حالا تبریک این روز فقط مبدل به عادتی شیرین شده٬ عادتی که حتی اگر بخواهم هم ترک کردنش موجب عذاب وجدان میشود!
۷ بهمن مبارک...نه به خاطراینکه تولد توست٬ هفتم بهمن ماه هر سال منو با شتابی عجیب سوق میده به گذشته هایی که بوی کاغذکاهی روزنامه میدهند و بوی خامه و شکلاتی که تمام کلاس درس را برمیداشت٬ بوی کیک های تولدت توی مدرسه! بوی عشقی به یاد ماندنی...و بوی تو و ترانه هایی که تا همیشه با من خواهند بود حتی اگر به اندازه ی گذشته ها عاشقت نباشم!
یاد دی ماه سال ۸۰ و خریدن این مجله هم به خیر!

خیلی وقت ها یک احساس محکم و قاطع بلند بر سرم هوار میکشد که من از خیال پوچ زاده شدم! کلاً زیبا تر میشوم اگر اسمم رو بذارم خیال زاده! وقتی دست هایم برای رسیدن به دست هایت مرد٬ یخ زد از سردی اینهمه بی اعتنایی و لرزید...اما نه به اندازه ی اشک هایی که لرزششان آنقدر عمیق و تاثیر گزار از کار درمی آمد که شاید برای فروپاشی برجا ترین ستون ها بس باشه! اما من حتی یکبار هم به بهانه ی ویرانی اشک نریختم...حتی یک بار! من موندم...محکم و استوار...اونجا که از خنده هامون نترسیدیم٬ اونجا که سن و سال و تقویم و تیپ و پول و...همه چی به فراموشی سپرده شد٬ اونجا که رفتیم تو خلسه ی زمانی و تازه یادمون اومد بهار و فروردینش چه قدر دل به خواه ما هستند! اونجا که هر عصر کنار پنجره ی اتاق دلگیرمان منتظر می ماندیم تا کسی آرام نجوا کند: گاهی تو یه حس ساده می مونی! و ما یادمان بیاید حس ساده ای که ناخودآگاه در دلمان مانده داره بهمون نزدیک میشه و قراره اندک زمانی با عظمتی از فاصله کنارمون باشه٬ نزدیک از همه کس و همه چیز! اونجا که بهار را نفس کشیدیم و لبخند زدیم به روی تاریخ تولدی که تا پیش از تو بی ارزش ترین چیز دنیا بود برایمان!
اونجا که خواب گرمای دستات را دیدم! خواب مهربونی هایی که در واقعیت نثار همه چیز و همه کس میشود جز ما٬ مائی که صمیمانه ازت طلب کردیم٬ اما باز هم بی خیال! ناسلامتی گفتم که ما خیال زاده ایم پس خیال را نفس می کشیم٬خیالٍ این که تو باشی٬ که تا جائی دور پا برهنه بدویم٬ که دیگران سرسام بگیرند از صدای خنده هایمان٬ که رعد و برق بشود و ما بترسیم٬ که تو بخندی بر ترس کودکانه ی ما٬ که زیر یک طاقی نصفه و نیمه بایستیم٬ مثل همیشه ما زیر باران و تو در امنیت کامل٬ که باران بیاید و تو پنجره های نور را دوباره در دل ما باز کنی و مثل آن اردیبهشت خدایی بگی:
باور کــــــــن!
و ما باور کنیم تمام دروغ های رنگینی که هنوز هم نفهمیدیم کدام راست بود و کدام دروغ! کدام احساست بود و کدام انکارت٬ کدام خودِ خودت بودی و کدام خودِ ماسکه شده ات٬ کدام لبخندت بود و کدام زهر خندت٬ کدام آرزویت بود و کدام داشته ات٬...کدام...کدام...کدام...راستی "کدام" کلمه ی پرسشی بود یا ابهامی؟
تقویم هایمان را که ورق بزنیم پر میشویم از روزهای بی تو٬ از روزهایی که سرشار از تسکین های دو نفره است٬ از روزهایی که او فال گرفت و من برایش ذوق کردم٬ روزهایی که من خواب دیدم و او می خندید بر رویای پوچ واحمقانه ام٬ روزهایی که تا سپیده ی صبح می ماندیم و نقشه می چیدیم و می خندیدیم و بغض میکردیم و پشیمان میشدیم و عاشق میشدیم و کات! تمام این ۲ سال ما با همین تضاد ها گذشت٬ اگر کسی بیاید و بگوید از اردیبهشت ۸۷ تا به امروز چگونه گذشت قطعاً من فقط نگاهش میکنم! چون اگر بنا باشد گفتنی هایم٬ گفتنی هایمان٬ را بگوییم تمامش در اسم تو خلاصه میشود٬ و بعد از آن هم بغضی بی وقفه که "باید" ببارد! درست مثل تو که "باید" اتفاق می افتادی٬ تو باید می آمدی تا ما از پیله ی شیشه ای خودمون بیرون بیایم٬ که بشکنیم٬ که بلند شیم٬ که یاد بگیریم باید مثل خودت بشیم - شاید دوستمان داشته باشی اینجوری! - که از همه چیز ببریم و بفهمیم اول و آخرِ این کلاف سردرگم خودمون هستیم پس بهتره بلند شیم و رو پای خودمون بایستیم٬ اعتراف میکنم من با تو بزرگ شدم عزیز...با تو غرورمان گم شد٬ با تو فهمیدیم خیانت را هم میشود با عشق پوشاند٬ اگر بخواهی! با تو یاد گرفتیم در صحنه ی روزگار هنرپیشه ی خوبی باشیم٬اصل تئاتری! یعنی درست وقتی دلت می خواد به اولین شونه ای که رسیدی زار بزنی٬ محکم و مقاوم بایستی و با دیگرانی که دوستت دارند جلسه ی پرسش و پاسخ بگذاری! با تو دلخوشی هایمان به مقیاس کودکی برگشت٬ به جای شکلات و آبنبات با مصاحبه و عکس خوشحال شدیم٬ ذوق کردیم و با لبخند خوابیدیم٬ می بینی؟ دلخوشی ها کم نیست اما...دلتنگی ها بیشتر است!
ما هنوز هم هستیم٬ هنوز هم میخواهیم باشیم٬ در بینابین این روزهای بی سرانجامی٬ در گیر و دار این تلخی که پایانش مشخص نیست اما به شدت به دنبالش روان هستیم٬ در کنار حس دوست داشتنی که که توصیفش٬ تعریفش٬ نوشتنش٬ به زبان آوردنش و هر چیز دیگری که باعث تقسیمش با دیگران شود برایمان دردآور است٬ میفهمی پسررررررررررر؟ این روزها دردهایمان هم با هم تضاد دارد٬ دیگه همه چیز در ایمیل و Sms و کامنت وبلاگ و تلفن های متعدد خلاصه نمیشود٬ دیگر اشک مشترکی نداریم که بعدش مثل کوه پشت سرت بایستیم و تلاش کنیم اشک هایت فراموش شود٬ که بخندی و با صدایی که بی شک تا آخر دنیا در گوشمان زنگ میزند بگویی: ای بابا٬ روزگاررررره دیگه!٬درست در روزهایی که تو رویاهایت را فریاد میکنی و سرمست از بدست آوردنشان میخندی ما {تلاش میکنیم} یکی یکی آجرهای این دیوار کج بنا شده را از زیر برداریم٬ خودمان برداریم بهتر از اینه که هر رهگذرِ بی دلی یک لگد٬ مشت٬سنگ و...بهش پرتاب کنه و دیوار بلرزه٬ آخه میدونی؟ این روزها دیوار عشق ما با یک تلنگر کوچک هم شبیه لرزان ترین عمارت جهان میشود٬ اما ما دوباره تکیه میدیم به امیدهایی که رو به فردا ساختیم - که گاهی وقتها فکر میکنم اگر این امید های آینده نبود ما به چه انگیزه ای نفس میکشیدیم واقعا؟ - دوباره اشک هایمان را پاک میکنیم و لبخند میزنیم٬ لبخندی که تو هرگز عذاب پنهانی که درونش نهفته شده رو درک نخواهی کرد٬ دوباره دست های خسته ی مان را به هم گره میزنیم و چهار طرف دیوار را محکم میکنیم٬ دوباره با یک خبر کوچک٬ یک احساس مثبت٬ یک عکس دوست داشتنی٬ همه چیز را به باد فراموشی می سپریم و میگیم ما هستیم٬ هنوز هم میخواهیم که باشیم! تو هم با این بی خیالی کذایی ات باش٬ ما صبرمون زیاد شده!
***
و من هنوز عاشقم
آنقدر که می توانم
هر شب - بدون آنکه خوابم بگیرد
از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم
و دست آخر
همه را فراموش کنم
آنقدر که می توانم
اسمت را
روی تمام آبهای دنیا بنویسم
و باز هم جا کم بیا ورم
آنقدر که می توانم
شب ها طوری به یادت گریه کنم که
خدا جایم را با آسمان عوض کند!
و من هنوز عاشقم
آنقدر که میتوانم
چشم هایم را ببندم
و خیال کنم:
دوستم داری!
***
ساعت نزدیک ۶ و ده دقیقه صبحه٬ طبق عادت خوابم نبرد و احتمالا نخواهد برد...چیز جدیدی نیست رفیق مگه نه؟ این نوشته هم بمونه اینجا٬ اختصاصی برای خودم و خودت٬ به حرمت تمام روزهایی که سپری کردیم و خواهیم گذروند٬ خدا رو چه دیدی شاید یه روز بهش برگشتیم و دیگه با بغض نخوندیمش تبسم عزیزم...
***
عکس هم در راستای بی اهمیت بودن زمان در طول این مدت انتخاب شد٬ واقعا زمان هر چی باشه! چه فرقی به حال ما داره؟