http://lady-paarmida09.blogfa.com
دلکم از اینهمه گوشه نشینی خسته شد!
و تو خوبی...حتی بی لبخند...حتی با نگاه غم آلود...
تو خوبی...عظمت نگاهت به خدا مرا میکشد! میمیراند! در خود میشکند...
نمیتوانم به چشمانت نگاه کنم...تو بزرگی ... تو خیلی بزرگی ...تو با همان نگاه سرشار از بزرگی و عظمت و عشق و گاهی غم و گاهی...خشم...به من لبخند میزنی!
من از تو میترسم!...این وجود کوچک و بی مقدار به خدا تحمل این همه بزرگی و ابهت را ندارد!.... وقتی جرائت میکنم و گاه گاهی دزدکی به چشمانت نگاه میکنم ...
نـــه! نمیتوانم ! من هیچ وقت نمیتوانم در کنارت قرار گیرم...چه برسد به اینکه به چشمانت نگاه کنم!
به راستی تو کیستی؟
تو کیستی که وقتی در کنار نبودنت قرار میگیرم ... میمیرم؟!؟!...و وقتی در کنار بودنت هستم ... میمیرم...عمیق تر میمیرم! میشکنم و میمیرم...از خجالتت...
آری من از تو خجالت میکشم!
من از چشمانت خجالت میکشم....
*: نوشته ی خودم نبود اما از اون دلنوشته ها بود که عجیب از زبان ما سخن میگفت!
************
تو صمیمی تر از آنی که دلم می پنداشت
امروز ۹ شهـــــریور...سالگرد درگذشت فرهاد.
تا چندی پیش از فرهاد یک تصویر کمرنگ داشتم٬ به اضافه ی نوستالوژی مشترکی با تمام بچه های نسل خودم٬ چیزی به نام بوی عیدی و...با اینا خستگی مو در میکنم!
اما به تازگی فرهاد رو جور دیگری شناختم٬ حالا با سایر ترانه هاش هم "زندگی" میکنم و حس خوب افتخار در وجودم زنده میشه٬ افتخار به کشوری که توانایی ساختن هنرمندانی این چنین "هنــــرمند" رو داره...
۹ شهریور امسال اولین بار بود که برایش بزرگداشت "دلی" گرفتم٬ از این به بعد تمام ۹ شهریورها را یادم می ماند...
**************
تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی
آن که می پنداشتم بايد هوا باشد
و يا حتی گمان می کردم اين تو
باید از خيل خبرچينان جدا باشد
تو هم با من نبودی
***
تو هم از ما نبودی
آن که ذات درد را بايد صدا باشد
و يا با من ٬ چنان هم سفره ی شب
بايد از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
***
تو هم مومن نبودی
بر گليم ما و حتی در حريم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو بايد
مثل هر عاشق
رها باشد ...
تو هم از ما نبودی يار
ای آوار
ای سيل مصيبت بار ...
*: عــــــــــــــاشق این ترانه ی فرهادم!
|
دستهايت حرفها دارند |
با زباني كه به گفت نميآيد |
|
و سخناني كه گوش نمييابد |
وقتی اولین بار گفت که ملاکش برای دوست داشتن آدم ها٬ دلنشین بودن "دستهایشان" است تا چند روز مدام مسخره اش میکردم. درکم یاری نمیکرد که بفهمم "دست ها" چه اعجازی در خود دارند که میتوانند تبدیل به اصلی ترین پایه ی پذیرفتن یک شخص از جانب او شوند.
روزها میگذشت و هر بار رفیق نازنین بر این ایده ی منحصر به فردش تاکید میکرد و هر شخص تازه واردی را هم بر همین ملاک می سنجید و می پذیرفت و رد میکرد و من می خندیدم و کلاً زندگی ها داشتیم جالب!
سالها گذشت...رفیق عزیز دیگر نیست٬ اما یک یادگاری بزرگ در من و شخصیت من جا گذاشت٬ توجه به دست ها و دوست داشتن آدم ها بر طبق اصلِ در وحله ی اول دوست داشتن دست ها ! حالا مدت هاست که من هم قبل از هرچیز به دست هایشان نگاه میکنم٬ دست هایی که به اعتقاد من حتی از چشم ها هم بیشتر حرف برای گفتن دارند٬ از دست های مادرم گرفته که در تک تک سلول هایش میشود عشق را سر کشید تا دست های عزیزی که گه گاه هوس میکنی سردی دستانت را به گرمایش بسپری و رها شوی از این حس تنهایی!
نکته تکمیلی:میگن واسه دوست داشتن هر چیزی اول لازمه که خودت رو دوست داشته باشی٬ از همین تیریبون میگم که عاشق دستای خودمم! :دی

~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
رمضان دلگـیــــر میگذرد ٬ دلم برای گذشتن اش می سوزد٬ برای اینکه چندی دیگر باید تمامش کنیم و چشم انتظار باشیم تا ۱۱ ماه دیگر که برگردد و شــــــــــــاد باشد...اگر بگذارند و اگر باشیم البته!
روزهای بدون ربنٌا گذشت...تلویزیون پخش نکرد و به خیال خامش ملتی را از این نوای بهشتی محروم ساخت اما...خداوند عمر باعزت! نصیب کسانی کند که در راه پیشرفت روز افزون تکنولوژی گام برمیدارند! ربنا مهمان گوشی ها و ضبط ها و ام پی تیری پلیر ها شد و...انگار خدا هوس کرده بود ما نزدیک تر و درگوشی تر حرفهایش را بشنویم...خیلی مخلصیتیم خدا! اطاعت امر شد...!
عطر گلاب و زعفران و دارچینو شله زرد هایی که شناسنامه ی هر ساله ی رمضان خانه ما هستند٬ هر غروب صدای زنگ در و گرفتن نذری و گفتن قبول باشه...صف های شلوغ نونوایی و لب های خشک و ایمان واقعی٬ دلم برای مردم میسوزه نمیدونم چرا!
ندیدن ماه عسل عادت شد٬ نبودن احسان هم همینطور...این بار تشکر خالصانه میکنم از مدیریت سرفراز! سایت ایران پرود که باعث شد ما تمام ماه رمضانمان را با ماه عسل های ۸۸ بگذرانیم و خوش بگذرانیم! سیمای میلی هم ارزانی خودشان...نخواستیم٬ ما را با همین تیکه آهن پاره و سرعت ۶ کیلوبایتی تنها بگذارید...راحتیم!
***
یک اتفاق٬ یک برخورد ناگهانی٬بلوتوث روشن و دریافت فایل های صوتی احمد شاملو در حالیکه دارد شاهکار شازده کوچولو را میخواند...دیوانه کننده بود٬ صدای شاملو و خنده های شازده کوچولو که نمیدانم چرا او امیر کوچولو خطابش میکرد...امیر هم قشنگ است ولی شازده کوچولو تمام زیبایی اش به شازده بودنش بود...محشر و بی نظیر و فوق العاده و ...کلمات حقیری هستند برای بیان احساسم٬ عجب حالی داشت شنیدنش بابااااا !!!
صدای خنده های شازده کوچولو محال است از یادم برود!
***
کـــــــــــــــــاش:
دستهـــایت پناهگاهی برای خستگی هایم باشد ،
دستهـــایت طلوع خورشید را همیشه برایم نشــانه رود ،
دستهـــایت برایم دریـــا بیاورد ،
دستهـــایت تمام خــاکستــری هایم را ســـپید کند.