تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود

 

شب روییدن خاطرات تو٬  پُره وسوسه واسه یه بغض پیر

آینه ها تر میشن از نگاه تو٬ وقتی که ماه تو چشات میشه اسیر

سه تا نقطه آخر حرفای من٬ همیشه ازم میپرسیدی چی ان؟

یکیشون من دوتاشون برای تو٬ نقطه هایی که همیشه زخمی ان

من میخوام تا دیوارا رو وردارم ٬عاشقونه برسم به شهر تو

یا رو سقف خونه ها پل بزنم٬ تا شبونه برسم به شهر تو

 

ما بدهکاریم

به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند

معذرت می خواهم چندم مرداد است؟

و نگفتیم

چونکه مرداد

گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است.

 

گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده واژه ای را دیدم

یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم

یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه

یا زمستانی نوزاد.

حالا لهجه ام سبز شده و چشمهایم لای خوای دیشب جا مانده

هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم

چرا شراب می نوشم

چرا دستهایم بوی ترانه گرفته

هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود!

می خواهم بروم برای آینه گریه کنم

گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می آیند و آسمان بنفش می شود

یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم

و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از آینه می پرسیدی

بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند

مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند

و من فکر می کنم آخرین بوسه ات روی کدام انگشتم بود...

باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود

باز آینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند

حالا تو هی بهانه بیاور.

کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد و بابونه و بوسه سبز می شود

چقد آواز کف گلویم چقدر قمری کف دستم

دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم...

 

...دیگر هیچ فرقی نمی کند آسمان قد پیاله باشد یا دریا

حتی اگر پشت در خانه ات یک جفت کفش زنانه هم ببینم

نمی پرسم دستان چه کسی برایت یاس و انار و کبوتر آورده بود...

می روم حوالی علاقه خلوت آن سالها

می روم دنبال کسی که با من تا نور می آید با من تا ستاره تا دربند تا دریا

می روم و دیگر نمی پرسم سهم من از اینهمه سبز که سرودم چیست!

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم نه به صدا نه به سکوت

صدایی که مرا با نام دیگری می خواند

و سکوتی سبز که در آخرین شب پاییز جا مانده است

آه... دریچه آفتاب کبوتران سوخته ات بریده بریده از آسمان می بارند

دلهره روی صورت من رنگ می بازد دریا خاکستر می شود

و رویاهایم بوی دود می گیرند

به یاد بیاور گفته بودم:

خیلی صبورم که هنوز هم می نشینم و از ته آیینه برایت انار می چینم

اما دیگر نه انار و علاقه نه علاقه و اقاقی

نه پنج شنبه قدکشیده به سمت چراغ

نه روز به خیر و خداحافظ...

خاموشت کرده ام

نام من پرنده شد و پرید و نام تو ستاره سبز من

با خاکستر کبوتران سوخته آهسته وزید

من آلوده بودم آلوده جزرومد صدایت

و تو برای دست کشیدن به پوست من انگشهایت را گم کرده بودی...

سه دقیقه ازمرگ من گذشت حالا اندامم را در آیینه غسل می دهم

و با هر چه بودونبود این گنبد کبود بدرود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa  | 

 


زير بارون راه نرفتي
تابفهمي من چي ميگم
تو نديدي اون نگاه رو
تا بفهمي از كي ميگم
چشماي اون زير بارون
سر پناه امن من بود
سايه بون دنج پلكاش
جاي خوب گم شدن بود
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود
اگه اون رو ديده بودي
با من اين شعر رو مي خوندي
رو به شب دادمي كشيدي
نازنين ! چرا نموندي ؟
حالا زير چتر بارون
بي تو خيس خيس خيسم
زير رگبار گلايه
دارم از تو مي نويسم
تنها شب مونده و بارون
همه ي سهم من اين بود
تو پرنده بودي من سرو
ريشه هام توي زمين بود

 
 
قصه ی کهنه دروغ بود ، من و ما بچه گی کردیم
 که به جای قصه خوندن قصه رو زندگی کردیم
 در آرزو رو بستیم ، دلمون به قصه خوش بود
 رستم کتاب کهنه ته قصه بچه کش بود
حالا تو قحطی رؤیا اجاق ترانه سرده
 کسی رو بخار شیشه دل نقاشی نکرده
سر و تته زدن به دیوار ،‌ برگ آگهی ترحیم
یه نفر نوشته جمعه رو همه روزای تقویم

قصه گو کتابو وا کن ! اسم آخر رو صدا کن !
سایه ی بلند خواب رو از ترانه ها جدا کن !
 از سر سط ستاره ، بنویس تا راه چاره !
 بنویس که دل برای حرف تازه بی قراره !
 آسمون قصه مون رو بنویس با رنگ آبی !
عشق با رنگ ترانه ! شب رو با رنگ خراب !
فصل آخر کتاب رو پر کن از عطر علاقه !
تا دیگه برای ریشه ، تیشه دس نگیره ساقه !
 


ما روی سایه هامون خط و نشون کشیدیم
با صد تا کفش سربی تا ته شب دویدیم
از قرق سکوت ثانیه ها گذشتیم
آخر قصه اما ، به ابتدا رسیدیم

چرخ و فلک می خواستیم ، فلک نصیبمون شد
 ساده ی ساده بودیم ، کلک نصیبمون شد
 دنبال یه حقیقت تو اینه ها می گشتیم
اما تو قاب گریه ، ترک نصیبمون شد
 
 
قاب عکس لخت خالی
روی دیوار میگه نیستی
همنفس بودی یهروزی
 دیگه نیستی ! دیگه نیستی
 تو دیگه نیستی و چشمات
 دیگه جای گم شدن نیست
 بی تو تن پوش ترانه
مرهم زخمای من نیست
اگه می موندی کنارم پابه پای من می سوختی
 اینه ی خاطره ها رو به یه گریه می فروختی
تو باید می رفتی ‚ بانو ! موندنت سقوط ما بود
 حالا دوری اماهستی ‚ این تمام ماجرا بود
 هنوزم وقتی شبام رو
با ترانه می گذرونم
 بهترین ترانه هام رو
 تو دل خودم می خونم
 تو رو مثل یه ستاره
 اونور گریه می بینم
 همه گلایه هام رو
تو یه لحظه پس می گیرم
اگه موندی کنارم پا به پای من می سوختی
اینه ی خاطره ها رو به یه گریه می فروختی
تو باید می رفتی بانو !‌ موندنت سقوط ما بود
 حالا دوری اما هستی این تمام ماجرا بود
 هنوزم وقتی شبام رو
 با ترانه می گذروندم
 بهترین ترانه هام
تو دل خودم می خونم
تو رو مثل یه ستاره
اونور گریه می بینم
همه ی گلایه هام رو
تو یه لحظه پس میگیرم
اگه موندی کنارم پا به پای من می سوختی
اینه ی خاطره ها رو به یه گریه می فروختی
تو باید می رفتی بانو !‌ موندنت سقوط ما بود
 حالا دوری اما هستی این تمام ماجرا بود

رفتنت تنها یه خوابه ! تو نرفتی ‚ عطرت اینجاس
 کنج نایاب نفسهات تنها جای امن دنیاس
توی کوچه ی نگاهت چرخش هزار تا تیله س
به غزل قسم که چشمات آبروی این قبیله س
هم مثه ماه تمومی ‚ هم مثه هلال خنجر
هم تب نگاه اول ‚ خم غم نگاه آخر
 نمی دونم تو چی هستی ‚ استوای عشق و تردید
هم مثه سیاهی شب ‚‌ هم مثه ظهور خورشید
لب تو سکته ‚ اما چشم تو پر ازهیاهوس
 مثل اون وحشت وحشی ‚ که توی نگاه آهوس
لا به لای هرم گیس ت عطر بکر گل یاسه
 ململ نازرک دستات واسه من تنها لباسه
هم مثه ماه تمومی ‚ هم مثه هلال خنجر
هم تب نگاه اول ‚ خم غم نگاه آخر
 نمی دونم تو چی هستی ‚ استوای عشق و تردید
هم مثه سیاهی شب ‚‌ هم مثه ظهور خورشید
 
 
 
دلم می خواد بارون بیاد شیشه ی شب رو پاك كنه
دیو سیاه غصه رو تو قطره هایش هلاك كنه
دلم می خواد بارون بیاد ‚ ناودون رو نو نوار كنه
 كلاغ پیر خونه رو چلچله ی بهار كنه
دلم می خواد بارون بیاد تا تو رو همراهش بیاره
 دستای نازنینت رو تو دستای من بذاره
وقتی بارون می زنه دلم می خواد چتر تو واشه
 این كوچه بازم پر از صدای پای ما شه
وقتی بارون می زنه دلم می خواد كه سرپناهم
سقف آبی روسری خیس تو باشه
دلم میخواد با همدگیه برگای باغ رو بشماریم
 تو دل هر خط خبر چهل كلاغ رو بشماریم
دلم می خواد كه خطای صورت اینه كم بشه
سر زدن ترانه ها دوباره دم به دم بشه
دلم نمی خواد پل ما نامه ی پنهونی بشه
 می خوام هوای كوچه مون دوباره بارونی بشه
وقتی بارون می زنه دلم میخواد چتر تو واشه
این كوچه بازم پر از صدای پای ما شه
 وقتی بارون می زنه دلم می خواد كه سرپناهم
 سقف آبی روسری خیس تو باشه
 


بازم دارم بچه میشم مثل قدیمای قدیم
 مثل همون روزی که ما به این محله اومدیم
 دوره ی هف سنگ سه قاپ دوره ی شوت یه ضرب و گل
رقص عزیز تیله ها طلوع هف رنگ یه پل
آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
کوچه به اون قشنگی که همین ترانه میگه بود
تنهاتر از همیشه ام به تو نمیشه راس نگفت
 نمیشه این حقیقت رو راحت و بی هراس نگفت
تنها تر از همیشه ام از نفس افتاده ترین
بچه ی بچه ام هنوز ساده ترین ساده ترین
آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
کوچه به اون قشنگی که همین ترانه میگه بود
رفتی و بی تو کوچه اون کوچه ی آشنا نشد
بی تو محلمون پر از صدای بچه ها نشد
نها منم که کوچه رو مثل قدیما دوس دارم
منم که چارشنبه سوری فشفشه بیرون میارم
آخ ! اگه تو مونده بودی دنیا یه جور دیگه بود
کوچه به اون قشنگی که همین ترانه میگه بود
 

 
وقتی غزل سر می رسه حس می کنم کنارمی
 حس می کنم مثل قدیم ‚ عاشق بی قرارمی
وقتی غزل سر می رسه ‚ حس می کنم تو با منی
حس می کنم که اومدی طلسم من رو بشکنی
اما تو اینجا نمیای قصه ی ما تموم شده
تمام لحظه های تو به پای من حروم شده
 خوب می دونم خوب می دونم
تو توی خوابم نمیای
 برای خوندن یه شعر
از این کتابم نمیای
وقتی که رفتی دل من ‚ اینجوری عاشقت نبود
شعرای کال دفترم اون روزا لایقت نبود
حالا که من برای تو سبد سبد گل می سازم
 برای برگشتن تو با واژه ها پلمی سازم
 اون دل نارفیق تو از دل من خسته شده
خوب می دونم مدتی کتاب ما بسته شده
 خوب می دونم خوب می دونم
تو توی خوابم نمیای
برای خوندن یه شعر
 از این کتابم نمیای
 
چه قدر همه چی یکنواخت شده
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

 

امشب كه سقف بي ستاره ي اتاقم بر سرم سنگيني مي كند, مانده ام كه از چه بنويسم....از آنهايي كه ديروز با من بوده اند و امروز رفته اند...يا از تو كه هميشه ناگفته هاي مرا مي خواني ؟

من عاشق خياباني هستم كه قسمت نشد باهم در آن قدم بزنيم...دلبسته ي درختي هسم كه فرصت نشد اسممان را روي آن حك كنيم...

بايد در همه ي سطرهاي دفترم حضور داشته باشي...نفس هاي تو مي تواند پاييز را از برگ برگ دفترم پاك كند....
بي قرار حرف هاي ناب توام , حرف هايي كه هزاران سال ديگر در يك بعد از ظهر آفتابي با من خواهي گفت..

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که

زندگی را جز برای او و با او نمی خواهی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

  

دوست داشتن خيلي شبيه احتياج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهي هم دوست داشتن راهي براي فراموش کردن است
چند روزيست غريبه‌اي در زندگيم پيدا شده ... حس ميکنم دوستش دارم ...
و خودش هم باور کرده که خيلي دوستش دارم !
نمي دانم ... شايد براي به خاکسپاري خاطرات گذشته !
يکبار ... نيمه شب ... از او پرسيدم :
- چرا منو دوست داري ؟
و حس کردم بعد از اين سئوال روي گونه سمت چپ او و روي احساسات من چال کوچکي افتاد و اين شروع تازه اي بود براي يک هم آغوشي ،
بوسه هاي عاشقانه در تاريکي ،
شنيدن نفسهاي هوسناک ،
و لذت بردن از يک گناه .
هميشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد
گناهي که لذت ندارد ؛‌ حماقت است
آدم ها گناه مي کنند و گناه مي کنند و گناه مي کنند
و هيچ لذتي در پس گناهان بيشمارشان نيست
يا آدم ها خيلي احمق شده اند
و يا من در تعريف گناه اشتباه مي کنم
من همه چيز را مي دانم و هيچ چيز را نمي فهمم
و اين عميقا تاسف بار است .
خيلي بد است
گاهي آدم دلش ميخواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده اي که نمي خواهد داشته باشد
به هر طرف که مي دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسي نيست
به کسي دل مي بندد تا خودش را فراموش کند
به کسي ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از ديگران هم همينطور
مدتي مي گذرد
اندکي آرام مي گيرد و کمي فراموش مي کند
اما دوباره عصيان مي کند و خودش مي شود
هماني مي شود که روزي از او فرار کرده بود
هماني مي شود که نمي خواست باشد
دل مي کند و همه چيز را به هم مي ريزد و در پي يافتن سعادت
چيزي که گمشده هميشگي اوست
به تنهائي ميگريزد و باز
خودش را مي بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهاي سرکوب شده اش چنگ مي زند
باز هراسان و دربدر از خويش مي گريزد تا شايد
باز در خم کوچه اي ؛
کسي مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزي باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه هاي عاشقانه تکرار مي شود و مدام لبهاي ترک خورده (( دوستت دارم )) را تکرار مي کنند
و شايد در لحظه اي کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
در بالاي پرتگاهي که راه برگشتنش سخت است
رها شود
آري ... اين جا نمي شود به کسي نزديک شد‌،
آدم ها از دور دوست داشتني ترند

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

  

TEHROON!

  

هرگزبراي عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشي گاهي در انتهاي خارهاي يك كاكتوس به غنچه اي مي رسي كه ماه را بر لبانت مي نشاند

  

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کني

  

موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم

  

به حساب بانکي شما مليونها بوسه عشق واريز کردم شما مي توانيد بطور شبانه روزي از طريق مهر کارت برداشت نمائيد

  

به من گفتي که دل دريا کن اي دوست همه دريا از آن ما کن اي دوست دلم دريا شد ودادم به دستت مکش دريا به خون پروا کن اي دوست

  

عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست / عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي

  

وقتي داري فکر مي کني که من دارم فکر مي کنم که تو داري فکر مي کني که من به چي فکر مي کنم دلم مي خواد که فکر کني که من به تو فکر مي کنم

  

بوسه اسم است...چون عمومي است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدي بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است...چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل ميکند

  

می دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم

  

عشق رازي است مقدس . براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛ اما براي کساني که عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست

  

روزهاي خوب من چه تموم شد همه رفتن در دل خاك/* برام مونده يادگاري فقط اين چشماي نمناك

  

در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در ميزند.. در را گشودم روي او ديدم غم است در ميزند. اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند

  

روزي كه پيك مرگ مرا ميبرد به گور من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تواست خورشيد جاوداني دنياي ديگرم

  

تو رفته اي بي من تنها سفر كني من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم

  

" هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی داشته باشد باعث اشک ریختن تو نمیشود "

  

وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني

  

مرگ هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی دوباره گریم میگیره انگار تو آغوش منی روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه وقتی نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه قول بده وقتی تنها میشم بیای کنار من شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من ! دوباره باز یاد تو شد زمزمه نبودنم ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم

  

خداوند آتش را آفريد تا ارزش آب را بدانيم وخلا زاييده شد تا ارزش هوا را بدانيم و بعد مرگ آمد تا ارزش زندگي را بشناسيم

  

من می دونم که تو خوبی اما می دونم که خيلی خوب نيستی می دونم که دوست دارم اما مطمئنم که خيلی دوست ندارم می دونم که خيلی قشنگی اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست می دونم که عاشقتم ولی اگه يکی پيدا بشه می تونم دوباره عاشق بشم اما تم نمی دونی که من گاهی ٬بيشتر وقتا٬ هميشه ٬ دلم واست تنگ می شه...

  

آدمای عاشق٬ چشماشمن بستس نميشه فهميد چی تو کلشون می گذره! قصه ی اولين عشق و عاشقی! يه دروغ بزرگه ازش نپرسی بهتره! شل هی! جدايی خيلی سخته! اين و تو نمی فهمی. اما حد اقل سعی کن درک کنی...

  

عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی، کاش روزی آن را برگردانی. عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختی، کاش روزی آن را به من بر گردانی...

  

گاهی وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاییست گاهی وقت نگاه سرشار از فریاد است ولی فقط لبخند وباز هم لبخند و نمی دانم تا کی باید بخندم؟؟؟ دلم برای نگاهش دوباره لک زده است وبی خیال که عمری به من کلک زده است قمارعشق و این همه شکست تکراری دوباره بی بی دل را حریف تک زده است عجیب علت جیغ مرا نمی فهمند خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است ولم کنید که دیگر نمی توان خفه کرد کسی که حرف دلش را به قاصدک زده است

  

امشب هوا باراني است. امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم. امشب هوا باراني است و من نه من امشب مي گريم. شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني گشايشي از گريه شبانه بگيرد. شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود. باران اشكهايم را مي شويد. شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام. اما نه تو حتماًمي فهمي. فردا كه ببينمت، صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد...

  

فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

  

ببخشین این جسارتُ که گفته بودیم عاشقیم!
گفته بودیم واسه شما، ما تنها فرد ِ لایقیم!
ببخشین این جسارت ُ! ماه ِ قشنگ ِ نازنین!
جای شما آسمونه، جای ما خاک ِ این زمین!
ببخشین این جسارت ُ که دل هنوز در به دره!
یه عمره که گلیممون، از پای ما کوتاه تره!

حتا یه بارم واسه ما زمونه پا نداده!
فکر ُ خیال ِ شما هم از سرما زیاده !

ما رُ ببخشین که رو باد، خونه می ساختیم بَراتون!
ما رُ ببخشین که هنوز یادمونه خنده هاتون !
ما رُ ببخشین! که هنوز خوابا رُ جدی می گیریم !
ما کجا و شُما کجا! شما زیادین واسه ما!
ما کم میاریم پیش اون، چشم عسل ریز شُما!

حتا یه بارم واسه ما زمونه پا نداده!
فکرُ خیال شُما هَم از سَرما زیاده !

 

اگه خکستر نشینی، اگه اهل ِ آسمونی،
اگه جنس ِ خود ِ مایی، اگه از مابهترونی،
اگه شاعر، اگه سرباز، اگه قصاب، اگه سارق،
اگه ارباب، اگه زارع، اگه پاروزن ِ قایق،
اگه آهنگر ُ خرّات، اگه سرگرم ِ تجارت،
یا اگه حتا وزیری، پُشت ِ مسند ِ صدارت،

یه نفر دلت ر ُ می دزده فقط با یه نگاه!
عاشقی یعنی همین، یعنی گناه ِ بی گناه!

بعد از اون روز دیگه از خودت رهایی مث ِ من!
خوش ترانه، خوش طنین ُ خوش صدایی مث ِ من!
بعد از اون دیگه دلت میشه چراغ ِ راه ِ تو!
غیر از عشقت کسی ر ُ نمی بینه نگاه ِ‌تو!
دنیا تو دست ِ توئه، با هیشکی کاری نداری!
همه ی زندگیت ُ به پای عشقت می ذاری!

عاشقی یعنی همین، یعنی گناه ِ بی گناه!
یه نفر دلت ر ُ می دزده فقط با یه نگاه!
 

 

واسه فهمیدن ِ‌چشمات،
عمریه تو تب ُ تابم!
بستر ِ خاطره سرده،
شعله ور شو توی خوابم!

من ُ راه بده به چشمات!
بذار از دنیا رهاشم!
بذار از قعر ِ سیاهی،
با ستاره همصداشم!

عاشقانه که می خندی، غصه ها از اینجا می رن!
میدونم پیش ِ نگاهت، این ترانه ها حقیرن!

وقتی از هق هق ِ بارون،
نقطه چین ِ‌تن ِ شیشه،
یاد ِ من باش که می خونم،
برای تو تا همیشه!

یاد ِ من باش! من که دستام،
زیر ِ ساطور ِ سکوته!
می دونم صدتا ترانه،
توی پیچ ُ تاب ِ موته!

عاشقانه که می خندی، غصه ها از اینجا می رن!
میدونم پیش ِ نگاهت، این ترانه ها حقیرن!
 

 

چه ضیافت غریبی
من و گیتار و ترانه
جای تو : یه جای خالی
شعر من شعر شبانه
هرم خورشیدی چشمات
 من رو آب کرد تموم کرد
 لحظه ی ناب پریدن
 با یه دیوار رو به روم کرد
گوش بده !‌ ترانه هام ترجمه ی چشمای توست
 تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست
 تو ضیافت سکوتم
 تو اگه قدم بذاری
 می بینی از تو شکستم
اما تو خبر نداری
بی تو از زمزمه دورم
بی تو از ترانه عاری
 زخم تو : زخم همیشه
 اینه تنها یادگاری
گوش بده !‌ ترانه هام ترجمه ی چشمای توست
 تو تموم قصه هام همیشه جای پای توست

 

کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست
خنده ی سبز بهار کجای گریه های ماست ؟
کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم
 بین این همه سوار چرا هنوز پیاده ایم ؟
کسی نیس نشون بده نشونی ستاره رو
 به دل ما یاد بده تولد دوباره رو
تقویم کهنه رو باید ببندیم
 بازم باید دروغکی بخندیم
 بهار داره پا می ذاره تو خونه
 قناری دل ما کی می خونه ؟
یکی باید واسه ما بهار رو معنا بکنه
سفره ی گمشده ی هف سین پیدا بکنه
 یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه
 یگه تحویل سال چه لحظه ی قشنگیه
یکی باید بیاد سین سکوت رو بشکنه
 رمز قد کشیدن رو تو کوچه فریاد بزنه
تقویم کهنه رو باید ببندیم
 بازم باید دروغکی بخندیم
بهار داره پا می ذاره تو خونه
 قناری دل ما کی می خونه ؟

 

پسرک ! گریه نکن ! چوب قلم رو می شکنم
 من مثه معلم ت مشقات رو خط نمی زنم
دفتر تازه بیار مشقای من جریمه نیس
 مشق شب رو پاره کن مشق طلوع رو بنویس
 رنگ روزگار نباش !‌ یه دس صدا داره هنوز
 بودنت تو دایره نقطه ی پرگار هنوز
وقتی دریا میگه نه تو قطره باش بگو بله
دسته ی تیغ تبر ‚ چوب درخت جنگله
 همه قصه ها دروغه دیگه چش براه نباش
قصه رو خودت شروع کن این مداد رو بتراش
بنویس جای کبوتر روی ابراس نه تو چاه
بنویس تا بشکنه طلسم این تخته سیاه
رنگ روزگار نباش ! یه دس صدا داره هنوز
 بودنت تو دایره نقطه ی پرگار هنوز
 وقتی دریا میگه نه ! تو قطره باش بگو بله
 دسته ی تیغ تبر چوب درخت جنگله
هیچ کسی سرور من نیست این رو صد بار بنویس
 سایه ای رو سر من نیست این رو صد بار بنویس
من خودم یه پا سوارم این رو صد بار بنویس
 دل دل یه انفجارم این رو صد بار بنویس
رنگ روزگار نباش !‌ یه دس صدا داره هنوز
بودنت تو دایره نقطه ی پرگار هنوز
وقتی دریا می گه نه تو قطره باش بگوو : بله
 دسته ی تیغ تبر‚ چوب درخت جنگله

 

تا اطلاع ثانوی ‚ نفس نکش آینه دار
از اینجا تا آخر شب هزار تا نقطه چین بذار
 تااطلاع ثانوی ‚ چشمانون رو هم بذارین
زخم دریده ی شب رو بدون مرهم بذارین
تا اطلاع ثانوی ‚ ترانه لال و کر بشه
قاصدک خبررسون ‚ دوباره بی خبر بشه
تا اطلاع ثانوی ‚ هیچکسی آواز نخونه
پرنده واسه جوجه هاش قصه ی پرواز نخونه
 صدای هزار تافریاد تو سکوت شهر جادوس
 شهر آبستن خلوت پا به ماهه یه هیاهوس
 ای صدای نو رسیده! شب پر کن از سپیده
تو حراج شهر قصه ‚ زندگی به شرط چاقوس
ای شب قداره به دست !‌ ای شبح بی همه چیز
برای فتح آسمون ‚ خون ستاره رو نریز
ساعت خواب بی خبر ! زنگ رهایی رو بزن
بذار بازم طلوع کنه اون من آفتابی من
باید بخونم اگه شب صدام روباور نداره
وقتی یکی تو اینه اشکای من رو میشماره
 باید بخونم توی این قحطی شعر و حنجره
 وقتی تو آستین رفیق ‚ تیغه ی تیز خنجره
 صدای هزار تا فریاد تو سکوت شهر جادوس
 شهر آبستن خلوت پا به ماهه یه هیاهوس
 ای صدای نو رسیده! شب پر کن از سپیده
تو حراج شهر قصه ‚ زندگی به شرط چاقوس

 

اشعار یغما گلرویی در بعد اجتماعی واقعا بی نظیره...بی نظیر!

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

به گزارش خبرگزاري فارس، در اجراي ماده 9 قانون تبديل شوراي سرپرستي زندان‌ها به سازمان زندان‌ها و اقدامات تاميني و تربيتي كشور مصوب 6/11/1364 مجلس شوراي اسلامي و به منظور اجراي هر چه بهتر روش‌هاي درماني، اصلاحي و تربيتي و نيل به اهداف عاليه سازماني، حفظ حقوق و كرامت زندانيان و افزايش درجه امنيت زندان‌ها آيين‌نامه نحوه تفكيك و طبقه‌بندي زندانيان در سازمان زندان‌ها و اقدامات تاميني و تربيتي كشور، آيين نامه نحوه تفكيك و طبقه بندي زندانيان به تصويب رئيس قوه قضائيه رسيد.
در ماده 1 اين آيين نامه، تفكيك و طبقه‌بندي را جداسازي زندانيان از يكديگر در زندان، بازداشتگاه و يا مراكز اقدامات تاميني و تربيتي كشور از حيث جنس، سن، نوع جرم، وضعيت قضايي (متهم و محكوم) و وضعيت سلامتي تعريف كرده و آمده است: چنانچه مراجع قضايي حسب مورد تصميم خاصي در خصوص نگهداري زنداني اتخاذ نمايند شوراي طبقه‌بندي موظف به رعايت آن مي‌باشد.
همچنين طبقه‌بندي زندانيان بر اساس نوع جرم در زندان‌هاي با ظرفيت بالاي هفتصد نفر زنداني به شرح زير بوده و زندانيان بايد در گروه خاص خود نگهداري شوند؛
الف- جرايم باندي و سازمان‌يافته، قتل عمدي، سرقت مسلحانه، آدم‌ربايي، تجاوز به عنف، اسيدپاشي، اشرار و سارقين سابقه‌دار.
ب- جرايم مالي مانند كلاهبرداري، رشا و ارتشاء، اختلاس، جعل و استفاده از سند مجعول، خيانت در امانت، اخلال درنظام اقتصادي، قاچاق كالا و ارز، سرقت فاقد سابقه، ضرب و جرح عمدي، زنا و لواط، جرايم بر ضد عفت و اخلاق ونظم عمومي، جرايم غيرعمدي، جرايم بر ضدحقوق و تكاليف خانوادگي، صدور چك بي‌محل و محكومين مالي موضوع ماده 2 قانون نحوه اجراي محكوميت‌هاي مالي.
ج- جرايم ويژه باحساسيت‌ عمومي نظير جاسوسي، اقدام عليه امنيت كشور.
د- جرايم مربوط به مواد مخدر.
بخشنامه يادشده خاطرنشان مي‌كند كه شوراي طبقه‌بندي مي‌تواند بر حسب تحصيلات،‌ ويژگي‌هاي اخلاقي و خصوصيات رفتاري و چگونگي شخصيت زندانيان، آنان را در هر يك از طبقات جداي از طبقه خاص خود قرار دهد.

خوبه حالا طفلکی شهرام میره قاطیه اونایی که جرائم مشابه با خودش رو داشتن...حداقل زبون همدیگه رو میفهمن دیگه هم استرس اینو نداره که به قول خودش دزد و قاتل و...با سر بیان تو شیشه اتاقش!

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

اکبر نبوی از دوستان نزدیک مرحوم رسول ملاقلی پور می گفت، «دست نوشته ای از رسول دارد که نوشته شده، من عزرائیل را از نزدیک ملاقات کردم، نفسم بند آمده بود ، التماس کردم که مرا نبر، کاری ناتمام دارم»

به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگ و هنر خبرگزاری «انتخاب»، نبوی می گوید «در اینجا می دیدیم که رسول با فرشته ، عشق بازی می کند به معنای واقعی کلام، رسول پس از خواهش و التماس، می بیند که درخواستش اجابت شده و او کار ناتمامش را کرد، «میم مثل مادر» را ساخت و رفت.

بازیگر نقش کودک در فیلم «میم مثل مادر» نیز می گوید: در سکانس پایانی فیلم «میم مثل مادر» باید گریه می کردم، اما نمی توانستم گریه کنم، عمو رسول مرا به کناری برد و گفت، این سکانس پایانی فیلم است، من این فیلم را برای فاطمه زهرا (س) مساخته ام، اگر گریه کنی، فیلم به خوبی در میاید، شاید ساعتی دیگر مرا نبینی»

او میگوید: پس از پایان سکانس که به همراه سایر عوامل و خود ملاقلی پور، گریه می کردم به آغوش عمو رسول رفتم و گفتم، بگو آنچه که به من گفتی دروغ بود، عموسال گفت، نه پسرم، درست بود. باز گفتم، بگو که دروغ بود، عمو رسول گفت، بله، دروغ بود!

.........

1) وقتي كه مرد، خيلي از روزنامه ها تيتر زدند «ميم مثل مردن» و در مقاله هايشان اشاره كردند كه سينماي دفاع مقدس يكي از اركان اصلي اش را از دست داد. برخي هم گفتند «او» و «حاتمي كيا» دو ستون اصلي سينماي جنگ بودند كه حالا يكي از اين ستونها از دست رفته است. بعد خيلي ها به تحليل زندگي و شخصيت او پرداختند و از عصباني بودنش گفتند و اينكه هر بار فيلمي مي ساخته، عنوان مي كرده با اين شرايط ديگر فيلمي نخواهد ساخت.

عده اي هم نوشتند كه مرگ «رسول» را باور ندارند و گمان مي كنند با ابهت و عصبانيت رسول، مرگ جرأت نزديك شدن به او را نخواهد داشت!برخي هم به نقدي گذرا بر فيلمها و فيلم نامه هايش پرداختند و اين گونه مرثيه سرايي كردند. اما بهترين صفتي كه در اين دوران - از خيلي صفتهاي بي ربط و با ربط- به او نسبت دادند، «عاصي» بود. رسول، مرد عاصي سينماي ايران بود. اين همه منتقدي كه يك شبه رسول به اسطوره زندگيشان بدل شده بود، راديو، تلويزيون، مطبوعات، همه و همه كه حالا رسول را مي ستودند، در زمان حياتش كجا بودند و چطور با اين همه هوادار و حامي، رسول اين قدر عاصي بود؟ مشكل از ما بود يا رسول؟

2) وقتي كه مرد، تمام مطالبي كه درباره فيلمهايش نوشته بودم، جلوي چشمم آمدند. اينكه چقدر از «قارچ سمي»اش دلخور بودم و بي پروا دلخوري ام از توقع برآورده نشده ام را ريختم روي كاغذ.



خيالم هم راحت بود كه بايد با رسول رك بود، مثل خودش و مطمئن بودم از خواندن آن نوشته ها ناراحت نخواهد شد. جشنواره بيست و دوم بود كه تصادفاً در سينماي هنرمندان كنارش نشستم و بعد از احوالپرسي به او گفتم: «استاد! اوضاع جشنواره چطور است،؟» نگاهي معني دار به من كرد و بعد از چند ثانيه، پوزخندي از ته دل زد كه سنگيني تلخي آن تا مدتها جلوي چشمم بود. بعد با دستش كوبيد روي پايم، سري تكان داد و رويش را كرد طرف ديگر. هنوز هم نفهميده ام آن پوزخند به من بود يا به سؤالم يا به اوضاع جشنواره!؟

اما خدا را شكر آخرين مطلبي كه براي فيلم «ميم مثل مادر»ش نوشتم جبران تمامي آن نوشته ها را كرد و خيالم راحت است كه اين بار هم صادقانه رك و بي پروا از فيلمش كه از آن خوشم آمده بود تعريف كردم. اگر «ميم مثل مادر»، فيلم آخر رسول، فيلم بدي مي بود - كه نبود- حتماً رك و بي پروا توقع برآورده نشده ام را مي گفتم. آن وقت اگر رسول مي مرد و من در آخرين مطلبم حسابي بد فيلمش را گفته بودم، نمي دانم چرا، ولي هرگز خودم را نمي بخشيدم. يادم مي آيد آخرين مطلبي كه براي فيلم رسول نوشتم اين گونه شروع شده بود: «حالا ديگر رسول ملاقلي پور را هم دوست دارم...».
3) حالا مسأله ديگري دارد حسابي اذيتم مي كند كه باز هم نمي دانم چرا؟ يادم مي آيد براي آخرين فيلم ابراهيم حاتمي كيا (به نام پدر) تند و بي پروا از ضعفهاي فيلم گفتم و از بازي بد «پرويز پرستويي» ايرادها گرفتم كه از تاب هوادارانش خارج بود.

بارها براي «حاتمي كيا» و فيلمهايش صادقانه نوشتم كه چقدر خوبند و چه ظرايفي دارند - يا از بازيهاي خوب پرويز پرستويي- اما درباره آخرين فيلمش، صادقانه ابراز ناراحتي كردم، حالا كه رسول رفته، از نوشته ام درباره آخرين فيلم حاتمي كيا - نمي دانم چرا؟- كمي نگرانم. اگر رسول هم قبل از «ميم مثل مادر» رفته بود، ناراحت مطالبي كه نوشته بودم، مي بودم...

4) حالا چه بخواهيم و چه نخواهيم، رسول رفته و تلنگري به همه ما زده، روحش شاد.

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa  | 


.می خواهی بروی ، بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را
صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی

می روی اگر ، بگذار بیگانه بماند صدایت هم .

تو گل رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها.

و گرفتارت خواهد ساخت روزی

محبت ساختگی ات، همان سند جعلی.

پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت

و التماست کنم؟

این ، ممکن نیست
شکستنی نیست وقارم همانند قلبم

پستی وآن گاه زندگی ، روزگار خوشی نیست

نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو

نمی گویم درمانم در دستان توست.

نه محبت پول خردی است در دستان تو

و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو.

می خواهی بروی...

...این راه ، این هم تو

تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم.

اگر رفتی ، بدان ، خواستی برگردی هر گاه

!بسترت بالشی خاردار خواهد بود.

می خواهی بروی

!نه حرف بزن ، نه چیزی بگو

نیست شو چون غریبه ها در مه و دود

دلبسته چه چیزی بودی ، که نتوانستی بگویی

و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی.

می خواهی بروی

بی بهانه برو

 بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.Image

صدایت همان صدا ، نگاهت ناتنی

می روی اگر
   بگذار بیگانه بماند صدایت همImage
 
این آهنگ جدید شادمهر بدک نبود هرچند هیچوقت نمیتونه با کارهای قدیمش برابری کنه ولی باز در مقابل سایر کاراش قابل تحمل بود...خصوصا اون قسمت که میگه از این گریه چه میدونی و...
 
 
عاشق این عکسشم...یه دنیا خاطره تو همین عکس برام نهفته!
 
 
سبب منم که میشکنم...اما حرفی نمیزنم
اگه هیچکس برام نموند واسه اینه که سبب منم
 
کاش بدونی ماتم دنیام بی تو فقط گریه میخواد
کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام
 
تو زندگیم یگانه ایی یه کابوسم تو رویایی یه پاییزم تو بهاری
من یه مرداب تو دریایی!
 
از این گریه چه میدونی؟ نه دردمی نه درمونی
به چه امید میخوای باشی که پیش دردام بمونی
 
تو زندگیم یگانه ایی یه کابوسم تو رویایی یه پاییزم تو بهاری
من یه مرداب تو دریایی
 
سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم
اگه هیچکس برام نموند واسه اینه که سبب منم!
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

هيچ اغراقي در کار نيست، ترش و شيرين عطاران در ميان هياهوي امواج ارسالي نوروز جام جم بي رقيب تاخت; ساده، شاد و بي هيچ بار خاطري. او مي تواند لحظات ناب و مفرحي براي مخاطبانش تدارک ببيند، بي آن که انگشت در چشم  آن ها فرو کند. عطاران آرام آرام سايه مهران مديري را پس مي زند. او حالا ديگر شکل و شمايل يک نيروي مستقل و قابل اتکا به خود گرفته است. حضورش براي تلويزيون ايران غنيمت است.

رضا عطاران براي آماده کردن قسمت هاي پاياني ترش و شيرين هنوز درگير است (روز گفت وگو) و فرصت براي گفت وگوي حضوري مهيا نمي شود. تلفني با هم صحبت کرده ايم; از ترش وشيرين،  از ناصر، از خونسردي ها و ... نتيجه اش اين چيزي است که شما مي خوانيد.

● مدت هاست به مسئله اختلاف طبقاتي در کارهاي شما به طور مکرر اشاره مي شود. چرا اين موضوع اين قدر ذهن شما را درگير کرده است؟

به نظرم يکي از مشکل هاي اساسي ما که اتفاقا تبعات زيادي دارد، همين اختلاف طبقاتي است. يعني خيلي از مشکلات ايلي،  قبيله اي، قومي،  ريشه در همين تفاوت هاي مالي افراد در جامعه دارد. اين اختلاف خيلي فاحش است و هر روز هم بيشتر مي شود. درست است من روي اين مساله زوم کرده ام و حتما در قصه هاي بعدي ام هم دنبالش مي کنم. اين موضوع مورد علاقه من است.

● اين علاقه از کجا مي  آيد؟

از جاي خاصي نيست! فقط چون اين ها را مي بينم، دنبال مي کنم. متاسفانه مشکلي است که وجود دارد.

● نکته جالب اين جاست که شما قصد داريد بين دو طبقه، نزديکي به وجود بياوريد. يعني اين که نه طبقه بالادست را هيولا نشان مي دهيد و نه سعي مي کنيد براي طبقه فرودست محبت دلالي  کنيد...

آره. کلا به آدم ها اين جوري نگاه مي کنم. همه مي دانيم هر آدمي، هر طبقه اي تنها سياه سياه يا سفيد سفيد نيست. بيشتر دنبال اين موضوع هستم که نشان بدهم بودن يا نبودن پول اين مشکلات را به وجود مي آورد وگرنه نمي خواهم بگويم آدم پولدار بد است يا آدم بي پول خوب. يا هر چيز ديگر.

● خب آن وقت فکر مي کنيد اين تلاش در جهت نزديکي دو طبقه چقدر مي تواند به واقعيت جامعه نزديک باشد؟ مثلا اين آدم هايي که متعلق به دو طبقه متفاوت هستند چقدر مي توانند کنار هم دوام بياورند؟يعني به نظر شما در سريال اين آدم ها در کنار هم دوام مي آورند و هيچ مشکلي ندارند؟ پس اين همه جنجال و درگيري براي چيست؟

نه، منظورم اين است که اصلا در واقعيت چقدر مي شود اين دوتا جنس تقريبا متفاوت را به هم نزديک کرد

● شايد بهتر است بگويم که من فقط دارم اينها را مي بينم و نشان مي دهم. قصد ندارم خيلي دست به نقد ببرم. اتفاقا فکر مي کنم با نمايش اين اختلافات افراد درگير مشکلات را از بيرون نگاه کنند و خودشان دست به نقد خودشان ببرند.
آقاي عطاران شما بچه کدام محل هستيد؟

بچه پايين شهر مشهد! بچه پايينم (با خنده). پدرم هنوز در همان محل زندگي مي کند. من که ديگه آمدم تهران.
گفتيد پايين. انگار طعنه زديد. چرا گاهي بچه هاي پايين شهر با اکراه از اين مسئله حرف مي زنند؟
نمي دانم. شايد چون ديد خوبي نسبت به آنها وجود ندارد...

● چرا؟

آخه وقتي تمام روابط اجتماعي ما دارد روي پول مي چرخد و مقدار پول در خانواده ها براي ما شخصيت مي آورد و ما بر اساس پول به هم نزديک مي شويم،  اين اتفاق مي افتد ديگر. همان اختلاف طبقاتي. خب بچه هاي پايين از نظر عمومي بچه هايي هستند که کم درآمدترند، اما به نظر من اين جوري نيست.

● فقط پول؟ اختلاف فرهنگي مهم نيست؟

والله به نظرم نه خيلي،  آخه من اين قدر آدم تحصيل کرده ديده ام که يک کارهايي مي کنند که همين  جوري از آنها بعيد است! اما خوب و بد در همه وجود دارد. به نظرم الان مقدار پول موثرتر است.

● رضا عطاران در بازي و رفتار معمولي اش از يک خونسردي عجيبي استفاده مي کند. ذاتا خونسرد است يا يادگرفته خونسرد باشد؟

ياد گرفته ام. گرچه مادرم هم خونسرد است و مي گويند به او رفته ام.

● چطوري ياد گرفته ايد؟ تحت چه شرايطي؟

راستش از زماني که آمدم تهران ياد گرفتم. اول که آمده بودم مي ترسيدم. آنها با آن چيزهايي که من در شهرستان ديده بودم فرق داشتند. باور کنيد از پس سر که نگاه مي کردم (با خنده) انگار يک جور ديگر بودند، ريتم،  نگاه و... وقتي ديدم اينجا زماني که از کنار هم رد مي شوند اصلا نگاه نمي کنند و به کار خودشون ادامه مي دهند، من هم خونسرد شدم. کاري به کار بقيه ندارم.

● فکر مي کنيد اين خصلت خوب است؟

بيشتر جالب است تا خوب يا بد. گاهي خوب است، گاهي بد...

● چه موقع بد مي شود؟

همين که آدم بدي رو نبينيد خوب است.

● چه جالب. شما پارادوکسيکال کار مي کنيد. به عنوان يک هنرمند که ديد اجتماعي دارد و مي خواهد روي بدي هاي جامعه زوم کند،  خونسردي خوب نيست.

من اما همه چي را مي بينم. آره براي کار کردن و به تصوير کشيدن بايد همه چي را ببينم. اما در مورد رفتار عادي خوب است که بدي هاي همديگر را نبينيم.

● اصلا تا حالا با اين و آن درگير شده ايد؟ مثلا همين درگيري هاي عادي روزمره. چه مي دانم تا حالا شده در رانندگي به کسي جدل کنيد؟

اصلا ماشين نگرفته ام که اين اتفاقات نيفتد. روحيه ام به روحيه آدم هاي ماشين سوار نمي خورد.

● چه جالب، چرا؟

يک مدت ماشين داشتم. راستش حوصله رانندگي نداشتم. بيشتر دوست دارم يکي ديگر رانندگي کند و من اطراف را نگاه کنم.

● خب اين از تنبلي شما است...

آره، اساسي تنبلم.

● آقاي عطاران لطف کنيد پنج شخصيت خونسردتر از خودتان نام ببريد.

سخت است. کمک کنيد. آهان مثلا کمال تبريزي.

● چرا؟  مگر تا حالا با هم کار کرده ايد؟

نه، همين  جوري قيافه اي گفتم. فکر کنم...کمک کنيد. شهرام جزايري. (با خنده)

● خب شد دوتا،  سه تاي ديگر نام ببريد حل است.

خيلي سخت است. کوين اسپيسي!

● قيافه اي گفتيد يا به خاطر شخصيت هايي که بازي کرده؟

نه به نظرم کلا آدم خونسردي است. البته در آن فيلم زيبايي آمريکايي خيلي راحت و خونسرد بود. ديگه هيچي يادم نمي آيد. همين سه تا بس است ديگر.

● اشکالي ندارد. اين خونسردي شما اطرافيانتان را اذيت نمي کند؟

چرا، اتفاقا خانمم را خيلي اذيت مي کند.

● شما در مقابل چه کار مي کنيد؟

باز هم همان خونسردي را ادامه مي دهم!

● هيچ مشکلي پيش نمي آيد؟

نه. همه چي حل مي شود.

● اگر مي خواست حل بشود بنده خدا اصلا حرص نمي خورد...

اتفاقا وقتي نقش ناصر را ديد گفت خيلي شبيه خودت است!

● به خاطر پررويي ناصر که نبوده؟ منظور خونسردي اش بوده؟

(خنده) آره.

● واقعا ناصر مابه ازا دارد؟

● شما نديدين؟

 به نظرم خيلي اغراق شده است، تا اين حد پررو نديده ام. مي دانيد در صبر اطرافيان ناصر هم البته اغراق شده.
خب آره، درسته بزرگنمايي اش زياد است. براي طنز ماجرا و البته شايد براي جا افتادن نقش براي بيننده هم بد نباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa  | 

جمشيدي در خصوص دستور قوه قضائيه براي بركناري چهار مقام قضايي مرتبط با پرونده شهرام جزايري گفت: دادسراي انتظامي قضات براي سه قاضي پرونده تقاضاي تعليق نكرده و رسيدگي‌ها در مرحله مقدماتي است و تبعاً اگر در مراحل بعدي مشخص شود كه تقصيرهايي بوده است قاضي پرونده مي‌تواند دستورات لازم را صادر كند.


جمشيدي با اشاره به 10 سال حكم تبعيد شهرام جزايري به طبس و چندين سال حبس براي او گفت: مجازات حبس مجازات اصلي و تبعيد مجازات تكميلي است و لذا وي پس از تحمل حبس مجازات تبعيد را تحمل خواهد كرد.


عليرضا جمشيدي با اشاره به اين كه پرونده شهرام جزايري براي تحقيقات بيشتر در اختيار وزارت اطلاعات است، گفت: متاسفانه بعد از فرار شهرام جزايري گويا يك عزم جدي براي تخريب قوه قضائيه بوجود آمد تا از اين فرصت استفاده كنند.
وي افزود: اين در هيچ جاي دنيا مرسوم نيست كه نظام قضايي و قضات آن تضعيف شوند، متاسفانه در برخي روزنامه‌ها و بعضا رسانه ملي اين موضوع به چشم مي‌خورد.
سخنگوي قوه قضائيه فرار شهرام جزايري را اتفاق خيلي مهمي ندانست و گفت: متاسفانه اين موضوع خيلي بزرگ نمايي شد و قوه قضائيه از ابتدا عزم جدي در دستگيري شهرام جزايري داشت.


وي درباره شيوه فرار شهرام جزايري گفت: وي در همان روز فرار با پاسپورت و شناسنامه جعلي با عنوان (وحيد عيوض خاني) از فرودگاه مهرآباد تهران خود را به كيش مي‌رساند و از آنجا به بندرعباس مي‌رود.
به گفته جمشيدي طبق نقشه قبلي قرار بود كه جزايري به سرعت از اين طريق به يكي از كشورهاي حوزه خليج فارس و حتي جزاير متروكه منتقل شود و از آن طريق با پاسپورت جعلي عيوض خاني به سمت كانداد عزيمت كند.
جمشيدي بيان داشت: تشابه 80 درصدي بين شهرام جزايري و عيوض خاني، وجود دارد.
سخنگوي قوه قضائيه تصريح كرد: اطلاع رساني رسانه‌ها باعث فاش شدن استفاده جزايري از پاسپورت جعلي شد و اين اطلاع رساني موجب آن آگاهي عيوض خاني از نقشه فرار جزايري شد و وي مجبور به تغيير نقشه فرار متهم گرديد.
وي با اشاره به تماس شهرام جزايري با يك زنداني افغاني كه هم بند او در زندان بود، گفت: پس از لو رفتن نقشه مذكور جزايري از اين فرد افغاني درخواست تهيه شناسنامه و پاسپورت جعلي مي‌كند،كه در اين مرحله نيز با هوشياري وزارت اطلاعات و هماهنگي ساير مجموعه‌ها از انتقال شهرام جزايري به كانادا جلوگيري مي‌شود و در نهايت وي با دستگيري توسط ماموران وزارت اطلاعات و پليس كشور متبوع و بر اساس موافقت نامه دو جانبه، به صورت رسمي به كشور باز گردانده شد.


+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

نوشتم از شمال غم

 

از این دل و جدال غم

 

مرا نبر ز خاطرت

 

رها نکن به حال غم

 

 

دو سه هفته میشه چیزی ننوشتم

 

شکل هم شدن برام روزای هفته

 

محض دلخوشی یه عمره می نویسم

 

اما دلخوشی خودش یه عمره رفته

 

 

همه شادی های دنیا مال تو

 

هر چی باقی می مونه سهم خودم

 

غصه خوردنو تو یاد من دادی

 

از همون لحظه که عاشقت شدم

 

 

زمستون و بهار فرقی نداره

 

برای شاعرای ورشکسته

 

مبارک باشه سال نو برایت

 

نباشی لحظه ای مأیوس و خسته

 

           ***

 

میری و دلم خون میشه آخه

 

می خشکه و داغون میشه آخه

 

اینجوری تو هم خاطره میشی

 

هر خاطره مدفون میشه آخه

 

 

بخار يا غبار ؟اينها سايه ی کدامين خاطره های  ناهموار است؟ چشم ميگشايم آدم نميبينم .اشباعم از تکرار حادثه های بد! نه نه !من ديگر لحظه هايم را اشکی نخواهم کرد! اين حصار تنهايی را به چهار گوشه تنم ميکشم و فرياد ميزنم:

بدون عشق هم آری!

تکيه به شونه های تو يه کار پوچ و بيخوده!!!

 

تو رو به بغض نميسپرم كه بارون بشي ....تو رو به اشك نميسپرم كه موج بزني ...ترو به خاطره هامون ميبخشم كه جاودان بشي !

 

یه هق هق بی دلیل

                              یه اعتراض خاموش

سایه نشین شعرم     

                             یادم تو را فراموش

یه رخوت عمودی   

                             رو تن ایـن اتاقه

تو نیستی توی آینه  

                            بساط گریه داغـه

 

شعر میون قابم

نهایت عذابم

زاویه داره حرفات

برو که غرق خوابم

 

خاکستر یه واژه      

                                رو دفتر من نشست

اسمت هزار تیکه شد   

                               خاطره هامو شکست

توی نگام همیشه

                              عـلامت سـواله

آرزوهام تو ذهنم

                             دارن میشن مچاله

 

شعر میون قابم

نهایت عذابم

زاویه داره حرفات

برو که غرق خوابم!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 


....چقدر خوب می شد که تو باشی و با من باشی
 
چقدر خوب می شد که تو را اندازه می کردم

در دست های جامانده بر روی پنجره هایی که هیچ وقت باز نشدند

...حتی به روی تو

!تو که پنجره ها را بی معنا کردی

وقتی همیشه گشوده بودی به روی آسمانی که منو از چشم تو می دید

چقدر خوب می شد که همیشه چشمهایم را می بستم که هیچ آسمانی نتواند تو را از نگاه من بگیرد

...چقدر خوب می شد که تو باشی حتی به روی بخار شیشه

...بر روی جای دستهای جامانده بر پنجره هایی که هیچ وقت باز نشدند

خاطرت خاطرخواهی را خاطره کرد...خاطره ی منImage

 

با نگاه پر ستاره ت ،شب از چشام گرفتي
روي اشكام خط كشيدي ،بغضو از صدام گرفتي
وقتي فهميدي كه باتو،لحظه هام پر از اميده
پشت پا زدي و گفتي:فصل تنهايي رسيده
رفتي و منو سپردي،به شباي بي ستاره
بگو با كدوم ترانه ،مي رسم به تو دوباره؟
وقتي تو رسيدي با نقاب يه فرشته
گفتم: شايد اين بازيه دست سر نوشته
گفتي كه ديگه قصه ي تنهايي تمومه
اما جاي خاليه تو اينجا رو به رومه
رفتي و منو سپردي به شباي بي ستاره
بگو با كدوم ترانه ،مي رسم به تو دوباره؟

 

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته ايد
آري اين منم كه در دل سكوت شب 
 
نامه هاي عاشقانه پاره ميكنمImage
اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره ميكنم
با دلي كه بويي از وفا نبرده است
جور بيكرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است
اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من 
 
ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟ Image
اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او 
 
آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟ Image
جام باده سر نگون و بسترم تهي
سر نهاده ام به روي نامه هاي او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشاني از وفاي او
اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو رويي و جفاي ساكنان خاك
كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك
من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زين سپس به عاشقان با وفا كنم
اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك سربدار
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزني بسوي اين جهان گشاده ايد
رفته است و مهرش از دلم نميرود 
 
اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟ Image
اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها 
 پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟Image

 

يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بودImage 
يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بودImage
يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا
يكي رفت چه بي وفا، با دو رنگي آشنا
اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند
نالش از ديوه نبود،پشتشو دوري شكوند
زير آوار جفا دل دادش به هر بلا
همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها
اونكه موند يه قصه ساخت اما هي هستي شوباخت
قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد
هيشكي خوابشو نديد، گل يادشو نچيد
گم شدش تو قصه ها، توي شهر عاشقا
  
 
 
دلم برای کسی تنگ است 

 که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را به بادها می داد

و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است

 که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

 وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

 که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را نثار من می کرد
 
 دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

 و در جنوب ترین جنوب

 همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت

که بود با من و

یوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

  کسی .... دگر کافی ستImage
 
 
فکر می کردم بعد از تو نفس نمی کشم

ولی عميق تر از قبل کشيدم

فکر می کردم بعد از تو هرگز نمی خندم

ولی به همه چيز خنديدم

فکر می کردم بعد از تو دنيا برايم سياه می شود

ولی تندی رنگها چشمانم را ميزند

فکر می کردم بعداز تو شمعدانيهای اتاقم پزمرده می شوند

ولی همچنان شاداب مانده اند

فکر می کردم بعد از تو هرگز خور شيد را نمی بينم

ولی هر صبح هنگام رويش می بينم

فکر می کردم بعد از تو ديگر زنده نمی مانم

ولی ماندم

ماندم ولی چه سود ؟.... 

 بعد از تو عشق رنگ باخت در دلمImage
 
 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به خال روزگارا
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکویی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
 

"فریدون مشیری"

قصیده آبی...خاکستری...سیاه!

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

آذر ، دی 1343
حمید مصدق


 

ای مهربانتر از من
 با من
در دستهای تو
 ایا کدام رزمز بشارت نهفته بود ؟
 کز من دریغ کردی
تنها تویی
 مثل پرنده های بهاری در آفتاب
 مثل زلال قطره بباران صبحدم
 مثل نسیم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهربانی تو با من
 در کوچه باغهای محبت
 مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
 افسوس ایا چه کس تو را
 از مهربان شدن با من
 مایوس می کند؟

 

 
 
زیر خاکستر ذهنم باقی ست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
 که بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق درحیرتم از اینکه چرا
 مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خودم می گویم
 آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را ببین
 که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
 پیش چشمان تو شرمنده هنوز
 گرچه از فرط غرور
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
 کس ندیده به لبم خنده هنوز
 گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
 دلم از مهر تو کنده هنوز
دفتر عمر مرا
 دست ایام ورقها زده است
 زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
 همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
 دل من بردی و با دست تهی
 منم آن عاشق بازنده هنوز
 آتشی عشق پس از مرگ نگردد خاموش
 گر که گورم بشکافند عیان می بینند
 زیر خاکستر جسمم باقی است
آتش سرکش و سوزنده هنوز

هان چه حاصل از آشنایی ها
گر پس از آن بود جدایی ها
من با تو چه مهربانی ها
تو و بامن چه بیوفایی ها
من و از عشق راز پوشیدن
تو و با عشوه خودنمایی ها
در دل سرد سنگ تو نگرفت
 آتش این سخنسرایی ها
چشم شوخ تو طرفه تفسری ست
 کارا به بی حیایی ها
مهر روی تو جلوه کرد و دمید
 در شب تیره روشنایی ها
گفته بودم که دل به کس ندهم
تو ربودی به دلربایی ها
 چون در ایینه روی خود نگری
 می شوی گرم خودستایی ها
موی ما هر دو شد سپید وهنوز
تویی و عاشق آزمایی ها
 شور عشقت شراب شیرین بود
ای خوشا شور آشنایی ها
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

   

اشعار مریم حیدر زاده وقعا برای خودشون دنیایی دارن...اکثر اونایی که عاشق شدن...بودن و یا هستن همگی اذعان دارن که بعضی از شعرهای مریم واقعا حرف دلشون بوده و هست 

الان منم چند تا از شعراش رو که تو مقطع های زمانی مختلف حرف دلم رو بوده رو میذارم     

 

  


      نميدانم چرا رفتی ...
      نميدانم چرا! شايد خطا کردم

      و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
      نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!
      ولی رفتی ...

      و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
      و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
      و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
      تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

      و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
      و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
      و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

      و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
      ميدانم تو نام مرا از ياد خواهی برد

      هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد!
      ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
      و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
      کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
      تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
      ...
      و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
      کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
      و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
      ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر

      نميدانم چرا!
      شايد به رسم عادت" پروانگی مان "
      برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

 

یاد تابستون پارسال و احسان علیخانی و زالی و یاسمن و...بخیر...چه روزهای شیرینی بود واقعا

   

  


      خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
      صبح بلند شي و ببيني كه ديگه دوسش نداري
      خيلي سخته كه نباشه هيچ جايي براي آشتي
      بي وفا شه اون كسي كه جونتو واسش گذاشتي
      خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا
      مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا
      خيلي سخته اون كسي كه اومد و كردت ديوونه
      هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه
      خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه
      نكنه چيزي كه ريختي پاي عشق اون حروم شه
      خيلي سخته اون كه مي گفت واسه چشات مي ميره
      بره و ديگه سراغي از تو ونگات نگيره
      خيلي سخته تا يه روزي حرفهاي اون باورت شه
      نكنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
      خيلي سخته كه عزيزي يه شب عازم سفر شه
      تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه
      خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي كال رو چيدن
      بخدا كم غصه اي نيست چن روزي تو رو نديدن
      خيلي سخته كه دلي رو با نگات دزديده باشي
      وسط راه اما از عشق يه كمي ترسيده باشي
      خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني
      از خودت مي پرسي يعني مي شه اون بره زماني؟
      خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي
      اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي
      خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
      بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اون رو ببينه
      خيلي سخته كه ببينيش توي يك فصل طلايي
      كاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
      خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه
      چقدر از گريه اون شب چشم تو سرش شلوغه
      خيلي سخته و قشنگه آشنايي زير بارون
      اگه چتر نداشته باشي توي دستا هردوتاشون
      خيلي سخته تا هميشه پاي وعده ها نشستن
      چقدر قشنگه اما واسهي كسي شكستن
      خيلي سخته واسه ي اون بشكنه يه روز غرورت
      اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت
      خيلي سخته بودن تو واسه ي اون بشه عادت
      ديگه بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت
      خيلي سخته چشماي تو واسه ي اون كسي خيسه
      كه پيام داده يه عمر واسه تو نمي نويسه
      خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي
      تا كه بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافي
      خيلي سخته اونكه ديروز تو واسش يه رويا بودي
      از يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي
      خيلي سخته بري يك شب واسه چيدن ستاره
      ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره
      خيلي سخته كه من و تو هميشه با هم بمونيم
      انقدر عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم

دوست ندارم بهش فکر کنم اما اون روزهایی که واقعا همه ی دنیا به چشمم تیره و تار بود و عکس های آنچنانی هومن با اون دختره ی میمون از همه طرف هوار میشد رو سرم این شعر خیلی کمکم میکرد...با این شعر یه دریا اشک ریختم و در نهایت با همه ی سختی هاش تونستم همه چی رو فراموش کنمواقعا چی شد اونهمه احساس؟ الان هومن رو میبینم دیگه هیچ حسی ندارم گاهی وقتا واقعا به خودم شک میکنم...یعنی اون دختری که اینقدر دیوونه بازی در میاورد و ادعای عاشق بودن میکرد من بودم؟ 

 

  


      وقتي رفت دلبسته ي چشماي همديگه بوديم
      يه چيزي مثل اوني كه مولوي مي گه بوديم
      وقتي رفت حاشيه ي درختامون طلايي بود
      ماه تو آسمون بود و قحطي روشنايي بود
      وقتي رفت هر دوي ما بد جوري ديوونه بوديم
      از اونهايي كه به ياد هر كي مي مونه بوديم
      وقتي رفت يه تيكه از گنبد نيلي كنده شد
      سرنوشت بازم توي مسابقه برنده شد
      وقتي رفت به روش نياورد اشك من داره مياد
      بست چشاش و گفت به من گريه نكن خيلي زياد
      وقتي رفت هر دومون و گذاشت توي ناباوري
      من بهش گفتم حالا اينبار نمي شه كه نري ؟
      وقتي رفت يه عالمه سوالا بي جواب شدن
      ماهيا تو تنگناي بلورمون عذاب شدن
      وقتي رفت دو تا ستاره افتادن روي زمين
      من ازش پرسيدم آخرش چيه اون گفت همين
      وقتي رفت پاييز بود و خدا بود و طاق كبود
      من نبودم زير طاق آسمون اونم نبود
      وقتي رفت غبار نشست رو روياهاي اطلسي
      ديگه هيچكسي نشد عاشق چشماي كسي
      وقتي مي رفت درا به روي هر دوي ما بسته بود
      يه چيزي مثل يه دل تو اين ميون شكسته بود
      وقتي رفت دريا ديگه به ماهيا نگا نكرد
      ماه ديگه در نيومد ستاره ادعا نكرد
      وقتي رفت لونه ي هيچ پرنده اي چراغ نداشت
      واسه درد دل دلم هيچ كسي رو سراغ نداشت
      وقتي رفت فهميدم اين كارا همش كار دله
      خط زدم رو آرزوم گفتم نه ديگه باطله
      وقتي رفت اشكام رو ريختم تا پشيمونش كنم
      اما اون گفت نبايد اينجوري حيرونش كنم
      وقتي رفت پرنده هاي كوچه بي دونه شدن
      عاقلا رفتنش رو ديدن و ديوونه شدن
      آخرين لحظه گذاشتم سرمو رو شونه هاش
      تا شايد يادش بره دليلا و بهونه هاش
      اما ان تصميم ارغوانيش رو گرفته بود
      پيش من بود ولي انگار كه از اينجا رفته بود
      وقتي رفت يه قطره اشك از شهر چشماش جاري بود
      همونو ازش گرفتم آخه يادگاري بود
      وقتي رفت هيچي ديگه رفته و من بي خبرم
      نامش و نوشتم اما كجا بايد ببرم
      بهتر اينه كه بريزم اشكام و پشت سرش
      تا شايد نباشه واسه ي هميشه سفرش
      كاش بياد مسافرش هر كي سفر كرده داره
      كاش بياد و يه دل رو از دلهره در بياره
      خداحافظ تمامي سفر كرده هامون
      كاش خدا بفرسته اونها رو دوباره برامون
  

مسخره س ولی من هنوزم دلم واسه شادمهر تنگ میشه...خیلی وقتا احساس میکنم هیچی عوض نشده و شادمهر همونیه که تو ایران بود...هنوزم نمیدونم چی شد که شادمهر خوب قصه ی ما افتاد تو این راه...نمیدونم به برگشتش امید داشته باشم یا نه

  

وقتی  سریال پرواز در حباب پخش میشد اونقدر گرفتار بودم که فرصت نکردم دنبال کنم...ولی الان از شبکه جام جم دارم میبینم همزمان هم سریال به دنیا بگویید بایستد داره پخش میشه در نتیجه این روزها بازیگر اولی که خیلی دیده میشه کسی نیس جز "حامد کمیلی"

تو بازیگری خیلی قدرتمنده مشخصه که پشتوانه تئاتریش حسابی به دردش خورده...تیپ و قیافه ش هم که احتیاج به تعریف نداره امیدوارم انتخاب های صحیحی داشته باشه و بتونه موندگار بشه

  

  

 اینم چند تا سوال چند گزینه ایی در مورد شهرام جزایری

۱. شهرام جزایری …

آ ) آقازاده است
ب) بابازاده است
پ) خان‌زاده است
ت) روحانی‌زاده است

۲. جرم شهرام جزایری چیست؟

آ ) کلاهبرداری
ب) کلاه‌گذاری
پ) سرش بی‌کلاه ماند
ت) بد موقعی کلاهبرداری کرد

۳. شهرام جزایری در دادگاه چه گفت؟

آ ) گفت: من به اصلاح‌طلبان پول داده‌ام
ب) گفت: اصلاح‌طلبان از من پول گرفته‌اند
پ) گفت: هر کس که از من پول گرفته، اصلاح‌طلب بوده است
ت) گفت: دیگه چی دوست دارید بگم؟

۴. چرا شهرام جزایری فرار کرد؟

آ ) ممکن بود حرف‌های بی‌ربط بزند
ب) حوصله‌اش در زندان سر رفته بود
پ) غذای زندان با مزاج‌اش سازگار نبود
ت) گفت یک هوایی عوض کند

۵. شهرام جزایری از کجای خانه‌اش فرار کرد؟

آ ) از در
ب) از پنجره
پ) از فاضلاب
ت) از دودکش

۶. شهرام جزایری چه شکلی است؟

آ ) این شکلی است:
ب) ای… بدک نیست
پ) شبیه پدرش نیست
ت) اگر بینی‌اش را عمل کند،
     بهتر می‌شود

۷. قد شهرام جزایری چه‌طور است؟

آ ) بلند است
ب) کوتاه است
پ) بلند است، ولی نصف‌اش زیر زمین است
ت) قد خودش کوتاه است، ولی به هر حال عرب است

۸. شهرام جزایری پشت‌اش …

آ ) قوز داشت
ب) سرد بود
پ) گرم بود
ت) ولرم بود

۹. شهرام جزایری در چه وضعیتی هرگز دیده نشد؟

آ ) در حالی که دستبند به دست‌اش باشد
ب) در حالی که پول توی جیب‌اش نباشد
پ) در حالی که مشغول نماز خواندن باشد
ت) در حالی که سرگرم التزام به ولایت فقیه باشد

۱۰. شهرام جزایری الان کجاست؟

آ ) در ایران
ب) در خارج از کشور
پ) به تو چه؟
ت) نمی‌گویم تا بسوزی!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

  

قاضي رسيدگي كننده به پرونده فرار شهرام جزايري به بيان آخرين اقدامات انجام شده در اين پرونده پرداخت و از خانواده  جزايري -كه در خارج از كشور به سر مي برند- خواست كه با توجه به مجرم نبودنشان به كشور خود باز گردند. 

سيدمحسن قاضي، بازپرس رسيدگي كننده به پرونده فرار شهرام جزايري در گفتگو با ايسنا، به تشريح مراحل دستگيري جزايري پرداخت و درباره  روند رسيدگي به اين پرونده اظهار داشت: پس از فرار شهرام جزايري عرب، پرونده  قضايي درخصوص نحوه و علل فرار و دستگيري وي، مأموران زندان كه در ملازمت و نگهداري متهم مسامحه و همچنين ساير افراد مرتبط و كارمندان شركت متعلق به شهرام جزايري كه در فرار متهم، معاونت و همكاري كرده بودند و نيز گزارش مربوط به جرم احتمالي قضات رسيدگي كننده به پرونده متهم در مجتمع امور اقتصادي، به شعبه پنجم بازپرسي دادسراي كاركنان دولت، به صورت ويژه ارجاع شد.

بازپرس رسيدگي كننده به پرونده فرار شهرام جزايري ادامه داد: به لحاظ اهميت موضوع و جلوگيري از موفقيت كامل متهم در فرار، اين بازپرسي دستورات قضايي لازم و محرمانه را با تقسيم بندي وظايف، به حفاظت و اطلاعات قوه قضاييه و مأموران وزارت اطلاعات صادر كرد و با تلاش شبانه روزي در همان چند روز اول، موفق به شناسايي مسير فرار و نقشه متهم شديم.

جزايري نتوانسته بود تا زمان دستگيري از مكان اختفاي اوليه خارج شود
قاضي خاطرنشان كرد: لذا جهت جلوگيري از تكميل و اجراي نقشه فرار و موفقيت كامل متهم، اقدامات پيشگيرانه  لازم انجام و متهم موفق به ملحق شدن به پدر و مادر و نيز همسر و فرزند و چند تن از كارمندان شركت خود در كشور مورد نظر نشده و در مكاني كه توانسته بود در 24 ساعت اوليه بعد از فرار، خود را برساند، مخفي شد و عملاً نتوانست از آن مكان تا زمان دستگيري خارج شود.

بازپرس رسيدگي كننده به پرونده فرار شهرام جزايري تصريح كرد: سپس در راستاي اجراي دستورات قضايي مأموران حفاظت و اطلاعات قوه قضاييه موقعيت جغرافيايي استقرار متهم را در همان چند روز اوليه فرار كشف كردند و به لحاظ اقدامات دادسرا و مأموران، متهم طرح ديگري را براي ادامه  فرار خود برنامه ريزي كرد كه با هوشياري مأموران وزارت اطلاعات موفق به شناسايي و رد يابي وي شديم و سپس با جمع آوري كليه اطلاعات قبل و جديد و نتيجه گيري، كاملاً مطمئن شديم محل اختفاي متهم در همان موقعيت جغرافيايي شناسايي شده قبلي توسط مأموران حفاظت و اطلاعات قوه قضاييه است.

بازپرس شعبه پنجم دادسراي كاركنان دولت گفت: با شناسايي دقيق محل اختفاي متهم، دستور قضايي با تمهيدات و هماهنگي لازم جهت دستگيري و انتقال متهم صادر شد تا اينكه در سحرگاه يكشنبه (27/12/85) موفق به دستگيري وي شده و متهم در همان روز مستقيماً به تهران منتقل شد.

قاضي، با بيان اينكه در همان روز در زندان اوين، متهم را مورد بازجويي اوليه قرار داده است، گفت: سپس دستورات قضايي جديدي جهت ادامه  تحقيقات و جمع آوري دلايل درباره  كليه متهمان و مرتبطان فرار صادر و تحقيقات كماكان با سرعت لازم در جريان تكميل است.

بازپرس پرونده در مورد وضعيت پدر و مادر و همسر و فرزند جزايري گفت: به موجب اطلاعات واصله، افراد مذكور، در زمان دستگيري شهرام جزايري در يكي از كشورهاي شرق آسيا اقامت داشتند كه با دستگيري متهم، نامبردگان به صورت شكست خورده و بدون هدف در آن كشور سرگردان هستند كه اين بازپرسي بدين وسيله از آنها مي خواهد، چون آنها تحت تأثير و فريب شهرام جزايري از كشور خارج شده اند و از زمان خروج از كشور، ممنوع الخروج نبوده و جرمي انجام نداده بودند، به كشور خود با آسودگي خاطر باز گردند. (بیچاره ها...این چه زندگیه آخه؟ )

وي درباره  خبر تعليق قضات رسيدگي كننده به پرونده  جزايري در مجتمع امور اقتصادي توسط دادسراي انتظامي قضات، با تكذيب اين موضوع گفت: تاكنون درخواستي توسط اين بازپرسي جهت تعليق قضات مذكور از دادستان دادسراي انتظامي قضات، نشده است و موضوع تعليق، خبري دروغ و كذب بوده كه متأسفانه توسط بعضي از رسانه ها منتشر شده است.

بازپرس شعبه پنجم دادسراي كاركنان دولت در پايان از تلاش شبانه روزي كليه مأموران وزارت اطلاعات و حفاظت و اطلاعات قوه قضاييه تشكر كرد.

  

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

  


              شهرام جزايرى به گفته خودش کار اقتصادى را از 14 سالگى با بستنى و
            سمبوسه فروشى در مازندران آغاز کرده در سن 19 سالگى ( 1370 ) وارد کار
            اقتصادى در کرمان و بم مى شود.
            وى در سال 75 با تاسيس شرکت پديده تجارت به دنياى اقتصاد کلان مى
            پيوندد و تا سال 79 حدود 50 شرکت با نامهاى مختلف ثبت مى کند و گردش
            ماليش در اين مدت به 5000 ميليارد ريال مى رسد و به گفته خودش 10
            ميليارد سود در اين مدت به بانکها پرداخته کرده بوده است

        وى در سال 75 با تاسيس شرکت پديده تجارت به دنياى اقتصاد کلان مى پيوندد و
      تا سال 79 حدود 50 شرکت با نامهاى مختلف ثبت مى کند و گردش ماليش در اين مدت
      به 5000 ميليارد ريال مى رسد و به گفته خودش 10 ميليارد سود در اين مدت به
      بانکها پرداخته کرده بوده است ارتباط وى با برخى چهره هاى سياسى و نمايندگان
      مجلس به جاى مى رسد که با داشتن کارت 500 ورود به مجلس مشاور فنى کميسيون
      اقتصادى مجلس ششم مى شود جزايرى در تاريخ 24 ابان 1380 به اتهامات گوناگون و
      بعنوان مفسد اقتصادى بازداشت مى شود

  

  


      شروع ماجرا:


      در دى ماه سال هشتاد بر اساس اعلام روابط عمومى دادگسترى تهران نام شهرام
      جزايرى به عنوان متهم اصلى يک پرونده بزرگ مفاسد اقتصادى بر سر زبانها افتاد
      و از اول بهمن همان سال جلسات دادگاه وى در شعبه اول دادسراى امور اقتصادى به
      رياست قاضى سيد هادى حسينى ( که با اتمام کار دادگاه به رياست مرکز پيگيرى و
      نظارت قوه قضائيه منصوب شد ) اغاز که تا 20 ابان سال 81 در بيست و شش جلسه
      طول کشيد .


      نکته مهم اين پرونده حضور چند چهره هاى شناخته شده بود.


      چهار جلسه اوليه دادگاه در طى اول بهمن تا روز 22 بهمن برگزار شد ولى جلسه
      پنجم مدتها در کش و قوس بود تا اينکه بعد از پنج ماه در نهم تير 1381 برگزار
      شد 21 جلسه ديگر هم به نوبت با فواصل زمانى از يک روز تا 15 روز برگزار شد .


      چهار جلسه اول دادگاه که از صدا وسيما پخش شد / تماشاگر خوبى نيز داشت به
      طورى که بر اساس نظر سنجى صورت گرفته در ان سال بيش از 63/7 درصد از مردم
      اطلاعات خوبى از پرونده داشتند و از اين تعداد 53/6 درصد وى را مفسد اقتصادى
      مى دانستند و 27/3 بى گناه و سايرين هم نظرات ديگرى داشتند .


      ساير جلسات محاکمه وى بدليل بگو مگوهاى فراوان سياسى از صدا وسيما پخش نشد .


      کيفر خواست :


      ‌در اغاز اولين جلسه دادگاه در تاريخ اول بهمن 1380 مژده اى پور معاون قضايى
      رئيس کل دادگسترى تهران به عنوان نماينده مدعى العموم در جايگاه قرار گرفت و
      پس از بيان مقدمه ادعانامه خود را عليه متهم رديف اول پرونده قرائت کرد.

 

      متهم رديف اول پرونده شهرام جزايرى عرب فرزند محمد منصور 29 ساله سهامدار
      وعضو هئيت مديره و مدير عامل بعضى شرکتهاى اقمارى و مشاور فنى کميسيون
      اقتصادى مجلس شوراى اسلامى است که در 24 ابان ماه همان سال به اتهام :


      1 - ايجاد و تاسيس شرکتهاى متعدد بازرگانى و کسب تسهيلات و اعتبارات موهوم از
      طريق مانور متقلبانه و تحصيل وجوه از بانکها و موسسات اعتبارى .


      2 - پرداخت مبلغ 38 ميليارد و 10 ميليون ريال به افراد مختلف به عنوان رشوه و
      نيز قسمتى به عنوان مصرف در امور خيريه .


      3 - جعل و استفاده از اسناد مجعول. 

   4 - تبانى در معاملات دولتى


      5 - اغوا مسئولان بانکها و ساير موسسات مالى و اعتبارى از طريق گردش عمليات
      مالى در حساب شرکتهاى اقمارى , اخذ گواهى خوش حسابى.


      6 - تحصيل مقادير قابل توجهى ارز از سيستم بانکى کشور و موسسات اعتبارى بالغ
      بر 811 ميليارد و 560 ميليون ريال از طريق استفاده از فاکتورهاى جعلى و اسناد
      حمل جعلى و صورى و ارائه انها جهت گشايش اعتبارات اسنادى.


      7 - بکار نگرفتن تسهيلات دريافتى مذکور در امر صادرات و واردات و سرمايه
      گذارى در امور ديگر.


      8 - تحصيل پيمان نامه هاى ارزى از طريق روابط غير قانونى با مسئولان بانکها و
      واگذارى اين پيمان نامه ها به صادر کنندگان واقعى و اخذ مبالغ قابل توجهى از
      اين طريق / دستگير شده است.

 

      نماينده مدعى العموم نحوه فعاليت شرکتهاى متعلق به متهم و چگونگى همکارى
      بانکها / استفاده از اين حسابها / تنظيم قراردادها و معاملات صورى بين
      شرکتهاى اقمارى و کسب اعتبارات و تسهيلات را تشريح کرد و در ادامه موارد تخلف
      مسئولان شعب بانکهاى مرتبط با اين پرونده را که به نحوى اغفال شده اند براساس
      مستندات و گزارشهاى خود برشمرد.


      دفاعيات:
      جزايرى بعد از پايان کيفر خواست ضمن معرفى خود و رد اتهاماتش گفت : با توجه
      به انجام مراحل تحقيقاتى دادگاه و با توجه به گستردگى فعاليت هاى اقتصادى و
      تجارى من و شرکت هاى تحت مديريت که نماينده مدعى العموم به آن اشاره کرد بر
      همگان روشن است که در گردش فعاليت هاى اقتصادى بنده خطاها واشتباهاتى هم بوده
      که نيت خود را خالصا و مخلصا اعلام مى کنم.


      وى درباره سابقه فعاليت اقتصادى خود در سال هاى گذشته گفت : من از حدود 14
      سالگى است که از اقتصاد خرد بستنى فروشى و سمبوسه فروشى تجارت را آغاز کردم.

      از سال 70 تا 75 اقتصاد نيمه کلان را در منطقه کرمان و بم شروع کردم از سال
      75 به بعد به تاسيس شرکت پديده تجارت به اقتصاد کلان پرداختم.


      وى افزود: دوران نوجوانى را در مازندران در ورزش فعاليت داشتم و در آن زمان
      به امانت دارى , گفتار نيک و صداقت در تجارت مشهور بودم.


      در اين حال قاضى از متهم خواست تا به اصل دفاع بپردازد , شهرام جزايرى ادامه
      داد در طول فعاليت اقتصاديم اصل امانت دارى و صداقت را سرلوحه کارى خود قرار
      داده بودم و با نيت خالصانه و بدون داشتن کوچکترين سوء نيتى و بدون نيت اخلال
      درنظام‌ اقتصادى کشورفعاليت مى‌کردم.

      شهرام جزايرى درباره سخنان نماينده مدعى العموم مبنى بر ثبت 50 شرکت گفت: يکى
      از پروژه‌هاى ما که اخيرا انجام شد ثبت 50 شرکت ديگر بود.

      وى افزود : من قصد داشتم 100 نفر از مديران جوان را اموزش دهم تا در توسعه
      صادرات از انها کمک بگيرم.

      شهرام جزايرى هدف تاسيس 50 شرکت را کاهش ريسک و افزايش سرعت , ايجاد اشتعال ,
      سود مناسب و گستردگى فعاليت و حضور در بازارهاى بين‌الملى ذکر کرد و گفت:
      پروژه EC از بزرگترين پروژه‌هاى الکترونيک من در يک برج 16 طبقه‌اى در جنوب
      کشور بود.

      وى افزود: گستردگى کار و فعاليت به اندازه بود که مى خواستم براى فروش يکى از
      محصولات ايرانى در يک نمايشگاه 50 غرفه داشته باشم.

      شهرام جزايرى با بيان اينکه هيچکس در شرکت ها بدون دستور مستقيم بنده اجازه
      آب خوردن نداشت افزود: براى 50 گروه کالا سعى کرديم 50 شرکت تاسيس کنيم و
      براى هر يک از اين شرکت ها 2 مدير جوان انتخاب کردم که پس از اموزش هاى لازم
      کار را شروع کنند.

      وى افزود : مجتمع فرش شوراباد با مديریت رايانه‌اى شرکت DPFP در زمينى به
      مساحت 20 هزار متر مربع تاسيس کردم.
 

      وى گفت : اين شرکت 20 سال سابقه فعاليت تجارى دارد و من در اصل ان را تاسيس
      نکردم چرا که من ان شرکت را در استانه ورشکستگى خريدارى کردم.

      شهرام جزايرى اضافه کرد : پروژه فرش 50 ميليون دلار به 50 شرکت نياز داشت که
      اين کار 500 ميليون دلار صادرات فرش را افزايش داد.

      وى گفت: به جز شرکت هاى اصلى براى هيچ يک از شرکت ها تسهيلات بانکى دريافت
      نکردم نخستين بار از بانک رفاه کارگران , تسهيلات گرفتم در سال 78 مبلغ 200
      ميليون تومان گرفتم و به مدت 3 ماه و قبل از موعد مقرر تسويه کردم.

      جزايرى گفت: صد ميليون دلار گردش عمليات صادرات را مستقيم و براساس آيين نامه
      ارائه تسهيلات , ميزان تسهيلات متعلق به 5 شرکت من 48 ميليارد تومان مى شد که
      حق ما بود.

      وى افزود : سى ميليون دلار کالا وارد کرديم و براساس قانون انجا هم 12
      ميليارد دلار به ما تسهيلات تعلق مى گرفت.

      جزايرى افزود : اين از افتخارات يک مدير است که با سرعت دهها هزار فقره چک را
      پاس کند و اين گردش مالى را افتخار خود مى دانم.

      وى گفت : فقط 3 فقره چک برگشتى داشتم که 2 تاى ان مربوط به اوايل کارم بود که
      توانايى نداشتم و اذعان مى کنم هيچ چک کيفرى تاکنون نداشته‌ام.

      جزايرى با بيان اينکه همه عمليات تجارى قانونى من بالغ بر 5 هزار ميليارد
      ريال است , گفت : بر اين مبلغ در مجموع 23 ميليارد تومان تسهيلات اخذ کردم و
      در شرايطى که هزاران ميليارد تومان پول کشور دربانکهاى خارج از کشور با بهره
      2 تا 3 درصد وجود داشت هر تسهيلاتى که گرفتم براى فعاليت هاى سالم اقتصادى
      خود هزينه مى کردم.

      وى افزود : با شرکت بيمه صادرات حدود 3 سال کار کردم و تسهيلاتى که از اين
      شرکت مى گرفتم براساس اعتماد طرف مقابل با بهره 38 تا 40 درصد بود و اگر لازم
      بود با استفاده از خوش حسابى خود با بهره صد در صد پول تهيه مى کردم .


      وى با بيان اينکه 50 ميليون دلار از بانک ايرانى خارج از کشور براى فعاليت
      خود دريافت کردم گفت : در اين خصوص البته اشتباهاتى را هم داشتم که از محضر
      دادگاه بخاطر اين اشتباهات تقاضاى بخشش هم دارم.

      جزايرى با اشاره به اينکه مديريت صندوق ضمانت صادرات به او اعتماد کرده بود
      گفت: من افتخار مى کنم ميلياردها دلار پول در اختيار داشتم و سال گذشته 80 تا
      85 درصد درامد را براى امور خيرخواهانه پرداخت کردم.
 

      وى افزود: البته خانه‌اى 185 مترى در يکى از مناطق خوب تهران دارم و زندگى
      خوبى داشتم و در سفرهاى خارج هم در هتل هاى خوب اقامت مى کردم.

      وى درباره معنى پولدار بودن و سرمايه‌دار بودن گفت : در طول زندگى هيچگاه
      سرمايه‌دار نبودم ولى هزينه‌هاى مصرفى را بر مى داشتم البته خوب زندگى مى
      کردم و هر وقت پولدار مى شدم جوجه کباب هم مى خوردم.
 

      جزايرى در باره اخذ تسهيلات از بانک رفاه کارگران گفت : وقتى که من 200
      ميليون تومان تسهيلات از بانک رفاه کارگران تقاضا کردم 500ميليون تومان مانده
      در حساب داشتم و ميزان پولى که به حساب ما مى امد.

      براساس درخواست کارمندان بانک بود که گردش پول مى شد و ميزان بدهى که به نظام
      داشتم مکتوب اعلام مى کردم.

      وى با بيان اينکه ميزان بهره‌اى که به نظام بانک پرداخت کرده‌ام 10 ميليارد
      تومان بود گفت : نيازمندى اگر به شهرام جزايرى مراجعه مى کرد چه از افراد
      مسئول دولتى و غير دولتى و از من تقاضاى يک ميليون تا 100 ميليون داشت من
      حاجتش را براورده مى کرده‌ ام.

      همين الان تقاضا دارم که بيايد و بگويد که من به او پولى را نداده‌ام و حاجت
      او را براورده نکرده‌ام.

      در اين هنگام قاضى رسيدگى کننده با قطع سخنان جزايرى خطاب به متهم گفت :
      بگوييد 38 ميليارد و ده ميليون ريال را به چه افرادى پرداخت کرده‌ايد که
      جزايرى پاسخ داد مبالغى را که به افراد مختلف پرداخت کردم در حالى بوده است
      که هرگاه با کسى دوست مى شدم به او کمک مى کردم بطورى که در سال گذشته حدود
      50 نفر با هزينه شخصى خودم به حج مشرف شدند.


      متن حکم شهرام جزايرى :
      درتاريخ 27 آبان 81 متن حکم شهرام جزايرى اعلام شد .

      بر اساس اعلام شعبه اول دادگاه عمومى تهران اين دادنامه درباره 49 نفر
      ازمتهمان اين پرونده در 308 صفحه تنظيم شده است که بعدازظهر امروز به متهمان
      و وکلاى انها ابلاغ شد.

      براساس اين دادنامه شهرام جزايرى متهم اصلى اين پرونده به مجازاتهاى به اين
      شرح محکوم شده است:

      اخلال درنظام صادرات کشور به صورت باندى و تشکيلاتى و به صورت کلان وفقدان
      توصيف مقابله و ضربه زدن به نظام مقدس جمهورى اسلامى ايران و پرداخت رشوه و
      تحصيل معافيت خدمت ازوظيفه عمومى به صورت متقلبانه , به 27 سال حبس تعزيرى با
      احتساب ايام بازداشت , ضبط کليه اموال که ازطريق خلاف قانون بدست اورده , 50
      ضربه شلاق درانظار عمومى , ضبط وجوه مورد ارتشاء .


      دلايل نقض حکم شهرام جزايرى از زبان وکيل وى:


      با صدور اين حکم و اعتراض شهرام جزايرى و وکلاى وى پرونده به ديوانعالى کشور
      ارسال و در 11 بهمن 1384 ديوان عالى کشور نقض و براى رسيدگى مجدد به دادگاه
      بدوى هم عرض ارسال شد.

      با اينکه روابط عمومى ديوانعالى کشور و مسئولان قوه قضائيه در مورد علت نقض
      حکم سکوت کردند ولى سيدمحمدصادق آل‌محمد وکيل جزايرى در اين رابطه همان روز
      در مصاحبه با ايسنا گفته است: امروز رسما حکم شعبه‌ 20 ديوان عالى کشور به
      بنده به عنوان وکيل شهرام جزايرى ابلاغ شد و به موجب اين حکم محکوميت شهرام
      جزايرى از جهت اتهام اخلال در نظام صادراتى کشور ماهيتا نقض و به شعبه‌
      هم‌عرض دادگاه بدوى ارجاع داده شد تا مجددا به اين اتهام رسيدگى شود.

      وى ادامه داد: شهرام جزايرى سه اتهام داشت, يکى اخلال در نظام صادراتى کشور
      که به 20 سال حبس محکوم شده بود و دوم پرداخت رشوه که از اين حيث به 3 سال
      حبس محکوم شده بود و يکى هم تخلف در اخذ کارت معافيت از سربازى که از اين جهت
      هم به 4 سال حبس محکوم شده بود.

      اعتراض نسبت به دو اتهام آخر در دادگاه تجديدنظر استان رسيدگى خواهد شد و
      ديوان عالى کشور به اين دو اتهام رسيدگى نکرد و رسيدگى به اين اتهامات به
      ارجاع پرونده به دادگاه تجديدنظر استان موکول است اما از جهت مهم‌ترين اتهام
      او يعنى اخلال در نظام صادراتى کشور که مورد اعتراض ما قرار گرفت/ از ناحيه
      قضات ديوان عالى کشور , محکوميت صادره از سو ى دادگاه بدوى نقض شد.

      آل‌محمد تصريح کرد: ديوان استدلال کرده که عملکرد بازرگانى و تجارى موکلم با
      توجه به محتويات پرونده به هيچ عنوان منطبق با قانون اخلال در نظام اقتصادى
      کشور نيست و محکوميت وى از اين حيث قانونى نيست بنابراين اين محکوميت را نقض
      و پرونده را به شعبه‌ هم‌عرض يعنى يکى ديگر از شعب دادگاه‌هاى عمومى کيفرى
      تهران ارجاع داده تا مجددا رسيدگى شود اين نشان مى‌دهد که از ناحيه شهرام
      جزايرى اخلالى در نظام صادراتى کشور صورت نگرفته.

  

این مال قدیم بود ولی دیدم باحاله گفتم بذارم

  

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

  
 
امسال نيز يكسره سهمِ شما بهار
ما را در اين زمانه چه كاريست با بهار؟

از پشت شيشه هاي كدر مات مانده ام
كين باغ رنگ كارِ خزان است يا بهار

حتی تو را زِ حافظه ي گل گرفته اند
اي مثل من غريب در اين روزها، بهار

ديشب هوائيِ تو شدم باز، اين غزل
صادق ترين گواهِ دل تنگ ما بهار

گل هاي بي شميم به وجدم نمي كشند
رقصي در اين ميانه بماند تا بهار!

  
 
 
شكست عهد من و گفت هرچه بود گذشت
به گريه گفتمش آري ولي چه زود گذشت
بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتي و هرچه بود گذشت
 
  
 
چرا روی نقاشی هااینجوری سایه می زنی؟
این همه حرف خوب داریم حرف گلایه میزنی؟
اگه منو دوست نداریراحت اینو بهم بگو!
چرا با حرفات و نگات بهم کنایه می زنی؟

  
اولا خوب بودی با من ولی حالا بد شدی
ببینم رفتی کجا بد شدن رو بلد شدی
اولا چشمه بودی زلال و مهربون و پاک
جلوی عاشقیمون اما حالا یه سد شدی
بیا کارنامتو از دست نگاه من بگیر
نه بذار قبلش خودم بهت بگم که رد شدی

   
 
يك تكه برگ زيبا همراه باد افتاد
نيمي از آن پر از غم آن نيم ديگرش شاد
نيمي از آن كه غم داشت رنگش شبيه خورشيد
گويي كه مرگ خود را با چشم خويش مي ديد
سبز و جوان و زيبا چون رقص جو يبار است
نيمي كه سبز رنگ است فردا دگر چنين نيست
 
يك تكه برگ زيبا همراه باد افتاد
نيمي از آن پر از غم آن نيم ديگرش شاد
نيمي از آن كه غم داشت رنگش شبيه خورشيد
گويي كه مرگ خود را با چشم خويش مي ديد
سبز و جوان و زيبا چون رقص جو يبار است
نيمي كه سبز رنگ است فرد ا دگر چنين نيست
 
  
 
میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگری ست
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ئی کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز
چنان نماید
که کنایتی طنز آلود بوده است

و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست
آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!
وینک مهر تو:
نبرد افزاری
تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود
چنین انگاشته بودم

ایدا فسخ عزیمت جاودانه بود
میان آفتاب های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست
نگاهت شکست ستمگری ست
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست

 
   
 
در خاطر من همين كه تكرار شدي
با اينكه هميشه بودي انكار شدي

يك تكه دل از من به امانت بردي
تا آخر عمر خود بدهكار شدي !
 
  
 
وقتی ترانه‌ی صدات آهنگ بارون می گيره
حالت ابری چشات نو ذهن من جون می گيره

حرکت خسته‌ی لبات وقتی حداحافظُ گفت
لرزش آروم دلت وقتی جوابشو شنفت

هق هق زرد شونه‌هات پاييزُ تو گلوم نشوند
تاب موهات تو باد منُ به آخر دنيا کشوند

نيستی صدای رفتنت کابوس لحظه‌هام شده
تاريکی کنج اتاق مدتيه که جام شده

باور نمی کنی نکن ولی تمومه کار من
می شينه رو دستای تو همين روزا غبار من
  
دلم از خيلي روزا با کسي نيست
تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست
شدم اون هرزه گياهي که گلاش
پرپر دستاي خار و خسي نيست
ديگه دل با کسي نيست
ديگه فرياد رسي نيست
آسمون ابري شده
ديگه خار و خسي نيست
بارون از ابرا سبک تر مي پره
هر کسي سر به سوي خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قايم شدم
ديگه هيچ کس دلمو نمي بره
ديگه دل با کسي نيست
ديگه ...!
 
  
 
بیا مرور کنیم دلتنگی مرا و دلسنگی تو را
شاید به دلیل فاصله ها پی ببریم
بیا یک بار ابتدای ثانیه دل باختن را
تا انتهای شب سرد فراموشی
با هم ورق بزنیم
- زمانه عجیبیست نازنین
چرا باید من این باشم و تو آن
چرا نباید بگویم با تمام تفاوتی که میان ماست
من هنوز ,عاشقانه دوستت دارم ؟
دریغ...
-با اینکه میدانم تمام شده ای
اما هنوز قلبم مجاور نفس هایت
میتپد
اه ای تندیس غرور و دل سنگی
تو نیامدی چه سود؟
ولی من باز به ستایش اولین شب دل باختن خوشم
ان شب که خواب نه مهمان چشم من شد
و نه چشمان تو..
چقدر شاعرانه خوشبخت بودم
-شاید بشود در سایه کرکس ها هم لحظه ای اسوده آرمید
و به پیچ و تاب شکوفه های گیلاس
آنسوتر از نوازش نسیم
چشم دوخت
میتوان همه چیز را خواست
من به ابرها میگویم که ببارند
تو هم آن را با دشت تنت در آغوش گیر
 
  
 
بغض است که در گلوی من چنگ میاندازد
و تویی که هر لحظه از من خالی میشوی
قطره های اشک بی هیچ تلنگری انتظار جاری شدن را میکشند
قلمم بی هیچ بهانه ای از تو مینویسد
چشمانم بیفروغ تو را دنبال میکنند
و زبانم بی هیچ کلامی تو را می ستاید

تعارض دشواری ست
ولی من هنوز نامت را زمزمه میکنم و
ولی دیگر به دنبال تصویرت نمیدوم
میدانم که سزاوار نیست بیش از این
در امتداد گامهای تو را ه بپیمایم
گنگ و بیرمق در میان ته مانده های خاطرات
به دنبال علامت سوال بزرگی میگردم
که هنوز هم برای جواب مقابلش جای خالی وجود دارد 
 

  
 
رفیق نارفیقم در پشت پا استادی

جواب خوبیها رو چه نامردونه دادی

راهت دادم تو قلبم با یک دنیا صداقت

رو دست خوردم دوباره تو گرمی رفاقت

ای قلبای کوچولو دریا دلی چه خوبه

تو وحشت غریبی افسوس که کوه به کوهه

ای آرزوی خفته بخواب که وقته خوابه

دوستت دارم گفتنها چشم اندازش سرابه

برای جلب یاران مکن تلاشی ای دل

یاران جونی جونی رو چهرشون نقابه
 

  
 
 
 
 
 
   
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

   

واسه اولین بار از یه حرکت احمدی نژاد خوشم اومد...خدا خیرش بده که این ۱۵ تا بخت برگشته رو آزاد کرد که برن سر خونه زندگی شون...بیچاره ها جدی جدی باورشون شده بود که زندگی شون تو همین چند روز تموم میشه دیگه...خدایی چه قدر شاد کردن دل آدما حال میده...دمت گرم محمودی

به نقل از خبرگزاری فارس هم تونی بلر بعد از شنیدن خبر آزادی سربازای انگلیسی گفته: به مردم ايران به‌سادگي مي‌گويم ما هيچ نيت بدي از شما در دل نداريم بلكه ما ايران و ملت اين كشور را كه داراي تاريخي آكنده از عزت و سربلندي هستند به ‌عنوان تمدني كهن محترم مي‌شماريم و اميدواريم اختلافات ما با دولت شما به‌ طور مسالمت‌آميز و از طريق گفت‌وگو حل و فصل شود و آرزومندم بتوانيم اين اميد را در آينده تحقق بخشيم

چه قدر شنیدن این حرفا لذت بخشه واقعا...جدی چی میشد اگه همه ی این اختلافات تموم میشد میرفت پی کارش و ما همیشه از مقامات تمام کشورها این صحبت های پر از صلح و دوستی و عشق رو میشنیدیم؟

   

ریمیکس آلبوم کامران و هومن هم اومد بالاخره...شخصا با ریمیکس کردن آهنگ های رمانتیک به شدت مخالفم اگه یه روزی دستم به اون کسی که واسه اولین بار این ریمیکس کردن رو مد کرد برسه خدایی یه مو تو سرش نمیذارم آخه واقعا مسخره س شاعر کلی احساس به خرج داره کلمات عاشقانه رو گذاشته کنار هم و یه حس خیلی ناب رو ایجاد کرده اونوقت آهنگساز ور میداره آهنگ بابا کرم و تکنو های مایکل جکسونی رو میذاره رو شعر به اسم ریمیکس میدن به خورد مردم حالا آدم این وسط بره تو حس شعر یا بپره وسط با آهنگ قرش بده؟

   

تو آلبوم کامران و هومن یه تک آهنگ دیگه هم بود + آهنگ قبلیه (دوستت دارم خیلی زیاد) که اسمش خیلی ممنون بود...ازش خیلی خوشم اومد یه جورایی یاد احساس خودم افتادم که قدیما به کامران و هومن داشتم واقعا چه قدر بده که آدم نمیتونه این خاطرات رو دور بریزهفعلا هم این آهنگ رو میذارم تو وبلاگم...خیلی جالب بود

 

میگی هنوز تو فکرمی بعضی شبا خواب نداری
میگن با یکی دیدنت...میگن خیلی دوستش داری
میگی مگه میشه منو یه روز فراموش بکنی
میگن به هرچی اون بگه بدون شک گوش میکنی


گوشی رو برمیداری چند وقت یه بار زنگ میزنی
چند وقت یه بار به آرزوم به رویاهام رنگ میزنی
بعدش شلوغ میشه سرت یه هو میگی باید بری
خوب میدونم تو زندگیم خیلی باشی مسافری

خیلی ممنون که میپرسی حالمو
خیلی ممنون که نگرانی واسه من
خیلی ممنون خیلی ممنون که میخوای بدونی با کی ام کجام؟
خیلی ممنون پس چرا دلت نمیسوزه واسه تازگی هام


گوشی رو بر میداری چند وقت یه بار زنگ میزنی
چند وقت یه بار به آرزوم به رویاهام رنگ بزنی
بعدش میگی شاید باید از همدیگه دور بمونیم
میگی باید سعی بکنیم سخته ولی ما میتونیم


تو اون که اومد یه روز از آسمون نیستی....
تو اون که میخواست منو تا پای جون نیستی....
تو اونکه بهشت رو آورد رو زمین...و نوشت که فقط منو میخواد همین...و نداشت تو حرفاش حتی یه نقطه چین...نیستی...نه نیستی


خیلی ممنون که میپرسی حالمو
خیلی ممنون که نگرانی واسه من
خیلی ممنون خیلی ممنون که میخوای بدونی با کی ام کجام؟
خیلی ممنون پس چرا دلت نمیسوزه واسه تازگی هام
خیلی ممنون که میپرسی حالمو...خیلی ممنون!!!

   

نمیدونم چرا این نقش رضا شفیعی جم تو ترش و شیرین منو یاد شهرام جزایری خودمون میندازه...نمیدونم چرا واقعا...نه واقعا چرا؟

(نااااااازی...اینقده این رضا شفیعی جم رو دوس دارم که نگو )

  

آلبوم جدید عشقم (Sarah Connor )هم اومده

         

MP3  128

دانلود کل آلبوم در یک فایل زیپ 

    رپیدشیر 

    مگاآپلود

 دانلود آلبوم به صورت ترک ترک

WMA  64دانلود آلبوم به صورت ترک ترک    

   

  

 

اين مفصل‌ترين و كامل‌ترين گفت‌وگويي است كه هديه تهراني از ابتداي شروع كار بازيگري تا امروز انجام داده و تا مقطع پيش از اكران «چهارشنبه‌سوري» را در بر مي‌گيرد. به عنوان يكي از پنج برگزيده‌ي بهترين بازيگر زن تاريخ سينماي ايران در كتاب سال بازيگري 1383 مجله فيلم، در اين مصاحبه‌ي چهار ساعته از همه چيز حرف زديم؛ از چگونگي شروع كارش تا فيلم‌ها و فعاليت‌هاي مختلف و حرف و حديث‌ها و شايعه‌هايي كه هميشه دوروبر مهم‌ترين ستاره‌ي مشهور و محبوب سينماي پس از انقلاب وجود داشته است.
نيما حسني‌نسب

” با توجه به شيوه خاص ورود شما به سينما، گفت‌وگو را مي‌توانيم از اين‌جا شروع كنيم كه علاقه به بازيگري چه‌قدر در شما ريشه‌دار است؟ اين گرايش به چه زماني برمي‌گردد و اولين مواجهه شما با مفهوم نمايش و نقش بازي‌كردن مال چه دوره‌اي‌ست؟
*هيچ‌وقت به صورت جدي و عاشقانه پي‌گير اين ماجرا نبودم، ولي به‌هرحال برايم جذابيت داشت؛ جذابيتي كه دنياي نمايش به هر شكلش براي همه دارد. گمان كنم كه اين گرايش به صورت خيلي خيلي نامحسوس در پس ذهنم حضور داشت. به اين شكل كه خودم را جاي شخصيت‌هاي فيلم‌هايي كه مي‌ديدم تصور مي‌كردم و بعد از تماشاي فيلم به جاي آن شخصيت‌ها بازي مي‌كردم؛ اين مال دوران بچه‌گي است.

” اين فيلم‌ها را از طريق تلويزيون مي‌ديديد يا سينما مي‌رفتيد؟
*بيش‌ترشان فيلم‌هايي بود كه در سينما مي‌ديديم. پدرم خيلي فيلم مي‌ديد و هميشه مرا با خودش مي‌برد سينما. گفتم كه به صورت جدي پي‌گير اين ماجرا نبودم اما هميشه حسي به من مي‌گفت كه اين اتفاق خواهد افتاد. گاهي هم فكر مي‌كردم براي شروع اين كار به آموزشگاه‌هاي بازيگري و سينمايي بروم ولي اين‌ جور فكرها خيلي كم و گذرا بود. در كنارش كارهاي ديگري هم بود كه انگار همه‌مان در آن دوره‌ها انجامش داده‌ايم؛ مثل تئاترهاي مدرسه‌اي و اين‌جور چيزها.

” پس مي‌شود نتيجه گرفت كه گرايش به بازيگري در شما هم ريشه در گذشته دارد.
*حتماً همين‌طور است. جالب است بگويم كه مادربزرگ من در سي‌سالگي در يك فيلم بازي كرد.

” نام اين فيلم را مي‌دانيد؟
*خودش هم ديگر يادش نيست چه فيلمي بود. گويا كارگردان فيلم از دوست‌هاي خانوادگي ما بوده. در ضمن پدرم هم جسته‌ و گريخته تئاتر كار مي‌كرد و در مجموع از اين فضاها خيلي دور نبودم.

” ماجراي دعوت شما براي بازي در سينما تا به‌حال روايت‌هاي مختلفي داشته و قصه‌هاي مختلفي درباره‌اش نقل مي‌شود. حالا موقعش شده كه از زبان خودتان جزئيات اين دعوت را بشنويم.
*خيلي برايم پيش مي‌آمد كه در كوچه و خيابان شخصي جلوي مرا مي‌گرفت كه دست‌اندركار سينما بود و براي بازي در فيلم دعوتم مي‌كرد. چندتا از آشناها و فاميل‌هاي ما مثل ناصر تقوايي يا اكبر عالمي هم‌ گاهي چنين پيشنهادهايي را مطرح مي‌كردند و خلاصه اين قضيه چندان برايم ناآشنا نبود. اولين‌بار كه به‌طور جدي به بازي در يك فيلم فكر كردم بيست‌سالم بود و ناصر تقوايي قرار بود فيلم چاي تلخ را بسازد، اما فيلم به سرانجام نرسيد. اين درست موقعي بود كه قصد داشتم از ايران بروم و در آلمان در رشته دكوراسيون داخلي ادامه تحصيل بدهم. همه كارهايم را هم كرده بودم و سفرم داشت قطعي مي‌شد. آن دوره مربي شنا بودم و در تابستان 1372 درحالي‌كه دستم هم شكسته بود، رفته بودم فروشگاه «باغ» كه براي كارهاي دكوراسيون حصير بخرم. آقاي شريفي‌نيا و خانم حاجيان هم اتفاقاً آن‌جا بودند. آن‌ها را مي‌ديدم كه از پشت قفسه‌ها با نگاهشان تعقيبم مي‌كنند و مي‌دانستم هر لحظه ممكن است بيايند و بپرسند مي‌خواهي فيلم بازي كني؟ اين اتفاق بارها افتاده بود و با اين حس و نوع نگاه‌ها آشنا بودم. به‌هرحال چند لحظه بعد خانم حاجيان جلو آمد و پرسيد شما تهران زندگي مي‌كنيد؟ جواب دادم بله و بعد گفت به بازيگري علاقه داريد؟ گفتم نه، چون آن زمان سينماي ايران را خيلي دوست نداشتم و بازيگري هم طبعا جذابيت چنداني برايم نداشت.

” احتمالاً يكي از دلايلش اين بوده كه كارهاي مهاجرت و ادامه تحصيلتان هم درست شده بود.
*البته آن موقع هنوز قطعي نشده بود، اما داشتم ماجرا را پي‌گيري مي‌كردم. به‌هرحال جواب منفي دادم، اما خانم حاجيان و آقاي شريفي‌نيا با دوست من و مادرش كه همراهم بودند صحبت كردند و شماره تلفنشان را گرفتند و از طريق آن‌ها تماس‌هاي بين ما شروع شد. در يكي از همين تماس‌ها بود كه دعوت شدم به دفتر هدايت‌فيلم براي فيلم روز واقعه. آن‌جا از من تست لباس و گريم گرفتند. يك متن هم دادند كه بخوانم و تست صدا و بيان گرفتند.

” يادتان هست چه متني بود.
* فقط مي‌دانم تكه‌اي از يك كتاب بود. بعد فيلم‌نامه روز واقعه را دادند بخوانم. موقع خواندن فيلم‌نامه ديدم راحله نقش خيلي كوتاهي است كه هيچ كار خاصي جز چندتا بله و خير نمي‌كند و بيش‌تر يك تيپ ساده است تا شخصيت. به همين دليل جواب منفي دادم، چون فكر مي‌كردم ورود به دنياي سينما و بازيگري مسائلي با خودش همراه مي‌آورد كه حضور اول آدم بايد ارزشش را داشته باشد و شروع جدي‌تري لازم دارد. مي‌دانستم كه قدم گذاشتن به اين دنيا ممكن است تمام زندگي‌ام را تحت‌الشعاع قرار بدهد و زير و رو كند. پس اولين نقش بايد ارزش اين ريسك را مي‌داشت. بعدش هم كه صحبت‌هاي مالي و رقم دستمزد پيش آمد و ديدم از همين كار فعلي خودم بيش‌تر از اين حرف‌ها درمي‌آورم.

” براي آن نقش چه‌قدر مي‌خواستند دستمزد بدهند؟
* فكر كنم حدود صد هزار تومان! به‌هرحال قبول نكردم و اين ماجرا تمام شد اما عكس‌ها و تست‌هايي كه ازم گرفته بودند آن‌جا ماند. مدتي گذشت و من نزديك رفتن به آلمان بودم كه تصادف خيلي بدي كردم و حتي مدتي رفتم...

” به حالت اغما رفتيد؟
*نه، رسماً مُردم! گويا حدود هفت‌هشت‌دقيقه‌اي در اين دنيا نبودم.

” يعني تجربه NDE (تجربه‌اي نزديك مرگ) داشتيد؟
*بله. حدود شش ماه در بيمارستان بستري بودم و در اين فاصله دوستان براي فيلم بودن يا نبودن دنبال بازيگر مي‌گشتند. آقاي رضا رخشان كه آن موقع از من عكس گرفته بود، همه بيمارستان‌ها را سر زده بود، اما چون به نام مادرم بستري بودم، نتوانسته بودند پيدايم كنند. بعد از تصادف مدتي با عصا و واكر راه مي‌رفتم و به‌خاطر اثر داروهاي مختلف چيزي حدود پانزده كيلو هم اضافه‌وزن پيدا كرده بودم، اما در هر صورت دوباره مشغول كارهاي قبلي خودم شدم، تا اين‌كه خانم آناهيتا همتي كه در شهرك اكباتان همكلاس بوديم، براي تست بازيگري به دفتر آقاي مهرجويي رفته بود و وقتي در پرسش‌نامه آدرس محل زندگي‌اش را نوشته بود، از او سؤال كرده بودند در شهرك اكباتان دختري به نام هديه مي‌شناسي؟ او جواب داده بود كه سه تا هديه مي‌شناسم؛ چون ما سه تا هديه بوديم كه در مدرسه در يك ميز مي‌نشستيم. خلاصه از اين طريق دوباره با من تماس گرفتند و قراري گذاشتيم براي فيلم ليلا كه آن موقع اسمش يك داستان واقعي بود. رفتم آن‌جا و آقاي مهرجويي درباره فيلم حرف زدند و سناريو را تعريف كردند، اما قصه فيلم را دوست نداشتم و قبول نكردم. البته آن موقع عقلم نمي‌رسيد و شايد به خاطر اعتبار و اسم آقاي مهرجويي بايد قبول مي‌كردم، اما اين مضمون كه مردي مي‌خواهد زن بگيرد چون همسرش نازاست برايم قابل هضم نبود و فكر مي‌كردم اصلا چرا بايد چنين موضوعي را مطرح كرد.

” يعني با داستان فيلم مشكل ايدئولوژيك داشتيد؟
*بله. آقاي مهرجويي چندتا عكس گرفتند و بعد پرسيدند چرا اين‌قدر چاق شده‌اي؟ توضيح دادم كه تصادف كردم و اين اضافه وزن مال كُرتُن است و به‌زودي وزنم به حالت قبل برمي‌گردد. به‌هرحال نقش ليلا را هم قبول نكردم. از دفتر ايشان كه آمدم بيرون، به فاصله چند ساعت آقاي رخشان تماس گرفتند و گفتند بايد شما را ببينم. وقتي به ديدن‌شان رفتم گفتند خيالم راحت شد، چون فكر مي‌كردم يا دست و پا نداري يا چشمت كور شده است! وقتي ديدند اتفاق خاصي نيفتاده و نقص عضوي پيدا نكرده‌ام با آقاي عياري قرار گذاشتيم و قصه بودن يا نبودن را تعريف كردند و از قصه خوشم آمده پذيرفتم.

” خدا را شكر كه بالاخره يك فيلمنامه مورد پسندتان واقع شد!
* يواش‌يواش قرارها جدي‌تر شد و شروع كردم به تحقيق درباره فيلمنامه و صحبت با بيماران قلبي و... اين پروسه دو سال طول كشيد و من هم خيلي با شرايط و جو سينماي ايران آشنايي نداشتم تا بدانم دوستان چه‌قدر به هم لطف دارند و چه‌طور زيرآب همديگر را مي زنند و اين داستان‌ها! مدام مي‌شنيدم كه اين فيلم پروانه ساخت ندارد و به مرحله توليد نخواهد رسيد و حتي يكي از دوستان نزديكم گفت از خود آقاي عياري شنيده كه ساخت فيلم منتفي شده، اما ظاهراً همه اين‌ها شايعه بود و پشت پرده داشت اتفاق‌هاي ديگري مي‌افتاد و من هم از اين ماجراها به‌شدت دل‌خور و عصباني شدم و از اين موضوع ناراحت بودم كه چرا به من نگفتيد. در همين فاصله آقاي سامان مقدم از دفتر آقاي كيميايي با من تماس گرفته بودند و چون اسم ايشان را نشنيده بودم فكر كردم براي كارهاي ساختماني تماس گرفته‌اند. زنگ زدم به آقاي مقدم كه ببينم كارشان در چه ارتباطي بوده و ايشان همان‌جا گوشي را دادند به آقاي كيميايي و صحبت فيلم‌نامه سيب سرخ حوا پيش آمد كه آن موقع قرار بود آقاي كيميايي بسازدش و فيلمنامه‌اش با فيلمي كه بعدها براساس آن ساخته شد خيلي فرق مي‌كرد. به‌هرحال آقاي كيميايي به دلايلي با تهيه‌كننده به توافق نرسيدند و وقتي دوباره مرا خبر كردند، قرار بود آقاي سعيد اسدي فيلم را بسازد. در همين فاصله مجددا درگير كارهاي شخصي خودم شده بودم كه يك روز نزديك‌هاي جشنواره فجر آقاي كيميايي تماس گرفتند و گفتند مي‌خواهم فيلم ديگري بسازم كه يك كار خياباني بيست‌روزه است و قرار است بدو بدو و با دوربين روي دست بگيريم. ممكن است خوب بشود و ممكن است بد از كار دربيايد. شخصيت مريم را برايم توصيف كردند و خلاصه قرار شد در فيلم سلطان بازي كنم.

” گويا اين وسط فيلمنامه مي‌خواهم زنده بمانم هم پيشنهاد شده بود؟
*در اين فواصل درباره كارهاي مختلف ديگر صحبت‌هايي مي‌شد، چون ظاهراً عكس‌هاي من پخش شده بود. اما با آقاي عياري براي بودن يا نبودن قول و قرار گذاشته بوديم و ايشان اصرار داشتند نقش آنيك را يك چهره تازه بازي كند. اين بود كه پيشنهاد كارهاي ديگر را قبول نكردم.

” بازي در سلطان ربطي به نام و اعتبار كيميايي داشت؟
*اگر اين‌طور بود كه بايد ليلاي آقاي مهرجويي را هم قبول مي‌كردم. راستش يك دليلش اين بود كه من خيلي به مسائل قديم علاقه دارم؛ بناهاي معماري گذشته و مبلمان و اشياي قديمي و كلا مخالف از بين رفتن اين چيزها بودم و قصه سلطان هم به اين ماجراها مربوط مي‌شد. البته آن موقع فيلم‌نامه كاملي در كار نبود و در طي كار شكل گرفت، اما زمينه ماجرا را دوست داشتم.

” موقع بازي در سلطان، موضوع چه‌قدر برايتان جدي بود و چه احساسي نسبت به بازيگري داشتيد. به عنوان شروع دوره‌اي تازه در زندگي بهش نگاه مي‌كرديد كه آينده و مسير زندگي‌تان را شكل خواهد داد يا صرفا برايتان يك تجربه تفنني و كار فرعي بود؟
* بيش‌تر حكم يك كار كناره را در مسير كارهاي ديگرم داشت. شايد تا حدودي هم توي ذوقم خورد، چون سلطان يك توليد سريع و خاص بود. اصولاً تصور متفاوتي از كار سينمايي داشتم و با خودم فكر مي‌كردم مگر مي‌شود اين طوري و به اين سرعت فيلم ساخت؟ خلاصه انتظار ديگري داشتم. موقع نمايش فيلم هم خوشحال و راضي نبودم، نه از خودم و نه از هيچ چيز ديگر. در مجموع نمي‌شود گفت كه حساب خاصي روي بازيگري باز كرده بودم و نمي‌دانستم چه‌طور مي‌شود؛ البته هنوز هم نمي‌دانم چه پيش خواهد آمد.

” اولين پلاني كه جلوي دوربين بازي كرديد يادتان هست؟
*پلان اول روي سايد‌كار كنار آقاي عرب‌نيا بود. سايد‌كار را گذاشته بودند روي كفي و مي‌خواستند توشات بگيرند؛ كادر بسته شد و آقاي كيميايي گفتند صدا، دوربين، حركت... بعد من كات دادم و پرسيدم بايد چه بگويم؟ آخر هيچ ديالوگي به من داده نشده بود!

” اولين‌بار كجا تصوير خودتان را روي پرده ديديد و چه احساسي داشتيد؟
* در سينما آزادي. خيلي از خودم بدم آمده بود.

” همان حس هميشگي آدم موقع اولين مواجهه با تصوير و صدايش بود يا از محصول نهايي و نقش خودتان در فيلم بدتان آمد؟ فكر مي‌كرديد آن شروع جدي و قابل‌قبولي كه به خاطرش چندتا فيلمنامه را نپذيرفتيد و مدتي ورودتان را به سينما به تأخير انداختيد، با سلطان تحقق پيدا كرده است؟
*به‌هرحال فيلم را دوست نداشتم. لحظه‌ها و ديالوگ‌هاي خوبي درش پيدا مي‌شد، اما كليتش رضايتم را جلب نكرد. بار اول كه فيلم را ديدم مدام حواسم مي‌رفت پي خاطرات و اتفاق‌هاي پشت صحنه. هنوز هم هميشه بار اولي كه فيلم‌هايم را مي‌بينم بيش‌تر ياد حوادث و خاطرات موقع فيلم‌برداري مي‌افتم. دفعه اول كه خودم را روي پرده ديدم مي‌خواستم بروم زير صندلي قايم شوم و با خودم مي‌گفتم واي، چه‌قدر فاجعه‌ام! اين احساس هنوز هم وجود دارد و فرق چنداني نكرده است.

” چون گرايش و اشتياق جدي و ريشه‌داري نسبت به بازيگري نداشتيد، به نظر مي‌آيد با اين توصيف‌ها بايد قيد اين كار را مي‌زديد و برمي‌گشتيد سراغ كارهاي قبلي، اما با فاصله كمي فيلم بعدي‌ را بازي كرديد. دليل و انگيزه‌تان براي ادامه‌ بازيگري ــ با وجود تجربه نه‌چندان دلچسب اوليه ــ چه بود؟
*بعد از سلطان مدتي كارهاي قبلي را ادامه دادم و در اين فاصله پيشنهادهايي براي بازي داشتم. حقيقتش را بخواهيد بيش‌تر برايم مثل يك‌جور «بازي» و تجربه تازه بود. فكر مي‌كردم حالا كه اين‌جوري فيلم مي‌سازند، چرا من نبايد در آن‌ها بازي كنم! اين دنياي تازه به‌هرحال وسوسه‌انگيز بود، اما هميشه مي‌گفتم هرجا نخواستم ادامه‌اش بدهم، به آساني مي‌شود رهايش كرد. در يك كلام سينما برايم جذاب بود و نبود. موقع بازي در غريبانه هم اين حس غيرجدي‌بودن كار ادامه داشت.

” مقطعي يا لحظه‌اي را در ذهن‌تان داريد كه بگوييد بازيگري از آن‌جا براي‌تان جدي شد؟
* بسته به اين است كه جدي‌شدن را به چه مفهومي درنظر بگيريم. به‌هرحال تحصيلات آكادميك يا تجربه‌اي در اين زمينه نداشتم، بنابراين در ابتدا هيچ‌وقت نمي‌تواست برايم جدي شود. وقتي وارد كار سينما شدم احساس كردم شرايط مناسبي فراهم شده كه آن آموزش‌ها و ميل و اشتياق به بازيگري را از همان‌جا شروع كنم.

” يعني پشت صحنه فيلم‌ها را در حكم دانشكده و كلاس بازيگري و آمزشگاه سينما فرض گرفتيد.
*آره، برايم چنين حالتي داشت. بعد از بازي در قرمز قضيه برايم جدي‌تر شد و گفتم با اين روش اين‌قدر مي‌توانم جواب بگيرم. به همين دليل موقع اكران قرمز رفتم انگلستان تا در رشته دراما ادامه تحصيل بدهم و اين كار را به صورت جدي‌تر و آكادميك شروع كنم و جلو بيايم. اين انگيزه جدي بود، چون هميشه در زندگي وسوسه تجربه كارهاي تازه و مختلف را داشتم و هيچ‌وقت نتوانستم تصميم بگيرم كه چه كاري را بهتر و جدي‌تر و درست‌تر مي‌توانم انجام بدهم، چون كارها و رشته‌هاي زيادي را دوست داشتم و دلم مي‌خواست تجربه‌شان كنم. بازيگري بيش‌تر از بقيه كارها اين انگيزه دروني مرا پوشش مي‌داد و ميل و شيطنت دائمي‌ام را به از اين شاخه و آن شاخه پريدن مهار مي‌كرد. دنياهاي جديدي كه دوست داشتم تجربه‌شان كنم، در داستان‌ فيلم‌ها و فضاي پشت صحنه سينما، وجود داشت. با اين انگيزه از ايران رفتم كه به شكل جدي اين رشته را ادامه بدهم. بعد از مدت كوتاهي برگشتم تا كارهايم را انجام بدهم و برگردم، اما متأسفانه ماندگار شدم.

” نكند دوباره تصادف كرديد؟!
*نه، خوشبختانه تصادف نكردم. صحبت كارهايي شد و خيلي جدي اصرار داشتند كه در اين كارها حضور داشته باشم.

” اين صحبت‌هاي جدي و اصرارها براي بازي در سياوش بود؟
* البته آن موقع فيلم سياوش در كار نبود و قرار بود فيلم‌نامه سربازان سپيد ساخته شود كه فيلم‌نامه خوبي بود، اما بعدها به ساخت سياوش منتهي شد.

” سيمرغ بلورين زودهنگامي كه براي قرمز گرفتيد، چه‌قدر در جدي‌شدن بازيگري و تصميم‌تان براي ادامه اين مسير مؤثر بود؟ كلاً تصورتان درباره جايزه بازيگري آن‌هم در آن مقطع چه بود؟
* قبل از گرفتن جايزه كارهاي مهاجرتم تمام شده بود و مي‌خواستم بروم، ابداً هم انتظار نداشت جايزه بگيرم. قبول دارم كه جايزه چيز باارزشي است، اما خيلي برايم تعيين‌كننده و دغدغه نبود. قطعاً هر كسي دوست دارد يك روز تا مرز دريافت اسكار هم برود، اما جايزه صرفاً نوعي تشويق و كمك براي ادامه‌دادن است. به‌هرحال بازيگري را به نيت جايزه شروع نكرده بودم كه موقع گرفتنش اتفاق خاصي برايم بيفتد.

” طبعاً استقبال عمومي و توفيق تجاري فيلم‌هاي اول شما و جايزه‌اي كه گرفتيد باعث شد تا با پيشنهادها و فيلمنامه‌هاي زيادي براي ادامه كار مواجه شويد. تعدد پيشنهادها هم حُسن‌اش اين است كه امكان گزينش پيش مي‌آورد. آن موقع ملاك و معيارهاي خاصي داشتيد كه براساس آن‌ها فيلم‌هايتان را انتخاب كنيد؟ مؤلفه‌هايي كه دنبالش مي‌گشتيد بيش‌تر به خود قصه و شخصيت‌ها مربوط بود يا عوامل توليد فيلم و شرايط ديگر در اين گزينش‌ها دخيل بود؟
*فكر كنم از كاراكترهايي كه بازي كردم مشخص مي‌شود دنبال چه ويژگي‌هايي مي‌گشتم.

”اتفاقا من هم مي‌خواهم به اين قضيه برسيم كه آيا پرسوناي سينمايي هديه تهراني و اشتراك‌ها و شباهت‌هاي آشكار ميان شخصيت‌هايي كه بازي كرده‌، از روي تصميم شخصي و خودآگاهانه بوده است؟
*تقريباً همين‌طور است. اولش احساس مي‌كردم ترجيح مي‌دهم فاصله بين شخصيت واقعي خودم و نقش‌هايي كه بازي مي‌كنم زياد نباشد و در ضمن در فيلم‌هايي كه از سينماي ايران مي‌ديدم، از اين‌جور كاراكترهاي زن خبري نبود.

” ‌شايد ناخودآگاه نگران بوديد كه ممكن است از پس ايفاي نقشي دور از روحيه و شخصيت واقعي خودتان برنياييد.
* نه، راستش را بخواهيد فكر مي‌كردم اين جور نقش‌ها مي‌تواند طرح تازه‌اي باشد. البته اين تصميم خيلي قاطع و مشخص و از پيش ‌تعيين‌شده نبود، ولي سرِ كارهاي مختلف به اين شباهت‌ها و اشتراك‌ها فكر مي‌كردم. مثلاً موقع بازي در قرمز با آقاي جيراني بحث مي‌كردم كه چون اين زن در فيلم‌نامه شخصيتي امروزي دارد، در صحنه دادگاه كه خواهرشوهرش داد و بيداد مي‌كند و به او سيلي مي‌زند، نبايد با سيلي جوابش را بدهم، چون تفاوت طبقه و تمايز منش و رفتار بين اين دو زن بايد با همين چيزها مشخص شود. طبق فيلم‌نامه من هم بايد داد مي‌زدم و جواب سيلي‌اش را مي‌دادم، اما فكر مي‌كردم اگر من جاي اين زن بودم هيچ‌وقت چنين كاري نمي‌كردم. تمام اين پروسه در فيلم‌ها يك‌جور كشف و شهود بود كه هم خودم را كشف مي‌كردم و هم دنياي اطرافم را بهتر مي‌شناختم. اوج اين جدي‌شدني كه دنبالش مي‌گرديد، موقع شوكران به‌وجود آمد.

” معمولاً اين اعتماد به نفس براي اصلاحات اين‌چنيني در فيلمنامه و بحث كردن با كارگردان بين بازيگران تازه‌كار كم‌تر ديده مي‌شود. مي‌شود اين‌طور نتيجه گرفت كه شايد جدي‌نبودن و عدم دلبستگي به بازيگري، زمينه و مجوز چنين كارهايي را ايجاد مي‌كرده است؟ كسي كه خيلي به ادامه كاري به هر قيمت راغب و علاقه‌مند باشد، ممكن است محتاطانه‌تر برخورد كند تا بتواند در اين حرفه بماند و جا پايش را محكم كند و معمولاً فضاي سينماي ايران هم چندان ظرفيت و تمايلي براي اين‌جور دخالت‌ها و تغييرات ــ آن‌هم از سوي بازيگران تازه‌وارد ــ نشان نمي‌دهد. اين احتمال را قبول داريد يا فكر مي‌كنيد اين برخوردتان ريشه در چيزهاي ديگري داشته است؟
* طبعا بخشي از اين روحيه‌ به شخصيت و نوع تربيت خانوادگي‌ برمي‌گردد. من از سيزده‌سالگي مستقل بودم، كار مي‌كردم و در اجتماع فعال بودم. اين را مديون خانواده‌ام هستم كه مرا به اين سمت‌ و سو سوق دادند كه استقلال داشته باشم و آزادانه عمل كنم و تصميم بگيرم. در جامعه ما براي زن‌ها مسائل و خطرات مختلفي پيش مي‌آيد و بايد هميشه مسلط و آماده جنگيدن و مقابله باشي تا بتواني حق‌ات را بگيري و راه‌ات را درست بروي. نوع تربيت اجتماعي من جوري بوده كه بتوانم حرفم را بزنم و خواسته‌ام را اعلام كنم. نمي‌دانم اين اسمش اعتماد به نفس است يا هر چيز ديگر، اما هميشه اين كار را خوب بلد بوده‌ام؛ چه در سينما و چه زندگي عادي.

* اين روحيه و شيوه برخورد در فضاي جامعه و سينماي ايران به دردتان خورده و جواب داده است؟ اين جور برخوردها ممكن است به بي‌تفاوتي نسبت به كار و يا تفرعن تعبير شود و مانع ادامه راه باشد.
”خُب خيلي مواقع هم پيش آمده كه از قبول و انجام كارهايي آزار ديده‌ام و به شعور ذاتي‌ام برخورده، اما در نهايت مجبور شده‌ام به آن كارها تن بدهم و قبولشان كنم، اما مطمئن باشيد در همه موارد تا جايي كه مقدور بوده جنگيده‌ام. نكته ديگر اين‌كه هر كاري را كه قرار است انجام بدهم ــ حتي اگر در حد خريدن نان از سر كوچه باشد ــ بايد با جان و دل و رغبت به طرفش بروم. زندگي و كار برايم همان‌قدر جدي است كه جدي نيست. اگر كاري را دوست نداشته باشم، نمي‌توانم انجامش بدهم و درست از پس‌اش بربيايم. چيزي كه دنبالش مي‌گرديد، شايد يك‌جور تن‌ندادن به قدرت باشد، نه اهميت‌ندادن به كاري كه دارم انجام مي‌دهم؛ چه در زندگي و چه در سينما.

” اين تعلق‌خاطر و انتخاب‌هايتان براي نمايش و ارائه شخصيت‌هاي زن مستقل امروزي از كجا مي‌آيد؟ اگر در اين‌باره بيش‌تر توضيح بدهيد زمينه‌هاي شكل‌گيري و ريشه‌هايش پيدا مي‌شود.
”اول اين‌كه اعتقاد شخصي‌ام اين است كه اساساً زن‌هاي ما چنين شخصيتي دارند. شايد بگوييد اين‌جور شخصيت‌ها در اكثريت نيستند، اما به‌هرحال گروهي وجود دارند كه اين‌گونه زندگي مي‌كنند. جامعه ما تا حد زيادي روي دوش زن‌ها مي‌گردد و زنان ايراني چه در محيط خانه و چه در اجتماع قدرت زيادي دارند؛ از كدبانويي و مديريت منزل و تربيت بچه‌ها و اداره‌كردن شوهر تا مشاغل و امور خارج از خانه و حضور در فعاليت‌هاي اجتماعي. هميشه زن‌هاي مستقل زيادي دوروبرم مي‌ديدم و اين منش و رفتار را از آن‌ها ياد گرفته‌ام. اصلاً سيستم اجتماع امروز ما زن را مجبور مي‌كند كه اين‌طورعمل كند. زن در فرهنگ ايراني نقش و تأثير مهمي داشته و اين حضور روز به روز دارد پررنگ‌تر مي‌شود. من هم در خانواده‌اي مملو از زنان اين‌چنيني رشد كرده‌ام و فكر مي‌كنم چرا نبايد چنين تصويري از زن‌هاي ايراني در سينما عرضه شود؟

” اميدوارم همين‌طور كه جلو مي‌رويم، حرف‌هاي‌تان به جايي نرسد كه به اين نتيجه برسيم هديه تهراني گرايش‌هاي فمينيستي دارد و دارد از اين موضع صحبت مي‌كند.
*ابداً اين‌طور نيست. هيچ‌جور گرايش فمينيستي ندارم و اين بحث‌ها و ايسم‌ها را خيلي نمي‌فهمم و دنبالش نيستم. حرف من خيلي ساده است؛ مي‌گويم اين شكل از حضور زنانه در جامعه وجود دارد و خوب است كه در سينما هم نمايش داده شود. اصلاً هم به اين حرف‌ها عقيده ندارم كه زن در جامعه ايران تحت ظلم و ستم و فشار قرار گرفته. درست است كه يك سري قوانين دست‌وپاگير مثل طلاق يا مجموعه‌اي از تعصبات و فرهنگ‌هاي قومي و قبيله‌اي و سنتي گاهي باعث آزار زن‌ها مي‌شود، اما اين صرفا ربطي به ايران يا هيچ منطقه‌ خاصي نيست و در آمريكا و اروپا هم به شكل‌هاي مختلف ديده مي‌شود.

” با اين توصيف‌ها و ملاك‌هايي كه براي گزينش و ارائه نقش‌هاي سينمايي‌تان داريد، سيما رياحي شوكران يك شاه‌نقش بوده است. وقتي فيلم‌نامه را خوانديد و متوجه اين تمايز و ويژگي‌هاي منحصر به‌فرد شخصيت و فيلم‌نامه شديد، چه حسي داشتيد؟
*دقيقاً همين‌طور است. از پيشنهاد بازي در شوكران خيلي خوشحال شدم، بيش‌تر به اين دليل كه اغلب در مواجهه با اظهارنظرهاي ديگران به اين نتيجه مي‌رسيدم كه بازي در قالب چنين شخصيت‌هايي مي‌تواند تصور حذف ويژگي‌هاي خاص زنانه را ايجاد كند. گاهي مي‌شنيدم كه اين شخصيت‌ها بيش‌تر مردانه است يا زنانگي‌اش تحت‌الشعاع حس استقلال و منش خاص اين كاراكترها قرار گرفته. شايد تضاد حرف‌ها و عقايد من با تئوري‌هاي فمينيستي در همين باشد كه فكر مي‌كنم زن در وهله اول بايد زن باشد، با تمام ويژگي‌ها و شرايطي كه مي‌دانيم؛ اين‌كه گاهي مجبور مي‌شود پا به پاي مردها حركت كند، دليل حذف زنانگي و جذابيت‌ها و لطافت‌هاي آن نيست، اما مي‌تواند به همان اندازه قدرتمند و تأثيرگذار هم باشد. اين ويژگي و عمق شخصيت در فيلم‌نامه شوكران وجود داشت و ريشه‌هايش در متن فيلمنامه مشخص شده بود؛ تصويري از يك زن مستقل امروزي با حضور اجتماعي قوي كه همان‌قدر هم مي‌تواند ظريف و شكننده باشد.

” به نظر مي‌رسد براي اين موقعيت ويژه، كوشش و اهميت ويژه‌اي قائل شديد و در يك كلام بيش‌تر به آن دل داديد؛ لااقل تمايز و برتري شوكران در كارنامه بازيگري شما اين احساس را ايجاد مي‌كند.
* طبيعي است هر چيزي كه جذابيت بيش‌تري برايم داشته باشد، علاقه و اهميت بيش‌تري را مي‌طلبد. در شوكران هم به دليل قصه و نوع شخصيت‌پردازي و حضور آقاي افخمي همه‌چيز جذاب بود و بنابراين بيش‌تر انرژي مي‌گذاشتم و بيش‌تر دوستش داشتم. اغلب كارها به شكل عادي و روتين پيش مي‌رود و چيز زيادي نمي‌دهي و در مقابل چيزي هم به دست نمي‌آوري، اما بعضي وقت‌ها كاري پيش مي‌آيد كه زمينه اين بده‌بستان‌ها را دارد و خُب، به نتايج جذاب‌تري هم ختم مي‌شود.

” نقش سيما رياحي شوكران در جنس بازي و كاراكترهاي موردعلاقه شما يك نقطه عطف بود كه بحث قبلي ما را هم به سرانجام معقولي رساند. اگر موافقيد برويم سراغ موضوع‌هاي ديگر؛ قبول داريد كه يكي از دلايل گرايش و دنبال‌كردن مقوله بازيگري، تمايل شما به ماجراجويي و كنجكاوي است؟
*بله، كاملاً.

”همين حس ماجراجويي و كنجكاوي پاي شما را به خرابه‌هاي زلزله بم و بغداد و افغانستان و كردستان عراق هم مي‌كشاند، درحالي‌كه يك ستاره ــ بازيگر در چنين شرايطي مي‌تواند زندگي آرام‌تر و كم‌خطرتري در پيش بگيرد. شايد به نظر محافظه‌كارانه باشد، اما طبعاً متعادل‌تر و مطمئن‌تر به نظر مي‌رسد. چه حسي شما را از اين آرامش و اطمينان به سمت ريسك و ماجراجويي‌هاي آن‌چناني مي‌برد؟ واقعاً جذابيت خاصي در زندگي معقول و مرسوم ــ مثل بعضي بازيگرها و ستاره‌هاي ديگر ــ نمي‌بينيد كه سر از اين جاها درمي‌آوريد؟!
*هرجا ردي از ماجراجويي و موقعيت مشاهده و تجربه چيزهاي بكر و تازه باشد، اين ريسك را با جان و دل مي‌پذيرم و مي‌روم. ورودم به سينما و دنياي بازيگري هم مي‌توانست خيلي بيش‌تر از چيزهاي ديگري كه مثال مي‌زنيد اين خطر و ريسك را داشته باشد. هميشه فكر مي‌كنم بهتر است بروم و اتفاق‌ها و ماجراهاي مختلف را از نزديك لمس كنم، چون آدم ممكن است در آرامش خانه هم ناگهان بيفتد و بميرد. از شنيدن اخبار و تماشاي تصاوير حوادث مختلف نمي‌شود به تجربه تازه‌اي رسيد و از طرف ديگر ممكن است امكان و موقعيت لمس اين‌جور چيزها در طول عمر انسان پيش نيايد. پس وقتي از وجود اين اتفاق‌ها در طول زندگي‌ باخبر مي‌شوم، ترجيح مي‌دهم در آن شركت داشته باشم.اين‌جاست كه ديگر هيچ‌گونه فايل محافظه‌كاري در ذهنم ندارم.

” از اين حضور و لمس و تجربه اين‌جور اتفاق‌ها چه چيزي عايدتان مي‌شود؟
* خيلي چيزها.

” خيلي‌چيزها كه خيلي جواب كلي و گنگي است. مي‌شود اين خيلي چيزها را توضيح داد يا نه؟ سؤال ديگر اين‌كه اگر هنوز دكوراتور ساختمان بوديد يا مثل قبل در كار صادرات ــ واردات فعاليت مي‌كرديد، همان روزهاي اول به بم مي‌رفتيد يا مثلاً در كردستان عراق حاضر مي‌شديد؟
*حتماً مي‌رفتم. من هيچ‌كدام از اين كارها و سفرها را به عنوان بازيگر انجام نمي‌دهم.

” ولي به‌هرحال از بين اين همه آدم كه بعد از زلزله بم به آن‌جا سفر كردند، عكس و خبر بازيگرها و ورزشكاران و افراد مشهور تيتر مي‌شود و وجه خبري و جذاب پيدا مي‌كند؛ اين موضوع مي‌تواند عامل موثري باشد.
*باور مي‌كنيد اگر بگويم ترجيح مي‌دادم كسي از رفتن من به اين‌جور جاهاخبردار نشود؟ اين در معرض خبرسازي بودن به‌هر شكلش تا حد زيادي زندگي آسوده و راحت را از آدم مي‌گيرد. در عوض آن‌همه آدم‌ عادي كه به بم رفتند و عكس و خبرشان پررنگ نشد، به‌راحتي مي‌توانند در خيابان قدم بزنند، به كافه و رستوران بروند و كارهاي شخصي‌شان را انجام بدهند.

” نگفتيد آن خيلي‌چيزها شامل چه چيزهايي مي‌شود؟ اين ماجراجويي ريشه در كودكي شما دارد يا چيز تازه‌تري است؟
*صد در صد به كودكي برمي‌گردد و خيلي هم ژنتيكي و ذاتي است. در يك كلام زندگي روتين و عادي را تاب نمي‌آورم و دوست دارم با حركت و پويايي خودِ زندگي جلو بروم و به تكرار و عادت تن ندهم. همين الان دلم مي‌خواست بروم به مناطقي كه سونامي زده و اگر كاري از دستم برمي‌آمد، كمك كنم؛ اين هم بخش ديگري از دلايل گرايش به اين موقعيت‌هاست.

” اگر اين بي‌علاقگي به تكرار و عادت را در كنار بحث قبلي‌مان درباره اجراي نقش‌هاي خاص زن مستقل نافرمان بگذاريم، موضوع تازه‌اي پيش مي‌آيد. موقع بازي در قالب اين شخصيت‌هاي مشابه، هيچ‌وقت به احتمال تكراري‌شدن اين نقش‌ها و كليشه‌شدن اين پرسونا فكر مي‌كرديد؟ اين‌كه تعدد چنين شخصيت‌هايي ممكن است به مرور و با توجه به شرايط و ظرفيت‌هاي سينماي ايران به تك‌بعدي شدن و تكراري منجر شود كه گفتيد در زندگي عادي ميانه‌اي با آن نداريد.
*به اين موضوع فكر نكرده بودم و قراري هم نداشتم كه هميشه در اين قالب بمانم، اما از طرف ديگر آگاهي و شناختي درباره سينماي ايران نداشتم و نمي‌دانستم وقتي نقشي را بازي كني و حالا از جهاتي قابل قبول از آب در بيايد، همه پيشنهادهاي بعدي حول و حوش همين كاراكتر و داستان‌هاي مشابه خواهد بود. از مقطعي خودم هم به اين نتيجه‌اي كه مي‌گوييد رسيدم، ولي متأسفانه تمام پيشنهادها شبيه همان كاراكتر بود. با توجه به روحيه‌اي كه در خودم سراغ داشتم، مي‌دانستم تكرار بيش از حد اين قالب خسته و دل‌زده‌ام مي‌كند و تلاش كردم اين اتفاق نيفتد.

تک نگاری 7 - هدیه تهرانی: همين كه دروغ‌گو نيستم، همين كه خودم هستم - امیر قادری



” خطر كليشه‌شدن و تكرار نقش‌هاي مشابه، آن‌هم بدون ظرافت‌هايي كه متمايزشان كند، جزو نكاتي است كه خيلي درباره كارنامه بازيگري شما عنوان شده است. اين نقدها و اظهارنظرها روي كارتان و مسيري كه داريد تأثير مي‌‌گذارد؟
*به‌هرحال من هم مجله‌ها و نوشته‌هاي مختلف را مي‌خواندم، اما اين نظرها گاهي بيش‌تر باعث گيجي و سردرگمي مي‌شد، چون طبعاً يك رأي و نظر واحد درباره كار آدم در اين نقدها وجود ندارد كه بفهمي اتفاق درست كدام است. از طرف ديگر اساساً مفهوم «درست» و «نادرست» هم چندان قطعيتي ندارد، چون مبنايي براي قضاوت نداريم. وقتي مي‌گوييم بازيگر خوب يا بازي كليشه‌اي، بايد ملاك و معياري براي اين بحث داشته باشيم و بقيه را با آن مقايسه كنيم. در سينماي ايران اين استاندارد و معيار ــ به‌خصوص براي بازيگران زن ــ كجاست؟ قاعده بر اين است كه كار هنري و بازيگري حد و انتهايي ندارد، اما احساس مي‌كنم در سينماي ما ته دارد و از يك سقفي بيش‌تر امكان بالا‌رفتن نداريم، چون بستر و شرايطش فراهم نيست. براي رسيدن به شرايط استاندارد و مطلوب در هر رشته‌اي، مجموعه‌اي از عوامل و عناصر بايد كنار هم قرار بگيرند تا كار نهايي شكل درستش را پيدا كند؛ مفاهيم كليدي و بطئي مثل قصه، كارگرداني، دكور، فيلم‌برداري، عوامل فني و شرايط پشت صحنه در كيفيت كار بازيگر دخالت مستقيم دارد. وقتي در سينماي ما يك پاي همه اين‌ها مي‌لنگد، ديگر از بازيگر به تنهايي چه توقع اوج و پيشرفتي داريم؟ به همين دليل است كه مي‌گويم چه تعريف و تمجيدها و چه اعتراض و انتقادها هيچ‌كدام خيلي استاندارد نخواهند بود تا ملاك و استنادي براي منِ بازيگر باشد كه بفهمم كليشه شده‌ام يا دارم راه را درست مي‌روم.

” پس چه دلايل و انگيزه‌هايي باعث مي‌شود كار ادامه پيدا كند و اين ميل به تفاوت و تنوع در نقش‌ها از كجا مي‌آيد؟
* اين‌جا فقط بحث دغدغه و دل‌مشغولي شخصي وسط مي‌آيد، كه بابا من از اين نقش‌هاي مشابه تكراري خسته شدم و دوست دارم چيز تازه‌اي در بازيگري به دست بياورم. همه ما در هر موقعيتي ــ چه به عنوان فعالان سينما و چه نويسنده و مطبوعاتي ــ مي‌دانيم كجا هستيم و با چه شرايطي داريم كار مي‌كنيم و حد اين كارها تا كجاست. در اين شرايط به راحتي به اين نتيجه مي‌ رسيم كه مگر در طول سال چندتا فيلم خوب و قابل قبول در سينماي ايران ساخته مي‌شود و من به عنوان بازيگري كه دنبال تنوع و تجربه مي‌گردم چه‌قدر امكان دارم تا در اين فيلم‌ها بازي كنم. فقط بايد سعي كنم در محدوده پيشنهادهايي كه دارم بهترين يا نزديك‌ترين آن‌ها را به خواسته و سليقه‌ام انتخاب كنم.

” بگذاريد اول بحث يك نكته را هم روشن كنيم؛ اصلاً به نظر شما اين تكرار الگوها كه با تعبير «كليشه‌شدن» بار منفي هم پيدا كرده، بازتاب و برآيند منفي دارد و بازيگر بايد از آن برحذر باشد يا مي‌شود اين حضور قابل‌قبول و جذاب را از اين فليم به فيلم ديگر بُرد و هربار جلوه تازه‌اي از همان شخصيت و منش را روي پرده ارائه كرد.
*به عبارتي مي‌پرسيد كليشه شدن براي بازيگر خوب است يا بد؟ از يك جهت كاملاً با شما موافقم و اصلاً گاهي معني اين تكرار و كليشه‌شدن را نمي‌فهمم. من مي‌گويم در يك مجموعه‌اي كه منجر به ساخت يك شخصيت مي‌شود، به عنوان بازيگر موظفم همه تلاشم را بكنم كه اين كاراكتر به بهترين شكل ممكن تصوير و اجرا بشود. متأسفانه در سينماي ما مقوله شخصيت‌پردازي آن‌قدر پيشرفت نكرده كه ويژگي‌هاي شخصيت‌ها باعث تمايز و تفاوت ابعاد بازيگري و توان هر كدام از ما بشود. در موارد نادري مثل آقاي پرستويي يا آقاي كيانيان اين اتفاق افتاده و خودشان هم جسارت اين تجربه‌گري را داشته‌اند، اما كليت ماجرا خيلي امكان عرضه توانايي‌هاي بالقوه بازيگران سينماي ايران را فراهم نمي‌كند.

” سؤال مشخص من اين است كه براي شما به عنوان بازيگر، تكرار يك پرسونا و شخصيت آشنا و ثابت با تفاوت‌ها و تمايزهاي كوچك و ظريفي كه براساس قصه‌ها ميان‌شان پيدا مي‌كنيد، في‌نفسه مذموم و غيردلچسب است؟ اين را در برابر نگاهي مطرح مي‌كنم كه تنوع و اختلاف بين نقش‌هاي يك بازيگر را به خودي خود و بدون توجه به چگونگي اجراي آن نقش‌هاي متفاوت، امتياز و اعتبار تلقي مي‌كند. مثلاً وجود چندتا نقش دختر شهريِ سركشِ امروزي در كارنامه يك بازيگر باعث انتقاد و ايراد است، اما اگر در هر فيلم طبقه و موقعيت اجتماعي و قوميت آن شخصيت‌ها تغيير كند و از نظر جسمي هم تفاوت‌ها و گاهي معلوليت‌هايي داشته باشد منجر به كسب اعتبار و امتياز مي‌شود. شما هم فكر مي‌كنيد اين تنوع به خودي خود امتياز و مزيتي ايجاد مي‌كند؟
* اصلاً فكر نمي‌كنم كه مزيت عجيب و غريبي باشد، اما اين راهم مي‌دانم كه چالش با نقش‌هاي مختلف و دلهره و اضطراب براي اجراي آن‌ها يك وسوسه دروني است؛ اين‌كه آيا از پس از اين كار برمي‌آيم يا مي‌توانم آن‌قدر از خودم دور شوم كه فرضاً يك زن كُرد را كه ده سال هم از من بزرگ‌تر است، قابل‌باور كنم يا نه؟ من هم قبول دارم كه هيچ‌كدام از اين‌ها كه گفتيد به خودي خود مزيت نيست و در نهايت محصول نهايي است كه همه‌چيز را مشخص مي‌كند.

” از نظر خودتان تفاوت اين‌ها در چيست و شخصا كدامشان را ترجيح مي‌دهيد؟
* اگر مي‌پرسيديد كدام يكي سخت‌تر است، جواب مي‌دادم اجراي نقش‌هاي كليشه‌اي و تكراري. در چنين موقعيتي با ابزار و ماتريال خيلي محدود بايد كاري كنم تا فاصله و تمايز بين شخصيت‌ها از فيلمي به فيلم ديگر رعايت شود، وگرنه بعد از دوسه نقش مشابه خود به خود از سينما كنار خواهم رفت. گاهي تداوم در اين كار و اجراي قابل‌قبول و جذابيت شخصيتي كه ظاهراً تفاوتي با فيلم قبلي ندارد، دردسر و دشواري‌هاي بيش‌تري به دنبال دارد. اگر كليشه به شكل درستي اتفاق بيفتد و بتواني تمايزهاي كوچكي بين‌شان ايجاد كني، كار سخت‌تري كرده‌اي تا وقتي داري از بيخ و بُن شخصيت جديدي را با گريم و گويش و فيزيك متفاوت اجرا مي‌كني. اين شخصيت تازه دلهره و استرس بيش‌تري دارد، مثل هر چيز تازه‌اي كه وقتي به زندگي‌ات اضافه مي‌كني، دلهره‌ها و مسائل تازه و تجربه‌نشده‌اي هم با خودش مي‌آورد. كاراكترهاي تازه و متفاوت از ابتدا براي همه جذابيت دارد، ولي درمورد نقش‌هاي مشابه بايد فكر كنم چه‌طور مي‌شود اين يكي را هم جذاب اجرا كرد تا تماشاگر از ديدن دوباره اين شخصيت خسته و دل‌زده نشود.

” حالا مي‌رسيم به اين موضوع كه براي جذاب‌كردن اين نقش و قالب مشخص و ثابت به چه تمهيدهايي فكر مي‌كنيد؟ يعني براي رسيدن به اين تنوع و وجوه و طيف‌هاي گوناگون يك شخصيت، اين دفعه در اين فيلم تازه بايد چه كار كرد و چه‌كار نكرد تا باز هم مقبول و جذاب از كار دربيايد.
*قبل از اين‌كه بگويم كه من چه كارهايي مي‌كنم، به اين نكته اشاره مي‌كنم كه اين‌ها در وهله اول به قصه و ويژگي‌هاي فيلم‌نامه و خواست كارگردان بستگي دارد، چون تصميم‌گيرنده نهايي نيستم و فقط مي‌توانم براي ايجاد چنين ظرايف و تفاوت‌هايي بحث كنم و سروكله بزنم. پس اين تفاوت‌ها در ابتدا بايد در فيلم‌نامه باشد. نقش من در قرمز و شوكران ارتباط چنداني به هم ندارد، گرچه در نگاه اول ممكن است مشابه و تكراري به نظر برسند. وقتي اين تفاوت‌هاي اساسي و پايه‌اي در نقش‌ها وجود دارد، كار من براي ايجاد اين تمايز به چيزهايي خيلي كوچكي مثل يك جور نگاه خاص يا حركت سر و دست و شكل راه‌رفتن محدود مي‌شود.

” قبول داريد كه به وجود آوردن تمايز و تفاوت‌هاي ظريف و درست بين نقش‌هاي مشابه با اين ابزارهاي محدود كار دشواري است و شايد دشواري‌اش كم‌تر از اجراي نقش يك آدم افليج يا ديوانه نباشد؟
* قبول كه كار بسيار سختي است، اما نمي‌دانم از فلج‌شدن سخت‌تر است يا نه چون تا حالا چنين تجربه‌اي نداشتم كه بتوانم قضاوت درستي بكنم. قطعا دست بازيگر براي زيرورو كردن قالب و شخصيت‌هاي اين‌گونه خيلي بازتر است، درحالي‌كه من اگر يك‌باره بخواهم پرسوناي زن مستقل شهري را در فيلمي زيرورو كنم و چيز كاملاً تازه‌اي خلق كنم، آن شخصيت را نابود كرده‌ام. بازهم بايد تكرار كنم كه معمولا شخصيت‌پردازي در سينماي ايران مفهوم جدي و درستي ندارد. در سينماي دنيا هم فقط بازيگر نيست كه تصميم مي‌گيرد كاراكترهاي جذاب و متفاوتي خلق كند. آن‌جا يك مجموعه پيچيده و توانا دست به دست هم مي‌دهند تا اين اتفاق را تسهيل كنند؛ ميزانسن مهم است، ديالوگ مهم است، گريم و لباس و صحنه و نور مهم است، تدوين مهم است و همه اين‌ها براي آن هدف نهايي به هم كمك مي‌كنند درحالي‌كه در سينماي ما گاهي هر كدام از اين عوامل نهايت كوشش‌شان را مي‌كنند كه اين اتفاق نيفتد! حالا من بايد تلاش مضاعفي بكنم تا به‌رغم همه اين عوامل بازدارنده، جوري جلوي دوربين و روي پرده ظاهر بشوم كه توي ذوق نزنم و مردم مشتاق ديدنش باشند.

” مي‌خواهم يك سؤال تكراري و شايد غير قابل پاسخ‌ بپرسم! اگر همزمان و در شرايط ايده‌آل و يكسان دو نقش به شما پيشنهاد شود كه اولي در ادامه همان قالب آشناست و ديگري به‌كلي متفاوت از هرچه تا به‌حال بازي كرديد، كدام را انتخاب مي‌كنيد؟ فرض را بر اين مي‌گذاريم كه هر دو نقش خيلي خوب نوشته شده و عوامل فيلم‌ها هم بار و اعتبار يكساني دارند.
*فيلمنامه‌هاي هردو را بدهيد بخوانم تا تصميم بگيرم! از آن سوال‌هايي است كه بدون مصداق و مثال نمي‌توانم درموردش فكر كنم. موقع خواندن فيلم‌نامه و در مسير جلورفتن قصه به نتيجه مي‌رسم كه كدام را قبول كنم. بعد كه قصه تمام شد، مي‌رسيم به شخصيتي كه براي بازي من درنظر گرفته شده است.

” وقتي فيلم‌نامه‌اي به دست‌تان مي‌رسد، اولويت را به داستان و حال‌وهواي كلي آن مي‌دهيد يا مستقيماً مي‌رويد سراغ نقشي كه قرار است بازي كنيد؟
*اول قصه را مي‌خوانم و كاري به نقش خودم ندارم. وقتي كليت موضوع و ماجرا دستم آمد، مي‌شود رفت سراغ شخصيت و ديالوگ‌ها و موقعيت‌هايي كه قرار است اجرا كنم. در ادامه بحث قبل اين را هم بگويم كه فرصت و پيشنهاد ارائه يك نقش كاملاً متفاوت با نقش‌هاي قبلي در فيلم دوئل برايم پيش آمد و ابتدا قرار بود نقش سليمه را بازي كنم. در نگاه اول همه شرايط مطلوب اين تغيير پرسونا آماده بود؛ نقش كاملاً متفاوت، گروه توليد حرفه‌اي و يك پروداكشن عظيم در ژانر جنگ كه تا به‌حال تجربه‌اش را نداشتم. قصه را خواندم و آقاي درويش هم معتقد بودند اين نقش با توجه به متفاوت‌بودنش براي من در اين مقطع ايده‌آل است.

  

کاریکاتور تایمز از ماجرای تفنگداران دستگیر شده در آبهای ایران

Image
Image
 
  
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

  

 

نمي دانم به کدام سو گام بردارم
ذهنم خسته است
و رنگ هميشه شاد فکرم آلوده
و دلم ميخواهد تنها پرنده دلم در يک آشيان آرام گيرد
و صبر پيشه سازد .
و عجيب است اما دلم خدا را ميخواهد
آن حس دروني آرامش بخشش را که تهي ميکند هر پليدي را
دلم آرامش و تنهايي کنار دريا را ميخواهد .
دفتر زندگي ام ورق خورده و قلم اميد من بدون جوهر مانده
ايکاش رسوايي آدمها, ترس و عشق آدمها
محدود و محدود بود
ايکاش تک شاخسار پنهان وجود ما هميشه سبز و جوان باقي مي ماند
دلم ميخواست آنقدر وصل و وابسطه بودم که هيچ تلنگري از اين
کاروان بي پنهان نمتوانست جاده نگاهم را به هر کوچه بن بستي منتهي کند

  

اين باغسار سبز تغزل ٬ از من نيست
وقتی تو می توانی با قهری
اين باغ را ز ريشه بخشکانی
و می توانی آن را٬ بی شعله ی حضور بسوزانی٬
ای خالق دوباره ی ققنوسان!
مگذار در سکوت بميرم
وقتی تو می توانی
خاکستر را٬ با يک نگاه
باز بگريانی

  

معجزه شو برای من! برای من که خسته ام
برای بغض کهنه ای٬ که بی صدا شکسته ام
عذاب رخوت ِ تنم٬ رسيده است به ناکجا
در انتظار مرهم از٬ حقيقت ِ ستاره ها
چه عاشقانه مرده ام در انتهای بودنم
غزل٬غزل٬ ترانه شد! از تو نفس ربودنم
به خواب ِ خوش نمی روم! مگر تو خواب ِ من شوی
به ياد ِ اولين نگاه ٬ شروع نبض تن شوی
تبلور دعا و نور ٬ حادثه ی رسيدنی
به اوج ناب ِ آسمان ٬ معنی ِ پرکشيدنی
تو را به نام آخرَت٬ تو را قسم به بی زمان
معجزه شو برای من٬ تو ای نهايت جهان!
 شاید عاشق ترین باشیم٬ ولی این فاصله سده
ببین راحت! چقدر راحت! ما رو از هم جدا کرده
شده مثل یه دیوارُ ٬ نشسته بین ِ دستامون
با هر ثانیه می میره٬ سکوت ِ قلب ِ تنهامون
نه راهی پیش ِ رو داریم٬ نه دلتنگیم واسه ٬پرواز
نفس گیر ِ واسه خوندن٬ همین بغض ِ پر از آواز
ولی با این همه غربت یه حسی تو دلم دارم
یه حسی میگه بعد از تو٬ تو این دنیا یه آوارم
شریک ِ لحظه هام باش ُ٬شروع ِ عشقُ معنا کن
جواب ِ این معما رو٬ تو با معجزه پیدا کن
 
 
 
 
 
 
از خاطرات گمشده می‌ آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم

بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمی ‌پوشم

در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم

شب‌ها شبیه خواب و خیال انگار تب می ‌کند تن تو در آغوشم

تکثیر می ‌شوند و نمی ‌میرند سلول‌های خاطره‌ات در من

انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم

هرچند ... زیر این‌همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من

حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم

بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است

من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی‌ کنند فراموشم ...
 
  
 
انگار با من از همه كس آشناتري

از هر صداي خوب برايم صداتري

آيينه اي به پاكي سر چشمه ي يقين

با اينكه روبروي مني و مكدري

تو عطر هر سيده و نجواي هر نسيم

تو انتهاي هر ره و آن سوي هر دري

لالاي پر نوازش باران نم نمي

خاك مرا به خواب گل سرخ مي بري

انگار با من از همه كس ‌آشناتري

از هر صدا خوب برايم صداتري

درهاي ناگشوده ي معناي هر غروب

مفهوم سر به مهر طلوع مكرري

هم روح لحظه هاي شكوفايي و طلوع

هم روح لحظه هاي گل ياس پرپري

از تو اگر كه بگذرم ، از خود گذشته ام

هرگز گمان نمي برم از من ،‌ تو بگذري

انگار با من از همه كس آشناتري

از هر صداي خوب برايم صداتري

من غرقه ي تماي غرقاب هاي مرگ

تو لحظه ي عزيز رسيدن به بندري

من چيره مي شوم به هراس غريب مرگ

از تو مراست وعده ي ميلاد ديگري

از تو اگر كه بگذرم از خود گذشته ام

هرگز گمان نمي برم از من تو بگذري

انگار با من از همه كس آشناتري

از هر صداي خوب برايم صداتري
 
  
 
دلم می سوزد برای تمام رویاهایی که نیمه تمام ماندند و شاهزاده ای
سوار بر اسب سیاه آمد و با شمشیر نگاه خود تمام رویاهایم را گردن زد.
شاهزاده مرا با خود برد تا دور دست واهمه ها تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها.
و من تب کردم اما ديگر نه رويای نا تمام و نه دستی برای زدودن خسيسی واهمه ها....
آه دلم گرفته است .....
 
  
 
 
ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار
با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار
ای کاش می شد امروز در چشم تو غزل خواند
بار دیگر تو را دید نام تو را عشق خواند

ای کاش زندگی رو از هم نمیگرفتیم
از زنده مردن خویش ماتم نمیگرفتیم
هرگز نگو که این درد تقدیر ناگزیر است
دیروزمان که مرده فردایمان چه دیر است
ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار
با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار
ای کاش می شد امروز در چشم تو غزل خواند
بار دیگر تو را دید نام تو را عشق خواند

با تو شدم من آباد دستان تو مرا ساخت
مشکل ز دستم آورد اما به هیچ مرا باخت
بس کن نزن تبر را بر شاخه ام که خسته ام
این زخم اولین بود یا زخم آخرین است
ای کاش زندگی رو از هم نمیگرفتیم
از زنده مردن خویش ماتم نمیگرفتیم
ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار
با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار
ای کاش فرصتی بود حتی برای یک بار
با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار
 
 
 
  
 
حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ای که خوردم، چون ازت خبر نداشتم

حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی داری اما من ندیدم

حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم

حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو ، تو خواب

حیف با وفایی من، حیف عشق و اعتمادم
حیف اون دسته گلی که ، توی پاییز به تو دادم

حیف فرصت های نقرم ، حیف عمرم و دقیقه م
حیف هرچی به تو گفتم ،راس راسی حیف سلیقه م

حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلاییم ، حیف این عشق و عقیده

حیف شادی توی روزی که می گن تولدت بود
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود

حیف جمعه های دلگیر ، حیف شنبه های رنگی
حیف اون روز که نوشتم ، چشای به این قشنگی

حیف فکرایی که کردم واسه جستن بهونه
حیف عشقی که کسی نیس حالا قدرشو بدونه

حبف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم
حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم

حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا
حیف که تو از راه رسیدی اون و دادمش به دریا

حیف چیزی که ندارم ،حیف ذوقی که نکردی
حیف گرمایی دستم که سپردمش به سردی

حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز ،حیف واژه خیانت

حیف اون همه دعاهام، واسه ی تو شب یلدا
حیف اون چیزی که گم شد ، دیگه هم نمی شه پیدا

حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره
حیف اون حرفا که گفتی ، گفتم اشکالی نداره

حیف چشمایی که گفتم با تو با لبای خندون
حیف آرزوی دیدار ، با تو بودن زیر بارون

  
 
سکوت را دوست دارم ،

هم طراز زندگی است

و از اعتباری بیکرانه

سرشار است
 
  
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

 

بعد کلی بگیر و ببند امروز بالاخره همه چی تموم شد و به امید خدا از فردا دیگه اوضاع مث قبل میشه... به نظر من این تعطیلات نوروزی فقط واسه بر و بچه هایی که مدرسه دارن خوبه فقط برای من یکی که  هیچ جذابیتی نداره برعکس خیلیم کسل کننده اس 

مخصوصا همین روز سیزده به در...حاضرم از صبح تا شب تو خونه حمالی کنم ولی نرم در دامن طبیعت!جدی من موندم مردم چه لذتی از این رفتارها میبرن؟ نه خدایی

تعطیلات نوروز امسال بی خاطره تر از همیشه واسه من سپری شد...نمیدونم چرا امسال هیچی خوشحالم نکرد...انگارهمه چی اون تازگی و جذابیت گذشته ش رو از دست داده بود به هرچی که نگاه میکردم تکراری بود...هیچی سر ذوقم نیاورد...عید دیدنی های امسال هم خیلی کم بود چون بیشتریا رفته بودن مسافرت (این عید دیدنی هم یکی دیگه از اون سنت های مسخره س به عقیده من )

۹ روز بعد از عید هم ۲۰ سالم شد...نمیدونم چرا بازم هیچ حسی نداشتم...جدی شماها وقتی تولدتون میشه خوشحالین؟ من نمیفهمم خوشحال باشیم واسه چی؟ واسه اینکه ۳۶۵ روز دیگه رو بی هدف و بدون هیچ حاصلی سپری کردیم و یه سال پیرتر شدیم؟ یه سال ناتوان تر شدیم...یه سال به مرگ نزدیک تر شدیم؟ آخه اینا خوشحالی کردن داره؟ چند سال پیش فکر میکردم دنیای ۲۰ ساله ها چه قدر میتونه جذاب باشه ولی الان هرچی دور و برم رو نگاه میکنم هیچ نکته جذابی پیدا نمیکنم...هنوز همه چی مث گذشته س...دنیای یه دختر ۲۰ ساله ی تنهای تنها...

تصمیم واسه سال جدید چیه؟ فکر کنم امسال حسابی لاغر بشم...خسته شدم از بس رفتم لباس های خوشگل بخرم ولی سایزم نبود...از بس هرکی بهم رسید گفت حیف نیس اینجوری تپلی موندی و...پس اولین و بزرگترین هدف سال ۸۶ میزون کردن هیکله...بعدشم میخوام دیگه هرجور شده یه جایگاه اجتماعی رو پیدا کنم و خودم رو توش تثبیت کنم از این خوردن و خوابیدن ها و علاف بودنا خسته شدم دیگه شایدم اگه یه مورد خیلی ایده آل پیدا شد ازدواج کردم

از روزیکه ۲۰ سالم شده یه جورایی دیدم نسبت به بعضی از مسائل هم وسیع تر شده...دیگه مثل چند سال پیش همه ی ملاک های ازدواج ایده آلم تو عشق خلاصه نمیشه دیگه دوست ندارم همه اختیار زندگی م رو بدم دست قلبم و خودم هم از همه چی بی نصیب بمونم و سهم همه ی لحظه های زندگیم بشه حسرت و حسرت و حسرت! فکر میکنم با یه دوست داشتن ساده هم میشه خوشبخت شد حتما نباید دنبال اون معشوق رویایی ت باشی

این آخر سالی خبر دستگیری شهرام جزایری ضد حال ترین خبری بود که میشد بشنوم...اصلا فکر نمیکردم بتونن دستگیرش کنن وقتی هم که شب شهرام رو با اون حال و روز و صورت کتک خورده دیدم دیگه بدتر...نکته واقعا جالب این خبر این بود که مدام مقامات تکرار میکردن شهرام توسط مامورین گمنام امام زمان دستگیر شده! حتما هم از طرف امام زمان دستور داشتن که اینجوری شهرام رو سیاه و کبود کنن بعد تحویل بدن

ای بیچاره شهرام

شهرام جزايري عرب

بعدشم این فیلم ۳۰۰ خیلی ضد حال بود...نمیدونم چرا وقتی آمریکا با دولت فعلی ایران مشکل داره میره گیر میده به تاریخ باستانی مون؟دیدن اون تصاویر دور از واقعیت وتحقیری که در فیلم ایرانی ها و از همه مهمتر کوروش کبیر میشدن خیلی عذاب آور بود...

 

وطن یعنی وطن استان به استان
خراسان، سیستان، سمنان، لرستان
کویر لوت، کرمان، یزد، ساری
سپاهان، هگمتانه، بختیاری
طبس، بوشهر، کردستان، مریوان
دو آذربایجان، ایلام، گیلان
سنندج، فارس، خوزستان، تهران
بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن یعنی دلی از عشق لبریز
گره باف ظریف فرش تبریز
وطن یعنی هنر یعنی سپاهان
حریر دستباف فرش کاشان
وطن یعنی ز هر ایل و تباری
وطن را پاسبانی، پاسداری
وطن یعنی دلیر و گرد با هم
وطن یعنی بلوچ و کرد با هم
وطن یعنی سواران و سواری
لر و کرد و یموت و بختیاری
وطن یعنی سرای ترک با پارس
وطن یعنی خلیج تا ابد فارس

 

امسال قرار بود به خاطر حمایت از پاسارگاد و اعتراض به آبگیری سد سیوند به نام کوروش کبیر نامگذاری بشه در آخرین روزهای سال هم توهین این فیلم باعث شد که ۱۰۰٪ سال ۸۶ مذین بشه به نام "کوروش کبیر"

خداوندا در اين سالي که در پيش است

نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي ،ليکن

در آغاز طلوع روشن سالي،که مي آيد

کمک کن تا رها سازم ز خود

من کوله بار يک هزار و سيصد و افسوس

هزار و سيصد و اندوه.

خدايا مهربانم کن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

تو لبخند رضايت را عطايم کن

بفهمان زندگي زيباست

خداوندا،تو راه سبز ايمان را نشانم ده

تو نيکي پيشه ام فرما

که راه حق صبورانه بپيمايم

و هرگز من نباشم از زيان کاران

رفيقا،مهربانا،عاشقم فرما

مرا در شط پر مهر گذشتت،شست و شويم ده

تو پاکم کن،قرارم ده

کريما،دست هاي گرم و لبخندي،عطايم کن

تو اي نزديک تر از من به من

اينک مرا در ياب،پناهم ده

عزيزا،پاسدار حرم هر لحظه ام فرما

تو ذکرت را عطايم کن

که با يادت،دلم آرامشي يابد

حبيبا قدردان خوبي ام فرما

تو،گرداننده ي دل ها و چشمانم

تو اي تدبير بر هر روز و هر شامم

تو چرخاننده احوال اين دنيا

بگردان،حال من را سوي آن حالي که مي داني

تو آرامش عطايم کن

تو اي آموزگار پاک خوبي ها

تو راه مهرورزي را نشانم ده

بگير اين دست تنهاي مرا،در دست پر مهرت

طبيبا،اي که نامت مرهم دردم

شفايي مرحمت فرما

تو را مي خوانمت اينک

اجابت کن مرا،اي منتهاي راه رهجويان

تو بر ميناي اين هستي

رضا بودن عطايم کن

که من همراه هر سختي

بجويم گوهر پنهان و زيباي گشايش را

خدايا مزه پاک عطش را بر لبان تشنه ام بنشان

بنوشان جرعه اي از آن طهور ناب روحاني

مرا مست مي جام حضورت کن

براي محو تاريکي،بسوزان جهل من را،

شعله ام گردان

مرا در اين سيه سودا،وين سرماي پر سوز و سکوت

سايه هاي سرد ،ياري کن

و با تدبير پر مهرت

سحرگاهان سروش سبز سيماي سعادت ساز ساقي،

هديه ام فرما

خداوندا

نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي اما

براي مردمان خوب اين وادي

عطا فرما،

هزار اميد

هزار و سيصد آگاهي

هزار و سيصد و هشتاد بهروزي

هزار و سيصد و هشتاد و شش لبخند زيبا را.

شاعر:کيوان شاهبداغي

  

پیش به سوی ۳۵۲ روز دست نخوره...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa  | 

 

دل بريدم از تمام زندگى از تو گم گشتم به نام زندگى

با تو بودن شد برايم هر نفس معنى ناب كلام زندگى

موج خواهشهاى تو اما كشيد عاقبت ما را به دام زندگى

به نام زندگانى حرامم شده جوانى

نوش دارويى به ما تلخى نكن تا ننوشم زهر جام زندگى

با تولد رنج ما آغاز شد رنج افتادن به دام زندگى

به ياد روزهاى خوش زندگيم افسوس كه در آن آتش افتاد

 

دفترم را باز می کنم ، اولین صفحه حکایت از رفتنت دارد ...
به صفحات دیگر نگاه می کنم ، تمام صفحات را از نبودنت ، از غم دوریت
از چشم انتظاریم و از امید به بازگشتت پر کرده ام .... تنها یک برگ سفید باقی مانده ...
که برای آمدنت خالی گذاشته ام .....

 

مى خواهم براى از دست دادنت بگريم اما فراموش كرده بودم كه تمام
اشكهايم را براى بدست آوردنت ريخته بودم

 

وقتی رفتی خنده ها مرد تا هميشه
گريه موندو من که گفتم زندگی بی تو نميشه

 

چی بخونم وقتی چشام از هجوم گریه خیسه
وقتی هیچ کس نمی تونه گریه هامو بنویسه
چی بخونم وقتی قلبت منو از تو و قصه رونده
وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده
چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره
وقتی هیچ کس نمی تونه تو رو پیش من بیاره
شب هم نفسی٬شب بلند تنهایی٬ تو که هم نفسی بگو کجای دنیایی
چی بگم وقتی ترانه بی تو جلوه ای نداره
وقتی آواز من و خاموش توی کوچه جا میذاره
وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست
چی بخونم وقتی چشام از هجوم گریه خیسه
چی بخونم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

 
...
من تو را پیدا کردم٬ بیهوده به دنبالت می گشتم٬من تورا داشتم و نمی دانستم.
چون نمی دانستم همیشه قیمتی ترین چیزها ٬ آنهایی نیستند که
در دور دست ها به دنبالشان می گردیم.
گاهی همه هستی در کنار ماست٬ کم سویی چشمهاست که مارا به بیراهه می کشاند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa 

  

منم دلتنگم !
ان قدر که با نامت مي گريم !
دل تنگي...
انتظار...
من ...
من غريب تر از هميشه ام عشق من...
تو که خوب مي دانستي که همه تنها آشنايي را به يدک مي کشند و تو آشناي مني...
تو که مي دانستي هر نفسم با نفست بيرون مياد...
تو...
يادت نمي آيدعشق من؟...
يادت هست در آغوشم کشيدي که من همه کس توام ! ...
من براي تو ...
براي تو که همه کس مني...
براي تو که همه ي دنياي ساده و کودکانه ي مني دلتنگم...
من براي چشماني دلتنگم که روزهاست رهايم کرده اند..
من براي دست هايي دلتنگم که روزهاست تنهايم گذاشته اند و رفته اند
من روزهاست که خاموشم...
بگذار فکر کنند اين ها هذيان هاي يک بيمار تب آلود است...
بگذار فکر کنند شعر است !
استعاره هاي ادبيست و برايم دست بزنند ..
بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات دروني وجودم را مي خورند و دارم تمام مي شوم
براي آن ها بي آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...
به من حق بده نازنينم! تو حق بده...
اين آشفتگي را بر من ببخش وليکن من براي تمام شدن خويش اين طور گريان نيستم...
من برای رفتن توست که می نالم ....

  

اصلا مهم نیست پروانه های دلم چقدر در هوای دیدنت بیقرار شده اند
یا تا کی قرار است٬شبنم ها گاه گاه به میهمانی ایوان چشم هایم بیایند.
یا آخرین باری که شکستن سکوت را مزه مزه کردم کی بوده باشد...
یا شب باشد و تو ماهم باشی و یا روز باشد و تو خورشیدکم.
بگذار همان زبان رسمی چلچله ها که هی پاییز را به یادمان می آورند درهای گفتگو را به رویمان باز کند.
دیشب را هم با بالشی خیس و با لالایی پنجره ای که تمایل به بستن نداشت٬ گذراندم.
و حالا اصلا مهم نیست که نگاهم می خواهد تا کجا بدود.
همین که تو نصف النهار مبداء عاشقیم شده ای کافیست.
چقدر تاخیر دارم تا تو...و تو ساعت طلوعت را با کدام منظومه هم تنظیم کرده ای هم٬
دیگر به در این روزهای خاکستری نمی خورد.
بگذار اصلا مهم نباشد تو دچاری یا من٬تو ناچاری یا من...
یا تمام این دلواپسی های ارغوانی!!!

 
 
باز عطر یاد تو،در خاطره ی اتاقم پیچید!

باز مهربانی چشمهایت،

پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد!

باز گرمی دستانت،

روحم را تا دورترین،لمس یادها برد!

نازنینم!

به شب و روز قسم!

به تلالؤ امواج قسم!

به برگ برگ شاخه های درختان قسم!

به بی قراری بادهای سرگردان قسم!

به آواز قمری های حیاتم قسم!

نـــمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم!

نــــمی توانم!
به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،

دلم گرفته است!

به دیدار ایـن دل غمگین بیا!

شانه هایــت را برای ایــن هــمه بارش،کم دارم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت   توسط PaaRmiDa