تبليغاتX
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود

 

 


حق با تو بود: ميبايست ميخوابيدم...
امّا چيزي خوابم را آشفته كرده است،
در دو طاقچه روبرويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام با اون گيسهاي سياه وزوز پريشانشان...
كاش تنها نبودم،
فكر ميكني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد؟
كاش تنها نبوديم،
آن وقت ميتوانستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر انقدر بلند بلند بخنديم تا همسايه هامون از خواب بيدار شوند...

 


ميداني، انگار چرخ فلك سوارم، انگار قايقي مرا ميبرد، انگار روي شيب برفها با اسكي ميروم...
مرا ببخش ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت؟
ميشنوي؟ انگار صداي شيون مي آيد،
گوش كن!


ميدانم كه هيچ كس نميتواند كه عشق را بنويسد،
اما به جاي آن ميتوانم قصه هاي خوبي تعريف كنم.
گوش كن:
يكي بود، يكي نبود
زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه، به جاي خواندن آواز ”ماه خواهر من است“، به جاي علوفه دادن به ماديان آبستن،* به جاي پختن كلوچه شيرين، ساده و اخمو،* در سايه ي بته هاي ريشه كن نشسته بود و كتاب ميخواند...
صداي شيون در اوج است، ميشنوي؟


براي بيان عشق به نظر شما كدام را بايد خواند: تاريخ يا جغرافي؟


ميداني،* من دلم براي تاريخ ميسوزد، براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند، براي خمره هاي عسلش كه در ره ها شكسته اند...
گوش كن! به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگري نوشت:
حق با تو بود: ميبايست ميخوابيدم،
امّا مادربزرگها گفته اند چشمها نگهبان دلهايند...
ميداني،
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار درگزرند: كودك، خرگوش، پروانه...
و من چقدر دلم ميخواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانند كه بي نهايت بار در نامه ها و شعرها، در شعله ها سوختند تا سند سوختن نويسنده شان باشند.


پروانه ها... آخ...


تصور كن: تنها انديشه چيزي مبهم كه انعكاس لرزاني از حس ترس اميد را در ذهن كوچك و رنگارنگشان ميرقصاند، به گلها نزديك ميشوند...


يادم مي آيد روزگاري ساده لوحانه، صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته ميكردم...


عشق را چگونه مي شود نوشت؟


در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه كه به غفلت آن سؤالي بي جواب گذشت، ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است، اگرنه چشمانم را ميبستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي ميخواند: من تورا، او را، كسي را دوست ميدارم...

 

نوشته:مرحوم حسین پناهی

  

 

توي خواب و توي رويا، رو دلم تو پا گذاشتي
اينجا تو بيداري اما، دلمو تنها گذاشتي
 
اومدي قدم گذاشتي تو به آرومي تو دنيام
به همون لطافتي که، گم شدي تو خواب و رويام
 
اومدي مثل پرنده، روي بوم من نشستي
دل من قفس نبود که، پس چرا اونو شکستي
 
اومدي مثل کسي که مي تونست ترانه باشه
واسه زنده بودن من، بهترين بهانه باشه
 
اومدي شدي کسي که تا هميشه بهترينه
ولي افسوس که نموندي، آخر قصه همينه
 
اومدي مثل يه صوفي با نگاهي خيلي ساده
حتي ذره اي نگاهت از سر چشام زياده
 
اومدي مثل يه خورشيد با يه نور ارغواني
اما بي تو تنها موندم، تو بهار نوجواني!

 

 


 

یه نفر تو آخرین ثانیه ها از راه رسید
اون با آخرین ستاره، دست مهتابو بوسید

اون ،تو اولین قرارِ عاشقی پیشم نشست
اون با چشمای قشنگش غم قصه رو شکست

اون همون لحظه رسید که عاشقی میخواست بمیره
اون اومد تا عاشقی رونق بگیره

میدونست لحظه ی دیدار منه
میدونست هنوز ستاره روشنه

اون سرِ ساعت عاشقی من، جوونه کرد
اون منو عاشق ِ آشیونه کرد

اولین قرارِ عشقو تو چشای اون نشستم
آخرین شبای عشقو تو چشای اون شکستم

دل من هنوز نداره اینو باور
که قشنگترین بهارم، برسه لحظه ی آخر
 
 
 
 
بهانه م برای زندگی تو نبودی اما...اعتراف میکنم که با رفتنت بهونه ایی ندارم برای زندگی!
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa  | 

 

 

شبيه شمع كه خيلی نجيب می‌سوزد

دلم برای تو گاهی عجيب می‌سوزد

دلم برای دل ساده‌ام كه خواهد خورد

دوباره مثل هميشه فريب می‌سوزد

نشسته‌ای به اميد كه؟ گـُر بگير ای عشق

هميشه آتش تو بی لهيب می‌سوزد

تو اشتباه نكردی گناه آدم بودم

اگر هنوز بشر پای سيب می‌سوزد

من آشنای تو بودم ولی ندانستم

غريبه‌ها دلشان هم غريب می‌سوزد

برای من فقط اين دل ز عشق جا مانده است

كه با نگاه شما عن قريب می‌سوزد

 

 

اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره


اون تو فكرت نمي مونه ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره  از ياد اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد


اون كه رفته ديگه
برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش
يه دونه ستاره داره تو چرا به پاش مي سوزي
چشم به راه اون مي دوزي


اون كه رفته از تو حتي يه نشوني هم نبرده
گل لبخند تو چيده سهم شادياتو برده


اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره


اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره!

 

 

نفرين به دست سرنوشت قسمت من رو بد نوشت
نفرين به اون اتشي كه افتاده توي اين بهشت


نفرين به دستاي تو كه زنجير عشق و پاره كرد
نفرين به اون نگاه تو كه قلبم و بيچاره كرد


نفرين به قاب عكس تو به روي ديوار اتاق
نفرين به اون سنگ دلت از من نميگيره سراغ


نفرين به كار روزگاراز تو چي مونده يادگار؟
نفرين به دنياي تو كه با من شده ناسازگار

 

 

تو رو هرگز نمي بخشم تو واسم يه خواب تاری
مثل لحظه هاي رفته تو برام ارزش نداری

تو رو هرگز نمي بخشم
واسه عمري كه شكستم
مگه اين گناه من بود
كه به پاي تو نشستم

تو برو با اون غريبي كه تو قلبت لونه داره
عشق تو مي برم از ياد كه برام فايده نداره


تو به هركسي رسيدي لبا تو خندون كردی
اخرش سير شدي و چشمش و گريون كردی


تو به هر كس رسيدي قلبت و پيشكش كردی
من عروسك نمي خوام عشق و بي ارزش كردی

 

تورو هرگز نمي بخشم
واسه عمري كه شكستم!

 

 

تفاوت غريبی است ميان اين باران پاييزی و آن باران بهاری ... يکی اشک شوق وصال است و ديگری اشک فراق!

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa 

 

تا حالا هیچوقت پا نداده بود که بتونم یه فیلمی رو تو اکران اول یا همون اکرانی که تو جشنواره فیلم فجر میشه ببینم همیشه هم حسرتش رو خورده بودم! اما امروز بالاخره طلسم این همه سال شکسته شد و من تونستم یکی از جنجالی ترین فیلم های جشنواره بیست و پنجم رو ببینم!

اخراجی ها

 

از صبح کلی ذوق داشتم با غزاله و نازی هماهنگ کردیم که ساعت ۴ دم سینما باشیم چون گفته بودن ساعت ۴ و نیم بلیت فروشی شروع میشه و ۵ هم خود فیلم! چون فضای فیلم رو میدونستم و شلوغی ها رو هم پیش بینی کرده بودم به مامان گفتم نیا! اما گیر داد که الا و بلا منم باید بیام چونن میگن فیلم زهر داره!

 

ساعت ۴ که رسیدم دم سینما یه صف تقریبا ۳۰ یا ۴۰ متری رو دیدم! حالا نازی و غزاله کجان؟ دقیقا ۲ متر آخر صف! از اینکه بلیت بهمون برسه حسابی نا امید شده بودم به این جمعیت اضافه کنین افرادی رو که هر لحظه بیشتر و بیشتر میشدن! مامان که تا حالا اینهمه جمعیت رو یه جا واسه دیدن یه فیلم ندیده بود کلی هیجان زده شده بود از یه طرف هم ترسیده بود همه ش میگفت نکنه یه بلایی سرمون بیاد! یه پسره هم که پشت سر ما تو صف واستاده بود گفت : شنیدم چند تا از مخالفین سر سخت ده نمکی قراره بیان و شلوغ بازی در بیارن! البته اون شوخی کرد ولی مامان جدی جدی باورش شده بود! هنوزم که چند ساعتی از خروج ما از سینما میگذره همه ش میگه خدا عمر دوباره به ما داد!

 

بلیت فروشی شروع شد و بلیت هم بهمون رسید البته بماند که بیرون سینما بازار سیاه بیداد میکرد شنیدم قیمت بلیت تا ۱۵ هزار تومن هم رفته بوده!

 

حالا ساعت ۱۰ دقیقه به ۵ بود و ما هم تو سالن! صمیمت تو سلان انتظارموج میزد! و واقعا چاره ای جز این هم نبود همه کاملا رفته بودیم تو بغل همدیگه! هوای گرم تهویه نا مناسب شلوغ بازی های پسرای جوون و....راستش یه لحظه خودمم احساس خطر کردم  جو خیلی بدی شده بود هر لحظه امکان داشت یه خطری پیش بیاد و...مسعود ده نمکی هم قرار بود ساعت ۹ واسه جلسه نقد و بررسی بیاد!

 

ساعت ۵ و ۱۰ دقیقه درهای سالن باز شد و همه حمله ور شدن داخل...بازم بماند که چه اتفاقاتی اون وسط مسطا برای دختر خانوما پیش اومد! روسری خودمم کاملا در اومد و تا لحظه ایی که رفتم رو صندلی م بشینم روسریم دستم بود!

 

ظرفیت سالن پر شده بود و خیلی ها یا ایستاده فیلم رو تماشا کردن یا روزنامه انداختن و نشستن رو زمین! خیلی فضای جالبی شده بود همه هم با همدیگه حرف میزدن دوست و آشنا و غریبه هم نداشت!

 

چند دقیقه اول اینقدر همه هیجان زده بودن که فقط الکی میخندیدن! بدون اینکه بدونن به چی دارن میخندن!

فیلم داستان یه جوون شرور بود که کامبیز دیر باز نقشش رو بازی میکرد این جوون قصه ی ما عاشق دختر یه حاج آقا شده بود که کلی مذهبی بودن و هیچ رقمه با این جوون عاشق پیشه سنخیت نداشتن... تاا ینکه یه روزکه کامبیز دیر باز و دوستاش (اکبر عبدی و علی اوسیوند و ارژنگ امیر فضلی و...) تو قهوه خونه نشسته بودن تلویزیون یه تصاویری از جنگ نشون داد و این اراذل و اوباش تصمیم گرفتن راه بیفتن برن جنگ! اولش حالت فرمالیته داشت و قرار بود چند تا عکس بگیرن و برگردن ولی بعد....

 

روزیکه برای ثبت نام به مسجد محل رفته بودن امین حیایی هم بهشون پیوست! (سکانس اولی که امین وارد فیلم شد به دلیل نوع گریم و راه رفتنش کسی تو سینما نشناختش! یه دفعه من بلند داد زدم امین حیایی...همه بر و بچ اطراف منم با هم گفت ااااا امین حیایی و سالن منفجر شد! ) خلاصه همه این آدما راه افتادن و رفتن جبهه! سپند امیر سلیمانی هم همراهشون بود که روی هم رفته شاید ۱ دقیقه هم بیشتر بازی نکرد تو طول فیلم! سید جواد هاشمی /عبدالرضا اکبری/فخرالدین صدیق شریف و ممد رضا شریفی نیا هم جزو افراد تو جبهه بودن که قرار بود این گروه رو که همون روز اول از پادگان اخراج کرده بودن سر به راه کنن

 

ارژنگ امیر فضلی حسابی ترکونده بود نقش یه آدم معتاد رو بازی میکرد و الحق و والانصاف هم تو نقشش فوق العاده بود بیشتر بار طنز فیلم هم روی دوش ارژنگ بود!   امین حیایی هم باز نشون داده بود که هر وقت اراده کنه میتونه کلیشه های دور و بر بازیگری ش رو از بین ببره...کامبیز دیر باز هم خیلی عالی کار کرد...اکبر عبدی هم با وجودیکه نمک ریختناش بیشتر به لوس بازی شبیه بود اما در مجموع خوب بود...

 

اینم یکی از سکانس های باحال فیلم بود که مسئول رزمنده ها (شریفی نیا) برو بچ رو تو رستوران بی راهی جا گذاشت و رفت

 

این گروه اخراجی قصه ما اونقدر تو پادگان ادا و اطفار در آوردن تا بالاخره آدم شدن...توی یک بمب باران امین حیایی ماسک ضد شیمایی ش روداد به یه دختر بچه ایی که هنوز نفس میکشید و کلی هم گریه کرد...علی اوسیوند هم شهید شد و در نهایت کامبیز هم شربت رو نوشید (یکی از دیالوگ های اکبر عبدی: یکی از فامیلای ما گفته تو جبهه بهتون شربت دادن نخورین چون شهید میشین...اگه دوتا بخوری که مفقود الاثر میشی )

 

خیلی دوست داشتم میموندم و میدیدم ده نمکی در مورد فیلمش چی میگه ولی مامان و غزاله اینقدر غر غر کردن که نشد...به قول یه پسره تو سینما: ده نمکی شده مایکل مور ایرانی ها...هی ساز مخالف میزنه هی ملت حال میکنن

 

هنوز دارم در مورد فیلم فکر میکنم...نمیدونم پرداختن به جنگ و دفاع مقدس به این شیوه درست بود یا نه...یه جورایی تصورات من نسبت به جنگ تغییر پیدا کرد شایدم راست بگه دلیل نمیشه هر کسی که شهید شده از اولش قدیس و معصوم بوده باشه! شاید خیلی از این شهدا که الان براشون سر و سینه میزدیم از همین تیپ آدما بودن! نمیدونم ...نمیدونم...فیلمش در عین اینکه میخندوند باطنت رو به گریه می انداخت!

 

امروز فهمیدم مسعود ده نمکی هم بین مطبوعاتی ها و هم بین قشر عادی مردم فوق العاده محبوبه...چون بعد از اتمام فیلم حضار چندین دقیقه ی متمادی تشویقش کردند!

 

سینمای ایران | اخراجی ها
( عکس : بابک بزرویه )

 

این هم وبلاگ شخصی آقای ده نمکی: وبلاگ شخصی مسعود ده نمکی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa 

 

Image hosting by TinyPic


نگام نميکني چرا ؟

 مگه نميدوني اگه يک لحظه چشماتو ببندي دنيا تاريک تر از شب ميشه

نگام نميکني چرا ؟

مگه نميدوني پيش نگاه تو زنده بودم و زندگي ميکردم

از پشت کدوم ابر ؟    از سوي کدوم ستاره ؟

از اشک کدوم شبنم ؟  تا پيدا کنم دوباره ؟

نگام نميکني منو از بس جز تو منو تماشا کرد

ديگه خودمو از همه پنهون ميکنم

صدا نميکني منو  چرا ازم بي خبري ؟

چقدر بايد گريه کنم ؟  چرا منو نميبري ؟

پشت پنجره آرام و بي صدا ولي منتظر گريه ميکنم

بيا اي تنها التهاب و اضطراب بــــــــــــيـــــــــــــــــــــا

 

Image hosting by TinyPic

اینم ورژن ترانه مانندشه!

Image hosting by TinyPic

 

نگام نميکني چرا ؟ چرا نميبيني منو ؟

 چرا ازم پس ميگيري شباي با تو بودنو ؟


صدا نميکني منو  چرا ازم بيخبري ؟ 

چقد باید گریه کنم؟ چرا منو نميبري ؟


تشنه تر از اشکم و بازدر انتظار هق هقم

براي بخشيدن من بيا بيا به بدرقه م


تموم لحظه هاي من سياه شده به دست من

دروغه خنده هاي من حقيقته شکست من


ميخوام صدات کنم ولي کمـم براي گفتـنت

لبم يه قطره خواسته از چشمه دور روشنت


بگو نترسم از خودم که با تو التهاب نيست

 بگو که در پناه تو فرصت اضطراب نيست


صدا نميکني منو چرا ازم بيخبري ؟ 

چقدر باید گریه کنم؟ چرا منو نميبري؟!؟!؟

 

Image hosting by TinyPic

 

اینم لینک دانلود آهنگ این ترانه که "محمد علیزاده" خونده

 

ترانه اضطراب

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa  | 

 
 

در کوچه باد می‌آید
این ابتدای ویرانی‌ست
آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند، باد می‌آمد
ستاره‌های عزیز
ستاره‌های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد
دیگر چه‌گونه می‌شود به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟
ما مثل مرده‌های هزاران‌هزارساله به هم می‌رسیم و آن‌گاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

 


من سردم است
من سردم است و انگار هیچ‌وقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه‌ترین یار "آن شراب مگر چند ساله بود؟"
نگاه کن که در این‌جا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چه‌گونه گوشت‌های مرا می‌جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟

 


من سردم است و از گوش‌واره‌های صدف بیزارم
من سردم است و می‌دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند.


 

خطوط را رها خواهم کرد
و هم‌چنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل‌های هندسی محدود
به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم‌برد
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم
و زخم‌های من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
من این جزیره‌ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده‌ام
و تکه‌تکه‌شدن، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد.

 


سلام ای شب معصوم!
سلام ای شبی که چشم‌های گرگ‌های بیابان را
به حفره‌های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می‌کنی
و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را می‌بویند
من از جهان بی‌تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم
و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی‌ست
که هم‌چنان که ترا می‌بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می‌بافند.


سلام ای شب معصوم!


میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله‌ای‌ست
چرا نگاه نکردم؟

 

 

 

*۱: والنتاینه! روز عشق و عشاق و این برنامه ها...پارسال این موقع حداقل یکی بود که بهش این روز رو تبریک بگم و تو دلم آرزو کنم سال دیگه همین روز نشسته باشه پیشم...اما الان اون یه نفرم دیگه نیس و منم هیچ آرزویی ندارم! چه قدر عذاب آوره زندگی بدون رویا و آرزو!

 

 

 

*۲:هیچوقت خودمو قاطی سیاست و اینجور مسائل نکردم چون اونقدر از من با سواد تر و با سطح فکری بالاتر هستن که نظر میدن و بحث میکنن که احساس میکنم حرف های من بین صحبت های اونا شبیه لطیفه میشه! اما نمیدونم چرا وقتی امروز راهپیمایی ۲۲ بهمن رو دیدم یه جورایی هم حال کردم هم غرور ملی م فوران کرد! ( )

 

همه چیز فوق العاده بود...همه یکدل و ساده و صمیمی!

 

 

 

 

*۳: از همون روز اول که آلبوم جدید رضا صادقی رو شنیدم احساس کردم توی ۲ تا از این ترانه ها پای "فرزاد حسنی" هم در میون بوده! یکی ترانه "بی خداحافظ" بود و دیگری هم ترانه"چاره ندارم" البته وقتی دیدم هیچ خبری نیست و کسی چیزیدر این رابطه نمیگه کم کم بی خیال شدم تا اینکه چند روز پیش رضا صادقی خودش گفت دو بیت آخر ترانه" بی خداحافظ" مال فرزاده

 

تو که تنها نمی مونی منه تنها رو دعا کن

خاطراتم رو نگه دار اما دستامو رها کن

دست تو اول عشقه بسپرش به آخرین مرد

مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه میکرد

 

حالا بی صبرانه منتظرم در مورد ترانه "چاره ندارم" هم افشا گری صورت بگیره

 

 

*۴: تا دیروز فقط اهل  هنر و اصحاب رسانه فرزاد حسنی رو به باد فحش و بد و بیراه و انتقاد میگرفتن از چند روز پیش فعالان سیاسی هم بهشون اضافه شدن! فرزاد جان خوش بگذره

 

  

*۵: جشنواره هم بالاخره تموم شد...آی حال کردم بهرام رادان و باران کوثری سیمرغ گرفتن

 

 
 

*۶:شعر بالا هم از روان شاد"فروغ فرخزاد" بود...خودمونیم والنتاین بدون عشق واقعا سرده

 

 
 
 
*۷: این متن هم باز از فرزاد حسنی
 
 
 
به زير طاق حضورت
به زير سايه گرم وجودت
در كنا ر آنچه ماندني است
و در  پيشواز آنچه بازگشتني است
در ميان همه داشتن ها و دوست داشتني ها
فقط به نعمت نام تو
كه جها مرا پر كرده است، بسنده مي كنم
با داشتنت در زير سايه
و طاق حضورت سعادت نزديك است
نزديكتر از هميشه

 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa  | 


زندگی دفتری از خاطره هاست


خاطراتی شيرين


خاطراتی مغشوش


خاطراتی که ز تلخی رگ جان مي گسلند


ما ز اقليمی پاک


که بهشتش نامند


به چنين رهگذری آمده ايم


گذری دنيا نام


که ز نامش پيداست


مايه پستی هاست


ما ز اقليم ازل


ناشناسانه به اين دير کهن آمده ايم


چو يکی تشنه به ديدار سراب آمده ايم


ما در آن روز نخست


تک و تنها بوديم


خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود


سخنی از پدر و مادر دلبند نبود


يک زمان دانستيم


پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست


خواهر و همسر دلبندی هست


ما همه همسفريم


کاروان مي رود و مي رود آهسته به راه


مقصدش سوی خداست


همه از سوی خدا آمده ايم


باز هم ره سپر کوی خداييم همه


ما همه همسفريم


ليک در راه سفر


غم و شادی به هم است


ساعتی در ره اين دشت غريب


مي رسد راهروی خسته به خرمکده ای


لحظه ای در دل اين وادی پير


مي رسد همسفر شاد، به ماتمکده ای


يک نفر در شب کام


یک نفر در دل خاک


يک نفر همدم خوشبختی هاست


یک نفر همسفر سختی هاست


چشم تا باز کنيم


عمرمان مي گذرد


وز سر تخت مراد


پای بر تخته تابوت گذاريم همه


ما همه همسفريم


پدر خسته به راه


مادر بخت سياه


عاشقانی که ز هم دور شدند


دخترانی که چو گل پژمردند


کودکانی که به غربت زدگی


خفته در گور شدند


همگی همسفريم


تا ببينيم کجا، باز کجا


چشممان بار دگر


سوی هم باز شود


در جهانی که در آن راه ندارد اندوه


زندگی با همه معنی خويش


از نو آغاز شود


زندگی دفتری از خاطره هاست


خاطراتی شيرين


خاطراتی مغشوش


خاطراتی که ز تلخی رگ جان مي گسلند

 


تقدیر همیشه حرف خودش رو میزنه...

تقدیر نه به من...نه به تو اجازه نمیده که راه خودمون رو بریم...

تقدیر گاهی مچ ما رو سر بزنگاه به هم رسیدن می گیره....

تاحالا چقدر شده که سلام نکرده مجبور شی بری؟

تا حالا چند بار شده که نصف راه برگردی و ادای موندن اختیاری رو در بیاری؟

تا حالا برای این همه غصه دلت لرزیده؟

تا حالا پا پس کشیدی؟

تا حالا مجبور شدی همه چیز رو بذاری و بری؟

تقدیر همیشه حرف خودش رو میزنه...

چقدر سخته برای آخرین بار بگی خداحافظ...

تا حالا چند بار گفتی خداحافظ؟

چند بار؟

آه از این همه خدا حافظ...

خداحافظ...

 

 

متن آخر باز هم از فرزاد حسنی عزیز بود

+ نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa 

 

بچگی ها یادته؟ یادته اون روزا دلا چه قدر صاف و ساده بود؟یاته تا یه مداد و دفتر بهت میدادن یه مشت خط سردرگم میکشیدی و کلی ذوق میکردی که آره عجب شاهکاری از آب دراومد؟ یادته اون روزا عاشق بهار بودی و عیدی...عاشق ماهی کوچولوی توی تنگ که وقتی دمش رو تکون میداد چهره کوچیکت سرشار ازخنده ایی ملیح میشد؟اون روزی که با توپ زدی تن شعمدونی رو شکوندی و ته دلت کلی غصه واسش خوردی یا وقتی جوجه کوچیک ماشینی ت مرد و به خاطرش اعتصاب غذا کردی رو یادت میاد؟ یادته اون روزا وقتی مامان و بابا در مورد آینده ت حرف میزدن لپات گل مینداخت و خجالت میکشیدی؟ یادته همه غصه های بچگیت تو پر نکشیدن باد بادکت و ترکیدن بادکنکت خلاصه میشد؟

 

یادته اون روزا واسه بلند شدن و حرکت کردن دست مامان بابا رو سفت میگرفتی و اگه یه شب هرکدومشون خونه نبودن چه قدر بهونه گیر میشدی؟ یادته اون روزا که سیب میخوردی و دندون شیری هات لق میزد؟ یادته وقتی مریض میشدی مامان تا صبح با اشک پا شویه ت میکرد؟ یادته توپ قلقلی ت رو وقتی زمین میزدی تا کجا میرفت؟یادته اون توپ رو بابات بهت عیدی داده بود؟ یادته چشم هات اون موقع ها چه برقی میزد و شرط دوستی ها فقط سهیم شدن تو بازی های بچگی بود؟ خونه های کاغذی و خاله بازی ها یادت میان؟

 

 

مطمئنم همه ی اینا رو روشن و شفاف به خاطر داری...هنوزم یه وقتایی بچه میشی اما ای کاش هیچوقت این بچگی رو تو خودت نمیکشتی...بزرگ که شدی دیدی این آدم بزرگا اون آدم بزرگای رویایی بچگی ت نبودن...حالا اگه دست جوون جماعت یه قلم و کاغذ بدی بی معطلی یه قلب میکشه که یه تیر از وسطش رد شده! حالا جوونا عاشق پاییزن و متنفر از بهار! آخه پاییز بهاریه که عاشق شده! حالا همه بی تفاوت از کنار ماهی های باد کرده و مرده روی تنگ آب میگذرن و خیلی ها هم یادشون میره که سر سفره هفت سین باید ماهی گلی بذارن! حالا دیگه هیچ کس نگران شکسته شدن بوته گل شعمدونی نیست چون هر روز هزاران هزار نفر به هزاران دلیل مختلف تو هزار جای متفاوت میمرن و انگار که نه انگار! حالا دیگه لپ هیچکس واسه از آینده حرف زدن گل نمی افته و جوون ها چشم تو چشم بزرگترهاشون حرف میزنن و میگن ما بزرگ شدیم و خودمون میتونیم واسه خودمون تصمیم بگیریم! حالا دل هیچکی واسه ترکیدن بغض بادکنک نمیگیره...حالا جوونا تا صبح پارتی میکنن و واسه یه شب ندیدن مامان باباهاشون دلشون تنگ نمیشه...حالا اگه پدر مادری زمین گیر بشن هیچ بچه ایی پرستاری شونو نمیکنه...دیگه کسی واسه اشک های مادر تو شب های بی کسی ش حرمت قائل نیست! حالا توپ قلقلی جاش رو داده به ماهواره و چت و وبگردی!حالا دوستی ها یا تفننی هستن یا از سر غرض! حالا بزرگترین آرزوی بزرگتر ها برگشتن به دوران بچگیه...حالا خیلی چیزا تغییر کرده...کاش یه بار دیگه بچگی ها رو تو خودمون زنده کنیم...اون روزای طلایی و دل های آسمونی و شب های فیروزه ایی رو یادته؟ 

 
 
 
 
 
تو اين شباي سوت و کور
 
خاطره هاي در به در
 
خاطره هاي دور دور
 
تو ذهن من وول ميخورن
 
خاطره هاي کودکي
 
لواشک و قهقهه و آدامساي باد کنکي
 
بازي گرگم به هوا
 
جر زدن من کلک
 
گل کوچيک و پنجره ها
 
به جون خريدن کتک
 
صف بستن تو مدرسه
 
انگولک هميشگيم
 
بابا هميشه نون داره
 
اگه بخوايم دروغ بگيم
 
مامان داره آش ميپزه
 
آش رشته هاي داغ داغ
 
من و يه دنيا خاطره
 
تو اين اطاق بي چراغ
 
اين روزا توي شهرما
 
قحطي آدم برفيه
 
عشقا دروغکي شدن
 
دوست دارما حرفيه
 
بز بز قنديمون کجاس
 
گرگه بجاي بز شده
 
بانوي خوب عشق من
 
جادوي شهر از شده
 
صداي شيهه اسب زورو تو گوشمه
 
آهاي رابين بدون تو جنگل ما جهنمه
 
ميخوام جلوي عکس تو يواشکي ولو بشم
 
براي دزديدن تو دلم ميخواد زورو بشم
 
دوست ندارم گنده بشم مثل گاليور آس و پاس
 
کي گفته که اين گاليور عاشق فلرتشياست
 
تو کار خوب عشقمون آدم بدا دقيق شدن
 
دشمن هميشه دشمنه رفيقا نا رفيق شدن
 
تو دوري از من و دلم برات گرفته نازنین
 
بچگيمو به من بدين
 
فقط همين
 
 فقط همين!
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa  | 

 

من صحنه را دوست دارم و سعی می کنم که این احساس را منتقل کنم و به من هم این اجازه را می دهد که به مردم نزدیکتر بشوم.

پیش از این کنسرت، کنسرت دیگری داشتی؟

بله در مالزی در دانشگاه "ام ام یو" کنسرت داشتم.... برای دانشجویان و گروهی از ایرانی ها.

آیا برنامه ای برای کنسرت های دیگری هم داری؟

برای کنسرت هایی در قطر، سوئد و کانادا برنامه ریزیهایی شده است.

تعداد زیادی تک آهنگ داری و فقط دو آلبوم، دلیلش چیست؟

با درست کردن تک آهنگها بیشتر به دنبال آزمایش کردن بودم تا بفهم که آیا سبک خاصی مورد پسند قرار می گیرد یا نه. من صاحب سبک نیستم و لی می توانم صاحب روش باشم.

تعدادی از آهنگهایت را چند تا از خوانندگان دیگر خوانده اند، مثل مهرشاد و شهرام صولتی...

من معتقدم که تا زمانی که آهنگی ساخته نشده من صاحبش هستم وقتی که آهنگ بیرون می آید دیگه متعلق به مردم است. خیلی از خوانندگان لطف می کنند و اسمی از من می برند، آنهایی که اسم نمی برند این حس را ایجاد می کند که چیزی که متعلق به خلوت خودت است را از تو می گیرند، رنگ می زنند و دوباره به مردم ارایه می کنند.

جریان لباس مشکی پوشیدن چیه؟

مشکی فلسفه خاص خودش را داره. از آنجایی که خدا محیط است و بر جهان احاطه دارد می شود گفت که چون در کهکشانها مشکی رنگ غالب است پس مشکی رنگ خدا و رنگ عشق است.

مشکی باعث افسردگی نمی شود؟

افسردگی، شادی و غم از رنگها از قانونی می آید که خود ما وضع کردیم، در کشورهای دیگر مثلا از رنگهای سفید یا زرد در هنگام عزاداری استفاده می کنند. رنگ ها خودشان بد نیستند، تعبیر ما از آنها بد است.

تصمیم داری آهنگی دو صدایی اجرا کنی؟

قرار است در ایران با محمد علیزاده کاری مشترک بکنیم و در خوانندگان خارج از کشور خیلی دوست دارم که با معین همصدا بشوم. خیلی شیفته بزرگمردی او هستم. در بین خوانندگان غیر ایرانی هم آرزو دارم که یک روز با آندره بوچلی همصدا شوم.

پرسیده اند که همیشه یک غم و سوزی در صدای شما هست...

نمی دانم ریشه آن چیست، در جنوب کلا اینطوری است. مرحوم ناصر عبداللهی هم همینطور بود.

به خاطر آن نیست که شکست عشقی داشته اید؟

نه. من به شکست عشقی معتقد نیستم. اگر کسی بچه بازی های آدم را تحمل نکند، من نام آن را "با صورت خوردن به دیوار" می نامم، نه شکست عشقی.

آبی هستی یا قرمز؟

نه قرمز، نه آبی، فقط مشکی.... ولی قرمزته.

غیر از گیتار چه ساز دیگری می نوازید؟

پیانو.

قصد داری در ایران بمانی؟

من قطعا کارم در ایران است و دوست دارم برای همیشه کارم را در ایران ادامه دهم. ولی شاید برای زندگی از ایران خارج شوم.

برای انتشار آلبومهایت مشکلی در ایران داشتید؟

نه مشکلی نداشتم.

همه آهنگهایی که می خواستی در آلبومهایت گذاشته ای؟

یکی دوتایی را نشد که در آلبوم بگذاریم...

آیا قبلا مداحی می کردی؟

نه، ولی در مدح ائمه خوانده ام. قبل از خواننده شدن، قرآن می خواندم. البته از تکنیک اثر گذاری روی شنونده که در مداحی استفاده می شود می توان در ترانه هم استفاده کرد.

شیوه ترانه هایت خیلی ویژه خودت است...

من دوست ندارم "خواندنی" باشم، بلکه دوست دارم "ماندنی" شوم. مرحوم هایده و خیلی از بزرگان دیگر، ماندنی بودند، نه خواندی.

چرا با آهنگ ساز های دیگر کار نمی کنی و خودت آهنگهایت را می سازی؟

فضای فکری مرا خودم بهتر می دانم. شاید در تنظیم از کسی کمک بگیرم ولی در آهنگ سازی فکر نمی کنم.

بعضی ها فکر می کنند تو قبلا در جبهه بودی که الان با چوبدستی راه می روی؟

یک سال و نیمم بود که پزشکی، در حالی که من تب شدید داشتم، پنی سیلین را در عصب پایم تزریق کرد. تمام بدنم از کار افتاد... اولین پسر عباس صادقی (پدرم) در حال رفتن بود. از همه فامیل خواستند که بیایند و مرا ببینند... ولی من بالاخره زنده ماندم و بدنم یکی دو سال بعد خوب شد، ولی زانوهایم ضعیف ماند.

خیلی سالهاست که خودم دنبالش (دنبال درمان) نرفتم، ولی شاید در آینده بروم. اگر استراحت سه، چهار ساله ای به خودم بدهم شاید در آن فرصت اینکار را بکنم. خیلی هم هوس کردم که یک کوچولویی به من "بابا" بگوید... الان یکی از پاهایم قدرتش از دیگری بیشتر است.... من در جبهه نبودم و متولد 1358 هستم.

شاید دلیل این سئوال این است که تو ریش داری و مشکی می پوشی.

در باره لباس سیاهم باید بگویم که این پرچم من است و شاخص من کلا این است و در مورد ریشم باید بگویم که ریش من کاملا ایرانی است. اگر در تخت جمشید هم تمثال ها را ببینید، ایرانیان قدیم ریش داشتند. من دوست دارم اصالتم را مد نظر داشته باشم.

از پنجره اتاق هتلت (در دوبی) خلیج فارس پیداست. نگاه تو به عنوان یک بندرعباسی به خلیج فارس چگونه است؟

برای یک جنوبی، دریا "بابا" ست... یک رسمی هست که می گویند اگر چهارشنبه به دریا بزنی تمام بدی های اطراف ازت دور می شود. من با دریا بزرگ شده ام.

الان در کجا زندگی می کنی؟

برای کار موسیقی الان در تهران زندگی می کنم.

اهل ورزش هم هستی؟

قبلا طرفدار دو آتشه فوتبال و تیم پرسپولیس بودم ولی الان دیگر طرفدار دو آتشه نیستم.

آیا چوبدستی هایت طراحی خودت است، چون اینها خیلی سنگین است؟

این عصاها -- یا به تعبیر خودم "همسفرهایم" -- طرح خودم بوده اند چون می خواستم هر کجا که خوستم بروم مثلا اگر کسی بالای کوه می رود، من هم بتوانم با کمک اینها آنجا بروم. من تا بالای "دربند" رفته ام. دوست دارم یک روزی بدون اینها باشم، هر چند دلم برایشان تنگ می شود...

از همه خواهشم می کنم که اگر روزی رضا صادقی را دور از این حرف هایی که زده ام دیدند به من بگویند، قبل از اینکه من بیفتم به من بگویند....

و حرف آخرم این است:

قصد و غرض هوا نیست، قصه ادعا نیست
نقل ِ یک اعتقاده، عشقه، یک جور ادا نیست
حکم نگاه تازه ست، رمزی که رمز شب بود
فهم یک عشق بی مرز، نهایت طلب بود
تو رسم مکتب دل، رهایی شرط عشقه
مشکی فقط یک رمزه، یه رنگیش رنگ عشقه
بعضی می گن که حرفه، بعضی می گن که وهمه
اونی که مبتلا نیست نمی تونه بفهمه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa 

 
 
 
 
می خواهی بروی؟

 بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.

صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی

می روی اگر ، بگذار بیگانه بماند صدایت هم .

تو گل رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها.

و گرفتارت خواهد ساخت روزی

محبت ساختگی ات، همان سند جعلی.

پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت

و التماست کنم؟

این ، ممکن نیست !

شکستنی نیست وقارم همانند قلبم

پستی وآن گاه زندگی ، روزگار خوشی نیست !

نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو

نمی گویم درمانم در دستان توست.

نه محبت پول خردی است در دستان تو

و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو.

می خواهی بروی...

این راه ، این هم تو ...

تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم.

اگر رفتی ، بدان ، خواستی برگردی هر گاه

بسترت بالشی خاردار خواهد بود.

می خواهی بروی

نه حرف بزن ، نه چیزی بگو !

نیست شو چون غریبه ها در مه و دود

دلبسته چه چیزی بودی ، که نتوانستی بگویی

و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی.

می خواهی بروی

بی بهانه برو

بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.

صدایت همان صدا ، نگاهت ناتنی

می روی اگر

بگذار بیگانه بماند صدایت هم !
 
 
 
 
 
 
روی ديوار اتاقم تو يه قاب عکس چوبی

تو کنارمی هنوزم با يه دنيا عشق و خوبی

تو کنارمی هنوزم ميون اين همه ديوار

هنوزم چشمای نازت به چشام زل زده انگار

گل سرخ يادگاريت ميگه که آهای ديوونه

اون ديگه برنمی گرده چرا يادت نمی مونه

من که باورم نمی شه آخه هم بغض صميمی

همه سهم من از تو بشه اين عکس قديمی

مگه می شه برنگردی من که باورم نمی شه

وقتی که هنوز تو اين عکس با منی مثل هميشه

هنوز اين اتاق خالی اين چراغ نيمه روشن

همه شاهدن که هيچ وقت تو نرفتی از دل من

کاش که اين دنيای دلگير قد قاب عکس ما بود

تا فقط تنها واسه من توی دنيای تو جا بود

شايد اون وقت تو نگاهم ديگه بارونی نمی موند

دل من تو عکسی کهنه ديگه زندونی نمی موند

 
 
 
 
 
همدم شبهاي دلتنگي من....

امشب مهمون كدوم آسمون بودي ؟ هم صحبت كدوم ستاره ؟

همدرد كدوم مهتاب ؟

یادت هست ؟

شبهاي پريشونیمو با تو قسمت و ستاره هامو بغل بغل به آسمون چشماي تو تعارف می كردم .

سياهچالاي دلتنگيام رو لبخندهات پرمی كرد .

براي گذري هر چند کوچولو به آسمون نگاهم برگرد . ببين چه جوری ماه ذهنم تو سياره خاطرات مي گرده و اروم اشك مي ريزه .

بغض هامم جواب نگفته های فشرده گلوم رو نمی دن ... .

تو نيستي و من ، شبگرد تنها نشین خلوت غم شدم.. .
 
 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa  | 

 

در هر ستاره ای گل سرخ های کوچکی لبخند می زنند

در هر ستاره  دلی است که تپش باران را نه ان که ببیند ، حس می کند

در ارزوی هر ستاره سیاره ای است که می چرخد و می چرخد و می ماند

در دستهای هر ستاره ای خورشیدی است که می تابد و می تابد و می اید

ستاره ها چشمک می زنند ،گل ها سرخ می شوند

اسمان شرم می کند و افق غمگین و خونین باقی می ماند تا تو

چشمک های گاه و بی گاه می گویند کسی از ان بالا ماه را، لبخند را، تپش باران را ، و همه ی ارزوهای

مرا می بیند و می فهمد

من نمی دانم ستاره ام کجاست

ولی

خورشید پشت ابری همین نزدیکی است

از کدام ستاره تو را ببینم؟ که تو می بینی مرا

 
 
Image hosting by TinyPic 
 
 
 

استکان چای را از نیمه گذراند

قندان لبخندش را تعارف کرد

غنچه غنچه لب های پدر ترک های نعلبکی را اندازه کرد

مخده خم شد چشم های پدر نم شد

کتاب دعا را بست

عینکش را جا گذاشت پشت جلد کتاب

غروب پرده ی اتاق را کنار زد

پدر اسمان را جلو اورد

تا ته چشمان تارش

خورشید بود و نبود

ولی شنیدم که گفت:

بوی بارون اومد و باز تو

دلش نیامد بگوید

نیومدی امروز هم

  
 
Image hosting by TinyPic
 
 

آسمان نگاهم را باز به باران دقایق باختم،باز آبی ترین لحظه هایم را اسیر اشک و فاصله کردم

دلم انگار دوباره از جنس سایه است...تاریک تاریک...

تا صداقت اشکهایم راهی نمانده...کاش بارانی ترین لحظه هایم چیزی از تو کم نداشت...

کاش نگاهم هنوز تورا بهانه می کرد برای سکوت...

کاش رهایم نکنی و بمانی هنوز...

در خلوت این بی آسمان!  

 

متن ها از "فرزاد حسنی" بود...مث همیشه بی نظیر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa 

 
 
سلام صیّاد، ای یکدانه سرو گلستانِ دلدادگی، تولّدت مبارک.
 

بزرگ شدی قهرمان! تو بزرگ شدی و من کوچک، دارم پا به پای شمع تولّدت قطره قطره آب می شوم، منّت سر تقویمهایمان گذاشتی، زمستان را خجالت دادی، بهمن را سر افراز کردی، عدد هفت را تا ابد شرمندهء خودت کردی و بقیهء سیصد و شصت و چهار روز سال را اگر کبیسه نباشد حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی!
 
 
 زیبا اینجا به احترام تولّد تو یک شمعدانی و یک شمعدانِ خالی و یک شمع جدا جدا در حال سوختنند، دل من را که نگو اگر می خواستی به حسابش بیاوری که همان اوّل این کار را می کردی، زیبا! من این آرزو را یک گوشهء دنج دلم پنهان کردم که نه روز تولّد زمستانی خودم به عدد هفت تولّد بهاری تو را مثل سبزه هایی که روز سیزده به هم گره می زنند به هم گره بزنم و با هم جشن بگیریم، آن رویاها مُرد زیبا.
داور تقدیر همهء گلهای تو را قبول کرد و تنها گُل دقیقهّ نود مرا آفساید اعلام کرد. زیبا! من تمام شکوفه هایی را که پیش از تولّد تو روییدند تنبیه می کنم، زیبا در خیالم هزار بار نه فروردین و هفت بهمن را عاشقانه جمع زدم و نذر کردم اگر دوستانِ خوبی برای هم شدیمشانزده دل شکسته را بند بزنم امّا انگار نشد، شاید چون در آن صورت شانزده هزار دل از شدّتِ نرسیدن به تو می شکست که پیش شانزده دلی که نذر کرده بودم به دست بیاورم هیچ بود.
 
 
 زیبا! هر چه کردم به جای کیکِ تولّدِ رشتهء عشقم را از تویی که حتّی دلت نمی خواهد شعرهایم را بخوانی ببُرم نشد.
 

تیغ سرزنش را هر چه در گلوی آرزوهایم فرو بردم نبرید، زیبا من آخرش هم تشنه می میرم، هیچ فکرش را می کردی مراسم افتتاحیهء زندگی تو باعث برگزاری مراسم غیر منتظرهء اختتامهء طاقت من در وسیع ترین تالار خاکستری یک سرنوشتِ شوم باشد؟! زیبا من هم دارم پا به پای تنها شمع تولّدت تمام می شوم امّا به هر حال خوش آمدی، قدم روی چشم عددِ هفت گذاشتی که تولّدت را با آن ساختی، لطف کردی دستی هم بر سر ماهِدوم زمستان کشیدی، عجب زیبا جان، عجب گلی زدی به زمستان تو ثابت کردی که با یک گل هم گاهی بهار می شود.
 

زیبا خوب بهمن را بهشت کردی، گل کاشتی قهرمان، چه اقبالی داشت فصلی که تو تحویلش گرفتی، جانِ همین روز عزیز تولّدت، چند نفر سفارشش را کرده بودند؟ زیبا تولدت خیلی مبارک.
چقدر مهربانی که گذاشتی روزهای هفته هر کدام یک سال مزهء کیک تولّد ترا زیر ساعتهای نازنینشان سپری کنند، امسال منّت سر پنج شنبه گذاشتی، جمعه دق نکند خوب است، زیبا تولّدت مبارک.
من امروز به نیّت گام نهادن تو به۳۵ سال زندگی، ۳۵  بار خدای برگهای مسافر پاییز را سجده می کنم.
 
 

۳۵ گلدان را آب می دهم، ۳۵ کبوتر را آزاد می کنم، ۳۵ گل را نمی گذارم کودکان بازیگوش بچینند، ۳۵ بار به روی رهگذران خسته لبخند می زنم، ۳۵ هزار بار آه می کشم، ۳۵
 هزار بار سر بر آسمان کرده و دعایت می کنم، ۳۵ بار خوشبختی ات را از خدا می خواهم و می گیرم، ۳۵ بار خدا را با ۳۵ هزار لحن مختلف با ۳۵ حالتِ سبز با ۳۵ اشکِ زلال صدا می زنم و ۳۵ بار بر روی سی و پنجمین برگ دفتر خاطراتِ۳۵ صفحه ای ام می نویسم: زیبا جان، ۳۵  بار به توانِ ۳۵ هزار بار عددِ هفت تولّدت مبارک.
 
 

کسی که۳۵ هزار سال آینده هم همین قدر دوستت دارد.خیلی دوستت دارم. زیبا جان ۳۵ سالگی مبارک.
 
 

نه اصلاً خیلی ساده، زیبا تولّدت مبارک
 
 
 
 
 
انگار همین دیروز بود...تازه ۲۸ سالش شده بود و منم یه دخترک۱۲ ساله سر به هوا بودم و از اینکه میدیدم عشق رو دارم تجربه میکنم به خودم میبالیدم! چه تولدهایی گرفتیم بی حضور خودش...چه قدر همه ی رویاها قابل لمس بودند...چه خوش باورانه تصور میکردم بالاخره همه چی درست میشه...تو این ۷ سال هیچی عوض نشد...هیچ رویداد نقره ایی هم به وقوع نپیوست...جز اینکه تمام اون بحران های دوران نوجوانی من تموم شد و من یاد گرفتم هنر دوست داشتن را!
 
کاش میشد الان هم اون حس ناب ۷ سال پیش رو داشته باشم...کاش...
 
 
 
 
 
پ.ن: مطلب تولد متعلق به"مریم حیدر زاده" بود با کمی تحریف توسط خودم
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa  | 

خسته ام از آرزوها،آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:

شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه باز حوادث

در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری ...

 

من نشانی از تو ندارم ..... اما نشانی ام را برای تو مینویسم در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو ... کلبه ی غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام .. در کلبه را باز کن ... به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن مرا خواهی دید با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار است پشت دیوار دردهایم نشسته ام ...

 

سكوتم را به باران هديه كردم

 تمام زندگي را گريه كردم

نبودي در فراق شانه هايت

به هر خاكي رسيدم تكيه كردم!

 

 

وقتی که تو نیستی
با سبد سبد دلتنگی چه کنم؟
انگار با نبودنت
نام رنگ می بازد
دیگر نمی خواهم کسی را صدا بزنم ...

 

 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت؛ نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa  | 

 
 
فکر می کردم بعد از تو نفس نمی کشم

ولی عميق تر از قبل کشيدم

فکر می کردم بعد از تو هرگز نمی خندم

ولی به همه چيز خنديدم

فکر می کردم بعد از تو دنيا برايم سياه می شود

ولی تندی رنگها چشمانم را ميزند

فکر می کردم بعداز تو شمعدانيهای اتاقم پزمرده می شوند

ولی همچنان شاداب مانده اند

فکر می کردم بعد از تو هرگز خور شيد را نمی بينم

ولی هر صبح هنگام رويش می بينم

فکر می کردم بعد از تو ديگر زنده نمی مانم

ولی ماندم

ماندم ولی چه سود ؟.... 

 بعد از تو عشق رنگ باخت در دلم Image
 
 
 
 
برگشتم...
 
با همه ي آنچه داشتم برگشتم.
 
خسته از همه ي بي تفاوتي ها،
 
خسته از همه ي لجبازي هاي كودكانه،
 
خسته از با خود بودن،خسته از با تو نبودن...
 
دلتنگي هايم شكل تو شده است.
 
خواب هايم بوي تو را مي دهد.
 
دستم شبيه دست هايت شده است.
 
راستي،دستهايمان چه شكلي بود؟!؟!
 
بال بال مي زدم كه برگردم،
 
پر پر مي شدم كه ببيني ام،
 
همه ي زندگي خلاصه شده بود در رسيدن...
 
و حالا كه برگشتم،آيا مرا مي بيني؟
 
آيا مرا نقاشي مي كني؟
 
آيا برايم باز هم مي خواني؟
 
برگشتم،با همه ي آنچه داشتم...
 
نگو نمي شناسي ام،
 
من شبيه ديروز توام،
 
و تو حالا شبيه ديروز من،
 
بيا تو ديروزي باش و بگذار من امروزي باشم.
 
نگاهم كن،خيلي...
نگاهم كن،خيلي... 
 
ImageImage
 
 
این متن آخری از فرزاد حسنی بود...واقعا همه چی تمومه این بشر هرکی هم که مخالفشه درک و شناخت درستی ازش نداره
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa 


به من مي خنديدند

به سادگيم مي خنديدند

آيينه هاي جاري،

زمزمه هاي مقدس

حالا نمي دانند که،

درپس کودکي موميايي شده ام،

هفت شيطان را درس مي دهم.

آزاده ي فصل سردم.

20 سال است آمده ام.

وحالا خسته ام.

از جنگ نيمه ي پليد

و نيمه ي شريف ناخودآگاهم،

به تنگ آمده ام.

در جهان پليدي که شرافت را

ميستايد،

نميدانم کدام باشم،

و هنوز دوگانه ام...

کسي از من نميداند،

مينويسم،تو بخواني،

و بداني،غريبه ي در راه...

به جز حضور تو

هيچ چيز اين جهان  بيکرانه را جدي نگرفته ام

حتي عشق را..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت   توسط PaaRmiDa