونى با مسئولان بانکها و
واگذارى اين پيمان نامه ها به صادر کنندگان واقعى و اخذ مبالغ قابل توجهى از
اين طريق / دستگير شده است.
نماينده مدعى العموم نحوه فعاليت شرکتهاى متعلق به متهم و چگونگى همکارى
بانکها / استفاده از اين حسابها / تنظيم قراردادها و معاملات صورى بين
شرکتهاى اقمارى و کسب اعتبارات و تسهيلات را تشريح کرد و در ادامه موارد تخلف
مسئولان شعب بانکهاى مرتبط با اين پرونده را که به نحوى اغفال شده اند براساس
مستندات و گزارشهاى خود برشمرد.
دفاعيات:
جزايرى بعد از پايان کيفر خواست ضمن معرفى خود و رد اتهاماتش گفت : با توجه
به انجام مراحل تحقيقاتى دادگاه و با توجه به گستردگى فعاليت هاى اقتصادى و
تجارى من و شرکت هاى تحت مديريت که نماينده مدعى العموم به آن اشاره کرد بر
همگان روشن است که در گردش فعاليت هاى اقتصادى بنده خطاها واشتباهاتى هم بوده
که نيت خود را خالصا و مخلصا اعلام مى کنم.
وى درباره سابقه فعاليت اقتصادى خود در سال هاى گذشته گفت : من از حدود 14
سالگى است که از اقتصاد خرد بستنى فروشى و سمبوسه فروشى تجارت را آغاز کردم.
از سال 70 تا 75 اقتصاد نيمه کلان را در منطقه کرمان و بم شروع کردم از سال
75 به بعد به تاسيس شرکت پديده تجارت به اقتصاد کلان پرداختم.
وى افزود: دوران نوجوانى را در مازندران در ورزش فعاليت داشتم و در آن زمان
به امانت دارى , گفتار نيک و صداقت در تجارت مشهور بودم.
در اين حال قاضى از متهم خواست تا به اصل دفاع بپردازد , شهرام جزايرى ادامه
داد در طول فعاليت اقتصاديم اصل امانت دارى و صداقت را سرلوحه کارى خود قرار
داده بودم و با نيت خالصانه و بدون داشتن کوچکترين سوء نيتى و بدون نيت اخلال
درنظام اقتصادى کشورفعاليت مىکردم.
شهرام جزايرى درباره سخنان نماينده مدعى العموم مبنى بر ثبت 50 شرکت گفت: يکى
از پروژههاى ما که اخيرا انجام شد ثبت 50 شرکت ديگر بود.
وى افزود : من قصد داشتم 100 نفر از مديران جوان را اموزش دهم تا در توسعه
صادرات از انها کمک بگيرم.
شهرام جزايرى هدف تاسيس 50 شرکت را کاهش ريسک و افزايش سرعت , ايجاد اشتعال ,
سود مناسب و گستردگى فعاليت و حضور در بازارهاى بينالملى ذکر کرد و گفت:
پروژه EC از بزرگترين پروژههاى الکترونيک من در يک برج 16 طبقهاى در جنوب
کشور بود.
وى افزود: گستردگى کار و فعاليت به اندازه بود که مى خواستم براى فروش يکى از
محصولات ايرانى در يک نمايشگاه 50 غرفه داشته باشم.
شهرام جزايرى با بيان اينکه هيچکس در شرکت ها بدون دستور مستقيم بنده اجازه
آب خوردن نداشت افزود: براى 50 گروه کالا سعى کرديم 50 شرکت تاسيس کنيم و
براى هر يک از اين شرکت ها 2 مدير جوان انتخاب کردم که پس از اموزش هاى لازم
کار را شروع کنند.
وى افزود : مجتمع فرش شوراباد با مديریت رايانهاى شرکت DPFP در زمينى به
مساحت 20 هزار متر مربع تاسيس کردم.
وى گفت : اين شرکت 20 سال سابقه فعاليت تجارى دارد و من در اصل ان را تاسيس
نکردم چرا که من ان شرکت را در استانه ورشکستگى خريدارى کردم.
شهرام جزايرى اضافه کرد : پروژه فرش 50 ميليون دلار به 50 شرکت نياز داشت که
اين کار 500 ميليون دلار صادرات فرش را افزايش داد.
وى گفت: به جز شرکت هاى اصلى براى هيچ يک از شرکت ها تسهيلات بانکى دريافت
نکردم نخستين بار از بانک رفاه کارگران , تسهيلات گرفتم در سال 78 مبلغ 200
ميليون تومان گرفتم و به مدت 3 ماه و قبل از موعد مقرر تسويه کردم.
جزايرى گفت: صد ميليون دلار گردش عمليات صادرات را مستقيم و براساس آيين نامه
ارائه تسهيلات , ميزان تسهيلات متعلق به 5 شرکت من 48 ميليارد تومان مى شد که
حق ما بود.

وى افزود : سى ميليون دلار کالا وارد کرديم و براساس قانون انجا هم 12
ميليارد دلار به ما تسهيلات تعلق مى گرفت.
جزايرى افزود : اين از افتخارات يک مدير است که با سرعت دهها هزار فقره چک را
پاس کند و اين گردش مالى را افتخار خود مى دانم.
وى گفت : فقط 3 فقره چک برگشتى داشتم که 2 تاى ان مربوط به اوايل کارم بود که
توانايى نداشتم و اذعان مى کنم هيچ چک کيفرى تاکنون نداشتهام.
جزايرى با بيان اينکه همه عمليات تجارى قانونى من بالغ بر 5 هزار ميليارد
ريال است , گفت : بر اين مبلغ در مجموع 23 ميليارد تومان تسهيلات اخذ کردم و
در شرايطى که هزاران ميليارد تومان پول کشور دربانکهاى خارج از کشور با بهره
2 تا 3 درصد وجود داشت هر تسهيلاتى که گرفتم براى فعاليت هاى سالم اقتصادى
خود هزينه مى کردم.
وى افزود : با شرکت بيمه صادرات حدود 3 سال کار کردم و تسهيلاتى که از اين
شرکت مى گرفتم براساس اعتماد طرف مقابل با بهره 38 تا 40 درصد بود و اگر لازم
بود با استفاده از خوش حسابى خود با بهره صد در صد پول تهيه مى کردم .
وى با بيان اينکه 50 ميليون دلار از بانک ايرانى خارج از کشور براى فعاليت
خود دريافت کردم گفت : در اين خصوص البته اشتباهاتى را هم داشتم که از محضر
دادگاه بخاطر اين اشتباهات تقاضاى بخشش هم دارم.
جزايرى با اشاره به اينکه مديريت صندوق ضمانت صادرات به او اعتماد کرده بود
گفت: من افتخار مى کنم ميلياردها دلار پول در اختيار داشتم و سال گذشته 80 تا
85 درصد درامد را براى امور خيرخواهانه پرداخت کردم.
وى افزود: البته خانهاى 185 مترى در يکى از مناطق خوب تهران دارم و زندگى
خوبى داشتم و در سفرهاى خارج هم در هتل هاى خوب اقامت مى کردم.
وى درباره معنى پولدار بودن و سرمايهدار بودن گفت : در طول زندگى هيچگاه
سرمايهدار نبودم ولى هزينههاى مصرفى را بر مى داشتم البته خوب زندگى مى
کردم و هر وقت پولدار مى شدم جوجه کباب هم مى خوردم.
جزايرى در باره اخذ تسهيلات از بانک رفاه کارگران گفت : وقتى که من 200
ميليون تومان تسهيلات از بانک رفاه کارگران تقاضا کردم 500ميليون تومان مانده
در حساب داشتم و ميزان پولى که به حساب ما مى امد.
براساس درخواست کارمندان بانک بود که گردش پول مى شد و ميزان بدهى که به نظام
داشتم مکتوب اعلام مى کردم.
وى با بيان اينکه ميزان بهرهاى که به نظام بانک پرداخت کردهام 10 ميليارد
تومان بود گفت : نيازمندى اگر به شهرام جزايرى مراجعه مى کرد چه از افراد
مسئول دولتى و غير دولتى و از من تقاضاى يک ميليون تا 100 ميليون داشت من
حاجتش را براورده مى کرده ام.
همين الان تقاضا دارم که بيايد و بگويد که من به او پولى را ندادهام و حاجت
او را براورده نکردهام.
در اين هنگام قاضى رسيدگى کننده با قطع سخنان جزايرى خطاب به متهم گفت :
بگوييد 38 ميليارد و ده ميليون ريال را به چه افرادى پرداخت کردهايد که
جزايرى پاسخ داد مبالغى را که به افراد مختلف پرداخت کردم در حالى بوده است
که هرگاه با کسى دوست مى شدم به او کمک مى کردم بطورى که در سال گذشته حدود
50 نفر با هزينه شخصى خودم به حج مشرف شدند.
متن حکم شهرام جزايرى :
درتاريخ 27 آبان 81 متن حکم شهرام جزايرى اعلام شد .
بر اساس اعلام شعبه اول دادگاه عمومى تهران اين دادنامه درباره 49 نفر
ازمتهمان اين پرونده در 308 صفحه تنظيم شده است که بعدازظهر امروز به متهمان
و وکلاى انها ابلاغ شد.
براساس اين دادنامه شهرام جزايرى متهم اصلى اين پرونده به مجازاتهاى به اين
شرح محکوم شده است:
اخلال درنظام صادرات کشور به صورت باندى و تشکيلاتى و به صورت کلان وفقدان
توصيف مقابله و ضربه زدن به نظام مقدس جمهورى اسلامى ايران و پرداخت رشوه و
تحصيل معافيت خدمت ازوظيفه عمومى به صورت متقلبانه , به 27 سال حبس تعزيرى با
احتساب ايام بازداشت , ضبط کليه اموال که ازطريق خلاف قانون بدست اورده , 50
ضربه شلاق درانظار عمومى , ضبط وجوه مورد ارتشاء .

دلايل نقض حکم شهرام جزايرى از زبان وکيل وى:
با صدور اين حکم و اعتراض شهرام جزايرى و وکلاى وى پرونده به ديوانعالى کشور
ارسال و در 11 بهمن 1384 ديوان عالى کشور نقض و براى رسيدگى مجدد به دادگاه
بدوى هم عرض ارسال شد.
با اينکه روابط عمومى ديوانعالى کشور و مسئولان قوه قضائيه در مورد علت نقض
حکم سکوت کردند ولى سيدمحمدصادق آلمحمد وکيل جزايرى در اين رابطه همان روز
در مصاحبه با ايسنا گفته است: امروز رسما حکم شعبه 20 ديوان عالى کشور به
بنده به عنوان وکيل شهرام جزايرى ابلاغ شد و به موجب اين حکم محکوميت شهرام
جزايرى از جهت اتهام اخلال در نظام صادراتى کشور ماهيتا نقض و به شعبه
همعرض دادگاه بدوى ارجاع داده شد تا مجددا به اين اتهام رسيدگى شود.
وى ادامه داد: شهرام جزايرى سه اتهام داشت, يکى اخلال در نظام صادراتى کشور
که به 20 سال حبس محکوم شده بود و دوم پرداخت رشوه که از اين حيث به 3 سال
حبس محکوم شده بود و يکى هم تخلف در اخذ کارت معافيت از سربازى که از اين جهت
هم به 4 سال حبس محکوم شده بود.
اعتراض نسبت به دو اتهام آخر در دادگاه تجديدنظر استان رسيدگى خواهد شد و
ديوان عالى کشور به اين دو اتهام رسيدگى نکرد و رسيدگى به اين اتهامات به
ارجاع پرونده به دادگاه تجديدنظر استان موکول است اما از جهت مهمترين اتهام
او يعنى اخلال در نظام صادراتى کشور که مورد اعتراض ما قرار گرفت/ از ناحيه
قضات ديوان عالى کشور , محکوميت صادره از سو ى دادگاه بدوى نقض شد.
آلمحمد تصريح کرد: ديوان استدلال کرده که عملکرد بازرگانى و تجارى موکلم با
توجه به محتويات پرونده به هيچ عنوان منطبق با قانون اخلال در نظام اقتصادى
کشور نيست و محکوميت وى از اين حيث قانونى نيست بنابراين اين محکوميت را نقض
و پرونده را به شعبه همعرض يعنى يکى ديگر از شعب دادگاههاى عمومى کيفرى
تهران ارجاع داده تا مجددا رسيدگى شود اين نشان مىدهد که از ناحيه شهرام
جزايرى اخلالى در نظام صادراتى کشور صورت نگرفته.











این مال قدیم بود ولی دیدم باحاله گفتم بذارم![]()



















































































































































































واسه اولین بار از یه حرکت احمدی نژاد خوشم اومد...خدا خیرش بده که این ۱۵ تا بخت برگشته رو آزاد کرد که برن سر خونه زندگی شون...بیچاره ها جدی جدی باورشون شده بود که زندگی شون تو همین چند روز تموم میشه دیگه...خدایی چه قدر شاد کردن دل آدما حال میده...دمت گرم محمودی

به نقل از خبرگزاری فارس هم تونی بلر بعد از شنیدن خبر آزادی سربازای انگلیسی گفته: به مردم ايران بهسادگي ميگويم ما هيچ نيت بدي از شما در دل نداريم بلكه ما ايران و ملت اين كشور را كه داراي تاريخي آكنده از عزت و سربلندي هستند به عنوان تمدني كهن محترم ميشماريم و اميدواريم اختلافات ما با دولت شما به طور مسالمتآميز و از طريق گفتوگو حل و فصل شود و آرزومندم بتوانيم اين اميد را در آينده تحقق بخشيم
چه قدر شنیدن این حرفا لذت بخشه واقعا...جدی چی میشد اگه همه ی این اختلافات تموم میشد میرفت پی کارش و ما همیشه از مقامات تمام کشورها این صحبت های پر از صلح و دوستی و عشق رو میشنیدیم؟











ریمیکس آلبوم کامران و هومن هم اومد بالاخره...شخصا با ریمیکس کردن آهنگ های رمانتیک به شدت مخالفم اگه یه روزی دستم به اون کسی که واسه اولین بار این ریمیکس کردن رو مد کرد برسه خدایی یه مو تو سرش نمیذارم
آخه واقعا مسخره س شاعر کلی احساس به خرج داره کلمات عاشقانه رو گذاشته کنار هم و یه حس خیلی ناب رو ایجاد کرده اونوقت آهنگساز ور میداره آهنگ بابا کرم و تکنو های مایکل جکسونی رو میذاره رو شعر به اسم ریمیکس میدن به خورد مردم
حالا آدم این وسط بره تو حس شعر یا بپره وسط با آهنگ قرش بده؟











تو آلبوم کامران و هومن یه تک آهنگ دیگه هم بود + آهنگ قبلیه (دوستت دارم خیلی زیاد) که اسمش خیلی ممنون بود...ازش خیلی خوشم اومد یه جورایی یاد احساس خودم افتادم که قدیما به کامران و هومن داشتم
واقعا چه قدر بده که آدم نمیتونه این خاطرات رو دور بریزه
فعلا هم این آهنگ رو میذارم تو وبلاگم...خیلی جالب بود
میگی هنوز تو فکرمی بعضی شبا خواب نداری
میگن با یکی دیدنت...میگن خیلی دوستش داری
میگی مگه میشه منو یه روز فراموش بکنی
میگن به هرچی اون بگه بدون شک گوش میکنی
گوشی رو برمیداری چند وقت یه بار زنگ میزنی
چند وقت یه بار به آرزوم به رویاهام رنگ میزنی
بعدش شلوغ میشه سرت یه هو میگی باید بری
خوب میدونم تو زندگیم خیلی باشی مسافری
خیلی ممنون که میپرسی حالمو
خیلی ممنون که نگرانی واسه من
خیلی ممنون خیلی ممنون که میخوای بدونی با کی ام کجام؟
خیلی ممنون پس چرا دلت نمیسوزه واسه تازگی هام
گوشی رو بر میداری چند وقت یه بار زنگ میزنی
چند وقت یه بار به آرزوم به رویاهام رنگ بزنی
بعدش میگی شاید باید از همدیگه دور بمونیم
میگی باید سعی بکنیم سخته ولی ما میتونیم
تو اون که اومد یه روز از آسمون نیستی....
تو اون که میخواست منو تا پای جون نیستی....
تو اونکه بهشت رو آورد رو زمین...و نوشت که فقط منو میخواد همین...و نداشت تو حرفاش حتی یه نقطه چین...نیستی...نه نیستی
خیلی ممنون که میپرسی حالمو
خیلی ممنون که نگرانی واسه من
خیلی ممنون خیلی ممنون که میخوای بدونی با کی ام کجام؟
خیلی ممنون پس چرا دلت نمیسوزه واسه تازگی هام
خیلی ممنون که میپرسی حالمو...خیلی ممنون!!!











نمیدونم چرا این نقش رضا شفیعی جم تو ترش و شیرین منو یاد شهرام جزایری خودمون میندازه...نمیدونم چرا واقعا...نه واقعا چرا؟

(نااااااازی...اینقده این رضا شفیعی جم رو دوس دارم که نگو
)











آلبوم جدید عشقم (Sarah Connor )هم اومده

MP3 128
دانلود کل آلبوم در یک فایل زیپ
WMA 64دانلود آلبوم به صورت ترک ترک












|
|
|
|
اين مفصلترين و كاملترين گفتوگويي است كه هديه تهراني از ابتداي شروع كار بازيگري تا امروز انجام داده و تا مقطع پيش از اكران «چهارشنبهسوري» را در بر ميگيرد. به عنوان يكي از پنج برگزيدهي بهترين بازيگر زن تاريخ سينماي ايران در كتاب سال بازيگري 1383 مجله فيلم، در اين مصاحبهي چهار ساعته از همه چيز حرف زديم؛ از چگونگي شروع كارش تا فيلمها و فعاليتهاي مختلف و حرف و حديثها و شايعههايي كه هميشه دوروبر مهمترين ستارهي مشهور و محبوب سينماي پس از انقلاب وجود داشته است.
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | |


































اين باغسار سبز تغزل ٬ از من نيست
وقتی تو می توانی با قهری
اين باغ را ز ريشه بخشکانی
و می توانی آن را٬ بی شعله ی حضور بسوزانی٬
ای خالق دوباره ی ققنوسان!
مگذار در سکوت بميرم
وقتی تو می توانی
خاکستر را٬ با يک نگاه
باز بگريانی







































































































































بعد کلی بگیر و ببند امروز بالاخره همه چی تموم شد و به امید خدا از فردا دیگه اوضاع مث قبل میشه... به نظر من این تعطیلات نوروزی فقط واسه بر و بچه هایی که مدرسه دارن خوبه فقط برای من یکی که هیچ جذابیتی نداره برعکس خیلیم کسل کننده اس
مخصوصا همین روز سیزده به در...حاضرم از صبح تا شب تو خونه حمالی کنم ولی نرم در دامن طبیعت!جدی من موندم مردم چه لذتی از این رفتارها میبرن؟ نه خدایی
تعطیلات نوروز امسال بی خاطره تر از همیشه واسه من سپری شد...نمیدونم چرا امسال هیچی خوشحالم نکرد...انگارهمه چی اون تازگی و جذابیت گذشته ش رو از دست داده بود به هرچی که نگاه میکردم تکراری بود...هیچی سر ذوقم نیاورد...عید دیدنی های امسال هم خیلی کم بود چون بیشتریا رفته بودن مسافرت (این عید دیدنی هم یکی دیگه از اون سنت های مسخره س به عقیده من
)
۹ روز بعد از عید هم ۲۰ سالم شد...نمیدونم چرا بازم هیچ حسی نداشتم...جدی شماها وقتی تولدتون میشه خوشحالین؟ من نمیفهمم خوشحال باشیم واسه چی؟ واسه اینکه ۳۶۵ روز دیگه رو بی هدف و بدون هیچ حاصلی سپری کردیم و یه سال پیرتر شدیم؟ یه سال ناتوان تر شدیم...یه سال به مرگ نزدیک تر شدیم؟ آخه اینا خوشحالی کردن داره؟ چند سال پیش فکر میکردم دنیای ۲۰ ساله ها چه قدر میتونه جذاب باشه ولی الان هرچی دور و برم رو نگاه میکنم هیچ نکته جذابی پیدا نمیکنم...هنوز همه چی مث گذشته س...دنیای یه دختر ۲۰ ساله ی تنهای تنها...
تصمیم واسه سال جدید چیه؟ فکر کنم امسال حسابی لاغر بشم...خسته شدم از بس رفتم لباس های خوشگل بخرم ولی سایزم نبود...از بس هرکی بهم رسید گفت حیف نیس اینجوری تپلی موندی و...پس اولین و بزرگترین هدف سال ۸۶ میزون کردن هیکله...بعدشم میخوام دیگه هرجور شده یه جایگاه اجتماعی رو پیدا کنم و خودم رو توش تثبیت کنم از این خوردن و خوابیدن ها و علاف بودنا خسته شدم دیگه
شایدم اگه یه مورد خیلی ایده آل پیدا شد ازدواج کردم
از روزیکه ۲۰ سالم شده یه جورایی دیدم نسبت به بعضی از مسائل هم وسیع تر شده...دیگه مثل چند سال پیش همه ی ملاک های ازدواج ایده آلم تو عشق خلاصه نمیشه دیگه دوست ندارم همه اختیار زندگی م رو بدم دست قلبم و خودم هم از همه چی بی نصیب بمونم و سهم همه ی لحظه های زندگیم بشه حسرت و حسرت و حسرت! فکر میکنم با یه دوست داشتن ساده هم میشه خوشبخت شد حتما نباید دنبال اون معشوق رویایی ت باشی
این آخر سالی خبر دستگیری شهرام جزایری ضد حال ترین خبری بود که میشد بشنوم...اصلا فکر نمیکردم بتونن دستگیرش کنن وقتی هم که شب شهرام رو با اون حال و روز و صورت کتک خورده دیدم دیگه بدتر...نکته واقعا جالب این خبر این بود که مدام مقامات تکرار میکردن شهرام توسط مامورین گمنام امام زمان دستگیر شده! حتما هم از طرف امام زمان دستور داشتن که اینجوری شهرام رو سیاه و کبود کنن بعد تحویل بدن
ای بیچاره شهرام

بعدشم این فیلم ۳۰۰ خیلی ضد حال بود...نمیدونم چرا وقتی آمریکا با دولت فعلی ایران مشکل داره میره گیر میده به تاریخ باستانی مون؟دیدن اون تصاویر دور از واقعیت وتحقیری که در فیلم ایرانی ها و از همه مهمتر کوروش کبیر میشدن خیلی عذاب آور بود...











وطن یعنی وطن استان به استان
خراسان، سیستان، سمنان، لرستان
کویر لوت، کرمان، یزد، ساری
سپاهان، هگمتانه، بختیاری
طبس، بوشهر، کردستان، مریوان
دو آذربایجان، ایلام، گیلان
سنندج، فارس، خوزستان، تهران
بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن یعنی دلی از عشق لبریز
گره باف ظریف فرش تبریز
وطن یعنی هنر یعنی سپاهان
حریر دستباف فرش کاشان
وطن یعنی ز هر ایل و تباری
وطن را پاسبانی، پاسداری
وطن یعنی دلیر و گرد با هم
وطن یعنی بلوچ و کرد با هم
وطن یعنی سواران و سواری
لر و کرد و یموت و بختیاری
وطن یعنی سرای ترک با پارس
وطن یعنی خلیج تا ابد فارس











امسال قرار بود به خاطر حمایت از پاسارگاد و اعتراض به آبگیری سد سیوند به نام کوروش کبیر نامگذاری بشه در آخرین روزهای سال هم توهین این فیلم باعث شد که ۱۰۰٪ سال ۸۶ مذین بشه به نام "کوروش کبیر"

خداوندا در اين سالي که در پيش است
نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي ،ليکن
در آغاز طلوع روشن سالي،که مي آيد
کمک کن تا رها سازم ز خود
من کوله بار يک هزار و سيصد و افسوس
هزار و سيصد و اندوه.
خدايا مهربانم کن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضايت را عطايم کن
بفهمان زندگي زيباست
خداوندا،تو راه سبز ايمان را نشانم ده
تو نيکي پيشه ام فرما
که راه حق صبورانه بپيمايم
و هرگز من نباشم از زيان کاران
رفيقا،مهربانا،عاشقم فرما
مرا در شط پر مهر گذشتت،شست و شويم ده
تو پاکم کن،قرارم ده
کريما،دست هاي گرم و لبخندي،عطايم کن
تو اي نزديک تر از من به من
اينک مرا در ياب،پناهم ده
عزيزا،پاسدار حرم هر لحظه ام فرما
تو ذکرت را عطايم کن
که با يادت،دلم آرامشي يابد
حبيبا قدردان خوبي ام فرما
تو،گرداننده ي دل ها و چشمانم
تو اي تدبير بر هر روز و هر شامم
تو چرخاننده احوال اين دنيا
بگردان،حال من را سوي آن حالي که مي داني
تو آرامش عطايم کن
تو اي آموزگار پاک خوبي ها
تو راه مهرورزي را نشانم ده
بگير اين دست تنهاي مرا،در دست پر مهرت
طبيبا،اي که نامت مرهم دردم
شفايي مرحمت فرما
تو را مي خوانمت اينک
اجابت کن مرا،اي منتهاي راه رهجويان
تو بر ميناي اين هستي
رضا بودن عطايم کن
که من همراه هر سختي
بجويم گوهر پنهان و زيباي گشايش را
خدايا مزه پاک عطش را بر لبان تشنه ام بنشان
بنوشان جرعه اي از آن طهور ناب روحاني
مرا مست مي جام حضورت کن
براي محو تاريکي،بسوزان جهل من را،
شعله ام گردان
مرا در اين سيه سودا،وين سرماي پر سوز و سکوت
سايه هاي سرد ،ياري کن
و با تدبير پر مهرت
سحرگاهان سروش سبز سيماي سعادت ساز ساقي،
هديه ام فرما
خداوندا
نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي اما
براي مردمان خوب اين وادي
عطا فرما،
هزار اميد
هزار و سيصد آگاهي
هزار و سيصد و هشتاد بهروزي
هزار و سيصد و هشتاد و شش لبخند زيبا را.
شاعر:کيوان شاهبداغي











پیش به سوی ۳۵۲ روز دست نخوره...






















با تو بودن شد برايم هر نفس معنى ناب كلام زندگى
موج خواهشهاى تو اما كشيد عاقبت ما را به دام زندگى
به نام زندگانى حرامم شده جوانى
نوش دارويى به ما تلخى نكن تا ننوشم زهر جام زندگى
با تولد رنج ما آغاز شد رنج افتادن به دام زندگى
به ياد روزهاى خوش زندگيم افسوس كه در آن آتش افتاد











به صفحات دیگر نگاه می کنم ، تمام صفحات را از نبودنت ، از غم دوریت
از چشم انتظاریم و از امید به بازگشتت پر کرده ام .... تنها یک برگ سفید باقی مانده ...
که برای آمدنت خالی گذاشته ام .....











مى خواهم براى از دست دادنت بگريم اما فراموش كرده بودم كه تمام
اشكهايم را براى بدست آوردنت ريخته بودم











وقتی رفتی خنده ها مرد تا هميشه
گريه موندو من که گفتم زندگی بی تو نميشه











وقتی هیچ کس نمی تونه گریه هامو بنویسه
چی بخونم وقتی قلبت منو از تو و قصه رونده
وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده
چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره
وقتی هیچ کس نمی تونه تو رو پیش من بیاره
شب هم نفسی٬شب بلند تنهایی٬ تو که هم نفسی بگو کجای دنیایی
چی بگم وقتی ترانه بی تو جلوه ای نداره
وقتی آواز من و خاموش توی کوچه جا میذاره
وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست
چی بخونم وقتی چشام از هجوم گریه خیسه
چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره











...
من تو را پیدا کردم٬ بیهوده به دنبالت می گشتم٬من تورا داشتم و نمی دانستم.
چون نمی دانستم همیشه قیمتی ترین چیزها ٬ آنهایی نیستند که
در دور دست ها به دنبالشان می گردیم.
گاهی همه هستی در کنار ماست٬ کم سویی چشمهاست که مارا به بیراهه می کشاند.





















منم دلتنگم !
ان قدر که با نامت مي گريم !
دل تنگي...
انتظار...
من ...
من غريب تر از هميشه ام عشق من...
تو که خوب مي دانستي که همه تنها آشنايي را به يدک مي کشند و تو آشناي مني...
تو که مي دانستي هر نفسم با نفست بيرون مياد...
تو...
يادت نمي آيدعشق من؟...
يادت هست در آغوشم کشيدي که من همه کس توام ! ...
من براي تو ...
براي تو که همه کس مني...
براي تو که همه ي دنياي ساده و کودکانه ي مني دلتنگم...
من براي چشماني دلتنگم که روزهاست رهايم کرده اند..
من براي دست هايي دلتنگم که روزهاست تنهايم گذاشته اند و رفته اند
من روزهاست که خاموشم...
بگذار فکر کنند اين ها هذيان هاي يک بيمار تب آلود است...
بگذار فکر کنند شعر است !
استعاره هاي ادبيست و برايم دست بزنند ..
بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات دروني وجودم را مي خورند و دارم تمام مي شوم
براي آن ها بي آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...
به من حق بده نازنينم! تو حق بده...
اين آشفتگي را بر من ببخش وليکن من براي تمام شدن خويش اين طور گريان نيستم...
من برای رفتن توست که می نالم ....











اصلا مهم نیست پروانه های دلم چقدر در هوای دیدنت بیقرار شده اند
یا تا کی قرار است٬شبنم ها گاه گاه به میهمانی ایوان چشم هایم بیایند.
یا آخرین باری که شکستن سکوت را مزه مزه کردم کی بوده باشد...
یا شب باشد و تو ماهم باشی و یا روز باشد و تو خورشیدکم.
بگذار همان زبان رسمی چلچله ها که هی پاییز را به یادمان می آورند درهای گفتگو را به رویمان باز کند.
دیشب را هم با بالشی خیس و با لالایی پنجره ای که تمایل به بستن نداشت٬ گذراندم.
و حالا اصلا مهم نیست که نگاهم می خواهد تا کجا بدود.
همین که تو نصف النهار مبداء عاشقیم شده ای کافیست.
چقدر تاخیر دارم تا تو...و تو ساعت طلوعت را با کدام منظومه هم تنظیم کرده ای هم٬
دیگر به در این روزهای خاکستری نمی خورد.
بگذار اصلا مهم نباشد تو دچاری یا من٬تو ناچاری یا من...
یا تمام این دلواپسی های ارغوانی!!!











باز عطر یاد تو،در خاطره ی اتاقم پیچید!
باز مهربانی چشمهایت،
پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد!
باز گرمی دستانت،
روحم را تا دورترین،لمس یادها برد!
نازنینم!
به شب و روز قسم!
به تلالؤ امواج قسم!
به برگ برگ شاخه های درختان قسم!
به بی قراری بادهای سرگردان قسم!
به آواز قمری های حیاتم قسم!
نـــمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم!
نــــمی توانم!
به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،
دلم گرفته است!
به دیدار ایـن دل غمگین بیا!
شانه هایــت را برای ایــن هــمه بارش،کم دارم!










